• اطلاعیه ها

    • فراخوان جذب مدیر   دوشنبه, 28 فروردین 1396

      انجمن عصر نویسندگی به منظور ایجاد بستری مناسب برای نویسندگان نوقلم و حمایت از ایشان ایجاد گردیده است. در جهت ارائه خدمات بهتر به نویسندگان، اقدام به جذب مدیر کرده ایم. لطفا عزیزانی که به مدیریت انجمن وارد اند و توانایی ارسال حداقل ده پست در روز را دارند به این آیدی مراجعه نمایند. @admin به امید پیشرفت
    • افتتاح بخش خاطره نویسی روزانه   سه شنبه, 19 اردیبهشت 1396

      تیم انجمن عصر نویسندگی برای افزایش لذت کاربران هنگام استفاده از سایت،اقدام به افتتاح بخش "خاطره نویسی روزانه"کرد. برای رفتن به این بخش،کافیست اینجـــا کلیک کنید. از نوشتن خاطره های خود،لذت ببرید.

• r • a • h • a •

مدیر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3
  • Feedback

    N/A

تمامی ارسال های • r • a • h • a •

  1. جمعه ها آدم حس و حال عجیبی پیدا میکند! شاید کمی بغلی و بهانه گیر میشود،نمیدانم! اما گمان میکنم اگر جمعه ها یک نفر را کنارت داشته باشی که در کنارش با خیالِ راحت خودت باشی، دور از ترس، دور از اضطراب، دور از نگرانی و هر دغدغه ی دیگری... جمعه انقدر با دلگیری نگذرد! انقدر رنگِ ماتم به خود نگیرد! جمعه ها ساکت ترین روزهای هفته اند! روزهایی که در واقع باید تمام خستگی هایت را از تنت بکشد بیرون! اما این خصلتِ آدم هاست که هرگاه تنها میشوند مثل یک آهن ربا تمامِ غصه ها و مشکلاتِ زندگیشان را به یک آن جذب میکنند! روزهای جمعه را تنها نمانید، تلفن را بردارید و با هر کسی که فکر میکنید خوب بلد است تسکینِ حالِ خرابتان باشد قرار ملاقات بگذارید! المیرا دهنوی
  2. الهه
  3. همه ی زخم‌ها یک روز خوب می‌‌شوند. بعضی‌‌ها زود تر، بی‌ درد تر، بی‌ هیچ ردّی از بین می‌‌روند. یک روز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی اثری از آن نیست. متوجه می‌‌شوی خیلی‌ وقت است به آن فکر نکرده ای. یکروز دیگر آنجا نیست. بعضی‌ زخم‌ها عمیق ترند، ملتهبند ، درد دارند ، با هر لمسِ بی‌ هوا، سوزشی از زبری روی زخم شروع می‌‌شود، ریشه می‌‌زند به اعصاب دستانت، به اعصابِ زانوانت، به شقیقه ها، به ماهیچه‌های قلبت، به چشمانت، به کیسه‌های اشکی گوشه ی چشمانت. شب ها، به پهلوی راست می‌‌خوابی‌ و مواظبی زخمت سر باز نکند. روز‌ها روی آن را خوب می‌‌پوشانی. دلت نمی‌خواهد کسی‌ زخمت را ببیند. دلت نمی‌خواهد کسی‌ چیزی بپرسد. می‌‌دانی آنجاست، ولی‌ با همه درد و سوزشش دلت می‌خواهد فراموشش کنی‌. یکروز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی از زخم‌هایت تنها خط‌های کج و معوج صورتی رنگی‌ مانده و از درد‌هایت یک یادآوری محو از حسی که مدت‌ها گریبان گیرت بود و حالا دیگر نیست. دیگر نیازی به پنهان کردن هیچ چیزی نداری. از خانه بیرون می‌زنی‌. نفسی تازه میکنی‌. دیگر از خودت و زخم‌هایت نمی‌‌ترسی‌. از آدم‌هایی‌ که زخمی ات می‌‌کنند نمی‌‌ترسی‌. می‌دانی که همه ی زخم‌ها دیر یا زود خوب می‌‌شوند ؛ حتی آنهایی که از "عزیزترین‌هایت " خورده ای! نیکی فیروزکوهی
  4. آسمان چشم‌های تو بود... پنجره را باز کردی و من پَر پَر زدم... برای دوست داشتنت پرنده باید بود...! [سيد محمد مركبيان] این که باید فراموش ات می کردم را همفراموش کردم تو تکراری ترین حضور روزگار منی و من عجیب به آغوش تواز آن سوی فاصله ها خو گرفته ام [سيد محمد مركبیان] سينه ام را قفسى فرض كن با ميله هايى سپيد كه ميانه شان دريچه اى ست به بيرون. من گمان مى كردم در قلبِ من كه باشى همچنان آزادى دريغا كه تو خودِ پرنده بودى وُ از سينه ام گريختى. [سيد محمد مركبيان] اتاق جهان كوچكي است براي اين همه تنهايي... [سيد محمد مركبيان] آنقدر سُرودمت که از شعر بیرون آمدی حالا تو را کم ندارم خودم را کم می آورم هر روز کم می آورم هر شب. [سيد محمد مركبيان]
  5. در من يك تيمارستان وجود دارد يك تيمارستان با هفتاد تختخواب... هفتاد تختخواب با هفتاد ديوانه و سخت ترين كار دنيا را من ميكنم زمانيكه از من ميپرسند: خوبی؟؟! و من بايد يك تيمارستان هفتاد تختخوابی را آرام كنم و با متانت صادقانه ای بگويم بله امروز "خيلی خوبم"!!!! [پویان اوحدی] آدم هـایـی کـه از پشـت تکلـونـوژی لعنتـی هَـم آنچنـان خـود را حـاضـر نشـان میـدهنـد کـه انگـار وَرِ دلـت در آن طـرف میـزِ چـوبـی لهستـانـی اَت نشستـه اَنـد و همـانطـور کـه کـفِ دستشـان را چسبـانـده اّنـد بـه لیـوانِ قهـوه یشـان ٰ، دارنـد تـو را نظـاره میکننـد .. آنقـدری کـه تـو میگـویـی گـورِ پـدرِ تکنـولـوژی .. تـو خـودت اینجـایـی .. بـاور دارم اینجـایـی .. همینجـا .. درسـت روبـروی مـَن ... [پویان اوحدی] و بالاخره روزى در سال هاى دور اين را ميفهمى كه فرق بسيار زيادى است بين اينكه خاطرات در شما حل شوند يا ته نشين .. [پویان اوحدی] يك عمر ما را با "دير رسيدن ، بهتر از هرگز نرسيدن است " گول زدند دير رسيدن فايده اى نداشت دير رسيدن يعنى وقتى چراغ ها را خاموش ميكنند يعني وقتى كه چايى ات از هواى بيرون هم سردتر است يعنى صندلى هاى برعكسِ روى ميز ؛در كافه آنطرف وليعصر دير رسيدن فايده اى نداشت كاش هرگز نمى رسيديم تا نمى ديدم آن حجم تنهايى بزرگى را كه به انتظارمان نشسته بود تا دير برسيم .. [ پویان اوحدی]
  6. زمامداران امروزه ی ما دوره ی شاه سلطان حسین را رو سفید کرده اند؛ در تاریخ ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمی شود شست. ما در چاهک دنیا داریم زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت می لولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم و مضحک آنجاست که تصور می کنیم بهترین زندگی را داریم. حاجی آقا / صادق هدايت او معتقد بود که زندگی یعنی : تقلب ، دروغ ، تزویر ، پشتِ هم اندازی و کلاه برداری ، زیرا جامعهٔ او رویِ این اصول درست شده بود و هرکس بهتر میتوانست کلاه بگذارد و سنبل کاری بکند ، بهتر گلیمِ خود را از آب بیرون می کشید ، از این رو کار‌چاق‌کنی ، پشتِ هم اندازی ، جاسوسی‌، چاپلوسی و عوام فریبی جزوِ غریزهٔ او شده بود . او می گفت تویِ دنیا دوطبقه مردم هستند : بچاپ و چاپیده ، اگر نمی خواهی جزوِ چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی. حاجی آقا / صادق هدايت هیچ جای دنیا مثل اینجا شتر گاو پلنگ نیست: از یک طرف دسته انگشت شماری قصرهای آسمان خراش با آخرین وسایل آسایش دارند و حتی کاغذ استنجای خودشان را از نیویورک وارد میکنند - از طرف دیگر، اکثریت مردم بی چیز و ناخوش و گرسنه‌اند و با شرایط ماقبل تاریخی کار می‌کنند و می‌خزند. ما در چاهک دنیا داریم زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت می لولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم. و مضحک آنجاست که تصور می کنیم بهترین زندگی را داریم. حاجی آقا / صادق هدايت کدخدای شهر که مرغابی باشد، در آن شهر چه رسوایی باشد‌ ! یک نفر قُلتَشَن را آوردند ، هستی و نیستی خودشان را به دستش سپردند و یک دسته رجّاله هم دورش هی خوش رقصی کردند و سینه زدند و دمش را توی بشقاب گذاشتند تا ما را بدین روز نشاندند حاجی آقا / صادق هدايت اینجا وطن دزدها و قاچاقچی ها و زندان مردمانش است. ما در چاهک دنیا داریم زندگی می کنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت می لولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم. و مضحک آنجاست که تصور می کنیم بهترین زندگی را داریم. حاجی آقا / صادق هدايت حق با شماست که به این ملت فحش می‌دهید، تحقیرش می‌کنید و مخصوصن لختش می‌کنید. اگر ملت غیرت داشت امثال شما را سربه نیست کرده بود. حاجی آقا / صادق هدايت همیشه در این آب و خاک دزدها و قاچاقچی‌ها همه‌کاره بوده‌اند، چون که مقامات صلاحیت دار خارجی اینطور صلاح دیده‌اند. حاجی آقا / صادق هدايت فساد نژاد ما از بچه و پیر و جوانش پیداست. همه مان ادای زندگی را در آورده ایم، کاشکی ادا بود، به زندگی دهن کجی کرده ایم! اگر چه به قدر الاغ چیز سرمان نمی شود و همیشه کلاه سرمان می رود، اما خودمان را باهوشترین مخلوق تصور می کنیم. همیشه منتظر یک قلدریم که بطور معجزه آسا ظهور بکند و پیزی ما را جا بگذارد! بیست سال دلقکهای رضا خان تو سرمان زدند، حالا هم صدایمان در نمی آید و همان گربه های مُردنی را جلو ما می رقصانند. این هوش ما در هیچ یک از شئون فرهنگی یا علمی و یا اجتماعی بروز نکرده است، هنرمان لوله هنگ، سازمان وزوز جگر خراش، فلسفه مان مباحثه در شکیات و سهویات و خوراکمان جگرک است. نه ذوق نه هنر نه شادی، همه اش دزدی، کلاه برداری و روضه خوانی! ما در حال تعفن و تجزیه هستیم، از صوفی و درویش و پیر و جوان و کاسب کار و گدا همه منتر پول و مقام هستند، آن هم به طرز بی شرمانۀ وقیحی، مردم هر جای دنیا ممکن است که به یک چیز و یا حقیقتی پایبند باشند مگر اینجا که مسابقۀ پستی و رذالت را می دهند. دورۀ ما دورۀ تحقیر و اخ و تف است حاجی آقا / صادق هدايت
  7. عاشق زنی مشو که می‌خواند که زیاد گوش می‌دهد زنی که می‌نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر ، وهم‌آگین ، دیوانه عاشق زنی مشو که می‌اندیشد که می‌داند که داناست ، که توانِ پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید ! که قادر است جسمش را به روح بدل کند و از آن بیشتر عاشق شعر است ( اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند ) و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد ! و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد عاشق زنی مشو که دوستدار سیاست است مفرح ، هشیار ، نافرمان و جواب‌ده است و زنی سرکش که بی عدالتی را به طور ترسناکی می فهمد و بینندۀ تلویزیون نیست و چنین زنی زیباست .. و از رد پای زمان بر پیکرش و چهره اش بیم ندارد ! که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی که با تو بماند یا نه که عاشق تو باشد یا نه ؟! این‌گونه زن ، بازگشت ناپذیر است ... [مارتا ریوراگاریدو]
  8. رمان مرگ ایوان ایلیچ نوشته لئوتولستوی به گفته ی ولادیمر ناباکوف یکی از ارزشمندترین آثار ادبیات روسیه است. - به صدای بلند درآمد که ((پس این است! چه لذتی!))کل این واقعه به چشم او یک دم بیش نپایید، و معنای این دم تغییر نکرد. به چشم حاضران، عذاب او دو ساعت دیگر دوام آورد. چیزی در گلویش درق درق صدا می کرد، جسم نحیفش مرتعش می شد، آنوقت نفس زدن و صدای درق درق کم و کمتر شد.کسی که نزدیک او نشسته بود، گفت: ((تمام شد!))این کلمات را شنید و در جانش تکرار کرد.به خودش گفت: ((مرگ تمام شد. دیگر خبری از او نیست!))نفسی فرو برد، در میانه ی آهی نفسش بر نیامد، کشاله رفت، و مرد. ◽️آخرین جملات رمان مرگ اویوان ایلیچ نوشته #تولستوی . ترجمه : صالح حسینی ▪️ هیچ کس حال ایوان ایلیچ را درک نمی کند و برای او دل نمی سوزاند. همسر او دلیل اوج گرفتن بیماری را عدم استفاده ی صحیح از داروها می خواند و ایوان را مقصر اصلی می داند. در این میان با اوج گرفتن دردها و تنهاشدن، ایوان نسبت به معنای زندگی ای که زیسته شک می کند. زندگی ای که ماحصلش بی اعتنایی دیگران به دردش، ترسِ خودش از مرگ و جدایی او از دیگران است. او تصمیم می گیرد برای یافتن آرامش به گذشته هایش فکر کند اما شگفتا که جز در دوران کودکی اش هیچ اتفاقی نیست که لبخند بر لبش بنشاند. ◽️ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی داستان تولستوی، شخصی موفق در زندگی روزمره و کاری است ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متأثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود. تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. تولستوی روحیات یک چنین بیماری را از لحظه آگاه شدنش به بیماری تا لحظه خاموشی یا مرگ را به پنج مرحله تقسیم می‌کند. این مراحل پنج‌گانه عبارتند از: ۱-عدم پذیرش یا انکار، ۲-خشم، ۳-معامله، ۴ -افسردگی و ۵-پذیرش. ایشان تمامی این مراحل را به طور دقیق مورد بررسی قرار می‌دهد، از جمله توضیحات مختصری که در این ۵ مرحله ذکر شده را می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود.
  9. در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود... نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!! بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام... رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم... رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم. نه بغلش کردم... نه زیاد بزرگش کردم... نه به کسی نشانش دادم... اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد... یک دوست داشتن یواشکی... یک دوست داشتن از راه دور... یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد... هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست... یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده... خیلی پیر شده... همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت... فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست... دوست داشتن نگهداری می خواهد... حسین حائریان
  10. پدرمن عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست.مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور! یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم! زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم، اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یک فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ،میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت : ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن! خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه! مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن ! اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود! حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه! خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم! بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا نازل شد و اونها رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید! گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو ! . پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین. روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی... دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست... احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟ جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار! گفتم :چشم! حامد ابراهيم پور
  11. کاش هرگز بزرگ نمی شدم و نمی فهمیدم که پدرم به من دروغ گفت: که هر چیزی را در خاک بکاری روزی سبز خواهد شد و این از لطف خداوند است چرا کسی نمی فهمد؟ من سال های زیادی انتظار کشیدم اما مادرم سبز نشد! [سابیر هاکا] تا به حال افتادن شاه توت را ديده اي!؟ كه چگونه سرخي اش را باخاك قسمت مي كند [هيچ چيزمثل افتادن دردآور نيست] من كارگرهاي زيادي را ديدم از ساختمان كه مي افتادند شاه توت مي شدند. [سابیر هاکا] ماشین‌ها هیچ احساسی ندارند پیر نمی‌شوند شب کمرشان درد نمی‌گیرد در فکر اجاره‌خانه نیستند از همه مهم‌تر آخر هفته از صاحب‌کارشان مساعده نمی‌خواهند درست مثل ماشینی که دیروز جای پدر پیرم را در کارخانه گرفت [سابیر هاکا] اگر روزی بمیرم تمام کتاب‌هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می‌کشم سیگاری روشن می‌کنم و برای همه دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم گریه می‌کنم اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است ترس از اینکه صبح زود کسی شانه‌ات را تکان بدهد و بگوید: بلند شو سابیر باید برویم سر کار [می‌ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم / سابیر هاکا] رو در روی تنهایی ام می ایستم در پوستم فرو رفته ام چنان پرنده ای که در پرهای خود کز کرده باشد تنهایی این چنین دندان هایش را در گوشت و استخوان آدمی فرو می کند [سابیر هاکا ]
  12. آنتون پاولوویچ چِخوف (زادهٔ ۲۹ ژانویهٔ ۱۸۶۰ در تاگانروگ - درگذشتهٔ ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۴) داستان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس برجستهٔ روساست. او در زمان حیاتش بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید. او را مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس برمی‌شمارند و در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی نیز آثار برجسته‌ای از خود به‌جا گذاشته‌است و وی را پس از شکسپیر بزرگترین نمایش‌نامه‌نویس می‌دانند. چخوف در ۴۴سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت. در بعضی جاها نام کوچک چخوف به اشتباه به‌صورت «آنتوان» نوشته و تلفظ می‌شود. تولد چخوف در ۲۹ ژانویهٔ ۱۸۶۰ در شهر تاگانروگ، در جنوب روسیه،شمال قفقاز، در ساحل دریای آزوف به دنیا آمد. پدربزرگ پدری‌اش در مِلک کُنت چرتکف، مالک استان وارنشسکایا، سرف بود. او توانست آزادی خود و خانوادهٍ خود را بخرد. پدرش مغازهٔ خواربار فروشی داشت. او مرد مذهبی خشنی بود و فرزندانش را تنبیه بدنی می‌کرد. روزهای یک‌شنبه پسرانش (او ۵ پسر داشت که آنتون دومین آن‌ها بود) را مجبور می‌کرد به کلیسا بروند و در گروه همسرایانی که خودش تشکیل داده بود آواز بخوانند. اگر اندکی ابراز نارضایتی می‌کردند آن‌ها را با چوب تنبه می‌کرد. همچنین آن‌ها را در ساعاتی طولانی، حتی در زمستان‌های سرد، در مغازه‌اش به کار می‌گرفت. آنتون در ۱۸۶۷ در هفت سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه دینی یونانی آغاز کرد اما دو سال بعد در کلاس اول مدرسهٔ عادی به تحصیل خود ادامه داد. پدر چخوف شیفتهٔ موسیقی بود و همین شیفتگی او را از دادوستد بازداشت و به ورشکستگی کشاند. او در سال ۱۸۷۶ از ترس طلب‌کارانش به همراه خانواده به مسکو رفت و آنتون تنها در تاگانروگ باقی ماند تا تحصیلات دبیرستانی‌اش را به پایان ببرد. او در سال‌های پایانی تحصیلات متوسطه‌اش در تاگانروگ به تآتر می‌رفت و نخستین نمایشنامه خود را به نام بی‌پدری و بعد کمدی آواز مرغ بی‌دلیل نبود را نوشت. او در همین سال‌ها مجلهٔ غیررسمی و دست‌نویس الکن را منتشر می‌کرد که توسط برادران ‌اش به مسکو هم برده می‌شد. برادر بزرگ ‌اش، آلکساندر پاولویچ چخوف در سال ۱۸۷۶ به دانشگاه مسکو رفت و در رشتهٔ علوم طبیعی دانشکدهٔ ریاضی-فیزیک مشغول تحصیل بود و در روزنامه‌های فکاهی مسکو و پتربورگ داستان می‌نوشت. آنتون نیز در ۱۸۷۹ تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به مسکو رفت. در نیمهٔ سال ۱۸۸۰ تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مسکو آغاز کرد. در همین سال نخستین مطلب او چاپ شد برای همین این سال را مبدأ تاریخی آغاز نویسندگی چخوف برمی‌شمارند. جخوف در نامه‌ای به فیودور باتیوشکوفمی‌نویسد: «نخستین تکهٔ ناچیزم در ۱۰ تا ۱۵ سطر در نشریهٔ «دراگون فلای» در ماه مارس یا آوریل ۱۸۸۰ درج شد. اگر آدم بخواهد مدارا کند و این نوشتهٔ ناچیز را آغازی به‌حساب بیاورد، بنابر این سالگرد (بیست و پنج سال نویسندگی) من زودتر از ۱۹۰۵ فرا نخواهد رسید.» آنچه چخوف به آن اشاره می‌کند درواقع داستان کوتاهی است به نام «نامهٔ ستپان ولادیمیریچ اِن، مالک اهل دُن، به همسایهٔ دانشمندش، دکتر فریدریخ» که در مجلهٔ سنجاقک شمارهٔ ۱۰ منتشر شد. او در سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۴ علاوه برآموختن پزشکی در دانشگاه مسکو با نام‌های مستعاری مانند:آنتوشا چخونته، آدم کبدگندیده، برادر برادرم، روور، اولیس... به نوشتن بی‌وقفهٔ داستان و طنز در مجله‌های فکاهی مشغول بود و از درآمد حاصل از آن زندگی مادر، خواهر و برادران‌اش را تأمین می‌کرد. او در ۱۸۸۴ به عنوان پزشک فارغ‌التحصیل شد و در شهر واسکرسنسک، نزدیک مسکو، به طبابت پرداخت. اولین مجموعه داستان‌اش با نام قصه‌های ملپامن در همین سال منتشر شد و اولین نقدها دربارهٔ او نوشته شد. در دسامبر همین سال هنگامی که چخوف ۲۴ساله بود اولین خلط‌های خونی که نشان از بیماری مهلک سل داشت مشاهده شد. فعالیت حرفه‌ای چخوف بعد از پایان تحصیلاتش در رشتهٔ پزشکی به‌طور حرفه‌ای به داستان‌نویسی و نمایش‌نامه‌نویسی روی آورد. در ۱۸۸۵ همکاری خود را با روزنامهٔ پتربورگ آغاز کرد. در سپتامبر قرار بود نمایش‌نامهٔ او به نام در جادهٔ بزرگ به روی صحنه برود که کمیتهٔ سانسور از اجرای آن جلوگیری کرد. مجموعهٔ داستان‌های گل‌باقالی او در ژانویهٔ سال بعد منتشر شد. در فوریه همین سال (۱۸۸۶) با آ سووُربن سردبیر روزنامه عصر جدید آشنا شد و داستان‌های، مراسم تدفین، دشمن منتشر شد. بیماری سل‌اش شدت گرفت و او در آوریل۱۸۸۷ به تاگانروگ و کوه‌های مقدس رفت و در تابستان در باپکینااقامت گزید در اوت همین سال مجموعهٔ در گرگ‌ومیش منتشر شد و در اکتبر نمایش‌نامهٔ بلندش با نام ایوانف در تآتر کورش مسکو به روی صحنه رفت که استقبال خوبی از آن نشد. داستان کوتاه چخوف نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجهٔ دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان «هنگام شام» جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیهاهدا می‌کرد، برایش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌های او معمولاً رویدادها از خلال وجدان یکی از آدم‌های داستان، که کمابیش با زندگی خانوادگی «معمول» بیگانه‌است، تعریف می‌شود. چخوف با خودداری از شرح و بسط داستان مفهوم طرح را نیز در داستان‌نویسی تغییر داد. او در داستان‌هایش به جای ارائهٔ تغییر سعی می‌کند به نمایش زندگی بپردازد. در عین حال، در داستان‌های موفق او رویدادهای تراژیک جزئی از زندگی روزانهٔ آدم‌های داستان او را تشکیل می‌دهند. تسلط چخوف به نمایشنامه باعث افزایش توانائی وی در خلق دیالوگهای زیبا و جذاب شده بود. او را «مهم‌ترین داستان کوتاه‌نویس همهٔ اعصار»نامیده‌اند. نمایش نامه نخستین نمایش‌نامهٔ چخوف بی پدری است که چندان شناخته شده نیست و پس از آن ایوانف. یکی دو نمایش‌نامهٔ بعدی چخوف هم چندان موفق از کار در نیامد تا اینکه با اجرای نمایش «مرغ دریایی» در ۱۸۹۷ در سالن تئاتر هنری مسکو چخوف طعم نخستین موفقیت بزرگ‌اش را در زمینهٔ نمایش‌نامه‌نویسی چشید. همین نمایش‌نامه دو سال قبل از آن در سالن تئاتر الکساندریسکی در سنت پترزبورگبا چنان عدم استقبالی روبه‌رو شده بود که چخوف در میانهٔ دومین شب نمایش آن، سالن را ترک کرده بود و قسم خورده بود دیگر هرگز برای تئاتر چیزی ننویسد. اما همان نمایش‌نامه در دست بازیگران چیره‌دست تئاتر هنر مسکو، چخوف را به مرکز توجه همهٔ منتقدان و هنردوستان تبدیل کرد. بعدها با وجود اختلافاتی که میان چخوف و کنستانتین استانیسلاوسکی - کارگردان نمایش‌نامه‌های وی - پیش آمد آثار دیگری از چخوف - همچون «دایی وانیا» (۱۸۹۹)، «سه خواهر» (۱۹۰۱) و... نیز بر همان صحنه به اجرا درآمد. عمدهٔ اختلاف چخوف و استانیسلاوسکی بر سر نحوهٔ اجرای نمایش‌نامهٔ «مرغ دریایی» بود. چخوف اصرار داشت که نمایش‌نامه کاملاً کمدی است و استانیسلاوسکی مایل بود بر جنبهٔ تراژیک نمایش‌نامه تأکید کند. چخوف نه فقط به ناتورالیسم افراطی استانیسلاوسکی می‌تازد، بلکه همچنین حال و هوای افسرده و غم‌انگیزی را که فکر می‌کرد به نمایشنامه‌اش تحمیل شده‌است، زیر سؤال می‌برد. در آوریل ۱۹۰۴، چخوف، در نامه‌ای به همسرش الگا می‌نویسد: «چرا دائماً در پوسترها و روزنامه‌ها، نمایشنامه مرا درام می‌نامید؟ نمیروویچ دانچنکو و استانیسلاوسکی، در نمایشنامه من چیزی پیدا کرد که مطلقاً به آنچه من نوشته‌ام شباهتی ندارد، و من شرط می‌بندم که هیچ‌کدام از آنها، برای یک‌بار هم که شده، نمایشنامه مرا با شیفتگی، تا به آخر نخوانده‌ ‌اند..» مرگ چخوف در ۱۶ ژوئن ۱۹۰۴ به‌همراه همسرش اولگا کنیپر برای معالجه به آلمان استراحت‌گاه بادن ویلر رفت. در این استراحت‌گاه حال او بهتر می‌شود اما این بهبودی زیاد طول نمی‌کشد و روزبه‌روز حال او وخیم‌تر می‌شود. اولگا کنیپر در خاطرات خود شرح دقیقی از روزها و آخرین ساعات زندگی چخوف نوشته‌است. ساعت ۱۱ شب حال چخوف وخیم می‌شود و اولگا پزشک معالج او، دکتر شورر، را خبر می‌کند. اولگا در خاطرات‌اش می‌نویسد: «دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد؛ و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است شامپاین نخورده‌ام.» آن را لاجرعه سرکشید. به آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمی‌کشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود.» و این ساعات اولیه روز ۱۵ ژوئیهٔ ‏ ۱۹۰۴ بود. تشییع جنازه تشییع جنازهٔ چخوف یک هفته پس از مرگ او در مسکو برگزار شد.ماکسیم گورکی که در این مراسم حضور داشت بعدها به دقت جریان برگزاری مراسم را توصیف کرد. جمعیت زیادی در مراسم خاکسپاری حضور داشتند و تعداد مشایعت کنندگان به حدی بود که عبور و مرور در خیابان‌های مسکو مختل شد. علاوه بر نویسندگان و روشنفکران زیادی که در مراسم حضور داشتند حضور مردم عادی نیز چشم‌گیر بود. سرانجام در گورستان صومعهٔ نووو-دویچی در شهر مسکو به خاک سپرده شد.
  13. شعر کامل صدای پای آب، یکی از طولانی ترین اشعار سهراب سپهری. اهل كاشانم. روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم ، بهتر از برگ درخت . دوستانی ، بهتر از آب روان . و خدایی كه در این نزدیكی است : لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند. روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه . من مسلمانم . قبله ام یك گل سرخ . جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده ی من . من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف . سنگ از پشت نمازم پیداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است . من نمازم را وقتی می خوانم كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو. من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم، پی « قد قامت » موج . كعبه ام بر لب آب كعبه ام زیر اقاقی هاست . كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر. حجرالاسود » من روشنی باغچه است اهل كاشانم پیشه ام نقاشی است: گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود . چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم پرده ام بی جان است . خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است . اهل كاشانم . نسبم شاید برسد به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاك « سیلك » . نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد . پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است . پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ، مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟ من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدرم نقاشی می كرد . تار هم می ساخت ، تار هم می زد . خط خوبی هم داشت . باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود . باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ، باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود . باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود . میوه ی كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب . آب بی فلسفه می خوردم . توت بی دانش می چیدم . تا اناری تركی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد . تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت . گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید . شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت . فكر ، بازی می كرد زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید ، یك چنار پر سار . زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود . یك بغل آزادی بود . زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود . طفل پاورچین پاورچین ، دور شد كم كم در كوچه ی سنجاقكها. بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون دلم از غربت سنجاقك پر. من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان ، من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا . تا ته كوچه ی شك ، تا هوای خنك استغنا ، تا شب خیس محبت رفتم . من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق . رفتم ، رفتم تا زن ، تا چراغ لذت ، تا سكوت خواهش ، تا صدای پر تنهایی . چیزها دیدم در روی زمین : كودكی دیدم . ماه را بو می كرد . قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می زد . نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت . من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوبید . ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، كاسه ی داغ محبت بود من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته ی خربزه می برد نماز بره ای را دیدم ، بادبادك می خورد. من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید. در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر. شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما » من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. كاغذی دیدم ، از جنس بهار . موزه ای دیدم ، دور از سبزه ، مسجدی دور از آب. سر بالین فقیهی نومید ، كوزه ای دیدم لبریز سؤال. قاطری دیدم بارش « انشا » اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » . عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو». من قطاری دیدم ، روشنایی می برد . من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . من قطاری دیدم ، كه سیاست می برد و چه خالی می رفت. من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد . و هواپیمایی ، كه در آن اوج هزاران پایی خاك از شیشه ی آن پیدا بود : كاكل پوپك ، خالهای پر پروانه ، عكس غوكی در حوض و عبور مگس از كوچه ی تنهایی . خواهش روشن یك گنجشك ، وقتی از روی چناری به زمین می آید . و بلوغ خورشید . و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح . پله هایی كه به گلخانه ی شهوت می رفت . پله هایی كه به سردابه ی الكل می رفت . پله هایی كه به بام اشراق پله هایی به سكوی تجلی می رفت. مادرم آن پایین استكان ها را در خاطره ی شط می شست. شهر پیدا بود: رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ. سقف بی كفتر صدها اتوبوس. گل فروشی گلهایش را می كرد حراج. در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست. پسری سنگ به دیوار دبستان می زد. كودكی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می كرد. و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد. بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب. چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ، مرد گاری چی در حسرت مرگ. عشق پیدا بود ، موج پیدا بود. برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود. كلمه پیدا بود. آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب. سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون. سمت مرطوب حیات. شرق اندوه نهاد بشری. فصل ول گردی در كوچه ی زن. بوی تنهایی در كوچه ی فصل . دست تابستان یك بادبزن پیدا بود . سفر دانه به گل . سفر پیچك این خانه به آن خانه . سفر ماه به حوض . فوران گل حسرت از خاك . ریزش تاك جوان از دیوار . بارش شبنم روی پل خواب . پرش شادی از خندق مرگ . گذر حادثه از پشت كلام . جنگ یك روزنه با خواهش نور . جنگ یك پله با پای بلند خورشید . جنگ تنهایی با یك آواز . جنگ زیبای گلابی ها با خالی یك زنبیل . جنگ خونین انار و دندان . جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز . جنگ طوطی و فصاحت با هم . جنگ پیشانی با سردی مهر . حمله ی كاشی مسجد به سجود . حمله ی باد به معراج حباب صابون . حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » . حمله ی دسته ی سنجاقك ، به صف كارگر « لوله كشی » . حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی . حمله ی واژه به فك شاعر . فتح یك قرن به دست یك شعر . فتح یك باغ به دست یك سار . فتح یك كوچه به دست دو سلام . فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی . فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ. قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر. قتل یك قصه سر كوچه ی خواب. قتل یك غصه به دستور سرود. قتل مهتاب به فرمان نئون. قتل یك بید به دست « دولت ». قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ. همه ی روی زمین پیدا بود: نظم در كوچه ی یونان می رفت. جغد در « باغ معلق » می خواند. باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند. روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد. در بنارس سر هر كوچه چراغی ابدی روشن بود. مردمان را دیدم. شهرها را دیدم. دشت ها را ، كوه ها را دیدم. آب را دیدم ، خاك را دیدم . نور و ظلمت را دیدم. و گیاهان را در نور ، و گیاهان را درظلمت دیدم. جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم. و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم. اهل كاشانم ، اما شهرمن كاشان نیست . شهر من گم شده است . من با تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم . من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد . و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ، عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی . و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پریدن در بال و ترك خوردن خودداری روح . من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای ، پای قانونی خون را در رگ . ضربان سحر چاه كبوترها ، تپش قلب شب آدینه ، جریان گل میخك در فكر، شیهه ی پاك حقیقت از دور. من صدای وزش ماده را می شنوم من صدای ، كفش ایمان را در كوچه ی شوق. و صدای باران را ، روی پلك تر عشق، روی موسیقی غمناك بلوغ، روی آواز انارستان ها. و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ، پاره پاره شدن كاغذ زیبایی، پرو خالی شدن كاسه ی غربت از باد. من به آغاز زمین نزدیكم. نبض گل ها را می گیرم. آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است . روح من كم سال است . روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد . روح من بیكار است : قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد . روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد. من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن . من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین . رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به كلاغ . هر كجا برگی هست ، شوق من می شكفد . بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن . مثل بال حشره وزن سحر را می دانم . مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن . مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم . مثل یك میكده در مرز كسالت هستم . مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی. تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تكثیر. به سیبی خوشنودم و به بوییدن یك بوته ی بابونه . من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم . من نمی خندم اگر بادكنك می تركد . و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند . من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ، رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را . خوب می دانم ریواس كجا می روید، سار كی می آید ، كبك كی می خواند ، باز كی می میرد، ماه در خواب بیابان چیست ، مرگ در ساقه ی خواهش و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی. زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه ی عشق . زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند . زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است . زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است . زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهایی « ماه » ، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر . زندگی شستن یك بشقاب است . زندگی یافتن سكه ی دهشاهی در جوی خیابان است . زندگی « مجذور » آینه است . زندگی گل به « توان » ابدیت ، زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما، زندگی « هندسه ی» ساده و یكسان نفس هاست . هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ من نمی دانم كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست . و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست. گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد. چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی كرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت. زندگی تر شدن پی درپی، زندگی آب تنی كردن در حوضچه ی« اكنون » است . رخت ها را بكنیم : آب در یك قدمی است. روشنی را بچشیم . شب یك دهكده را وزن كنیم ، خواب یك آهو را . گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم . روی قانون چمن پا نگذاریم در موستان گره ذایقه را باز كنیم . و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد . و نگوییم كه شب چیز بدی است . و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ . و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ ، این همه سبز . صبح ها نان و پنیرك بخوریم. و بكاریم نهالی سر هرپیچ كلام . و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت . و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند . و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد . و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون . و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت . و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت . و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت . و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد . و بدانیم كه پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها. و نپرسیم كجاییم ، بو كنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را . و نپرسیم كه فواره ی اقبال كجاست . و نپرسیم كه پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند . پشت سرنیست فضایی زنده . پشت سر مرغ نمی خواند . پشت سر باد نمی آید . پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است . پشت سرروی همه فرفره ها خاك نشسته است . پشت سرخستگی تاریخ است . پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد . لب دریا برویم ، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب . ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس كنیم. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ، می رسد دست به سقف ملكوت . دیده ام ، سهره بهتر می خواند . گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است . گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است . و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . و نترسیم از مرگ مرگ پایان كبوتر نیست . مرگ وارونه ی یك زنجره نیست . مرگ در ذهن اقاقی جاری است . مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد . مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید . مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان . مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند . مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است . مرگ گاهی ریحان می چیند . مرگ گاهی ودكا می نوشد . گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد . و همه می دانیم ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است. در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم . پرده را برداریم : بگذاریم كه احساس هوایی بخورد . بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند . بگذاریم غریزه پی بازی برود . كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد . بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند . چیز بنویسد. به خیابان برود . ساده باشیم . ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت . كار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ، كار ما شاید این است كه در « افسون » گل سرخ شناور باشیم . پشت دانایی اردو بزنیم . دست در جذبه ی یك برگ بشوییم و سر خوان برویم . صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم . هیجان ها را پرواز دهیم . روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم . آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » . ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم . بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم . نام را باز ستانیم از ابر ، ازچنار ، از پشه ، از تابستان . روی پای تر باران به بلندی محبت برویم . در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم. كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم . كاشان ، قریه ی چنار ، تابستان 1343 / سهراب سپهری / صدای پای آب
  14. فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه ۱۳۱۳ در خیابان معزالسلطنه کوچهٔ خادم آزاد در محلهٔ امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تباربه دنیا آمد. پوران فرخ‌زاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند. فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌تبار ومحمد فرخ‌زاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش،فریدون فرخ‌زاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخ‌زاد را نام برد. فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. ازدواج با پرویز شاپور فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخالهٔ مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیاربود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی، بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام «اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم» منتشر گردید. سفر به اروپا پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر واپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه وآلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری در او فراهم کرد. آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر دیدگاه‌های اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد. نامهٔ منتشر شدهٔ فروغ برای ابراهیم گلستان نشانگر وجود رابطه عاشقانه بین این دو است. در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند؛ و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. این دو چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. فروغ در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده اثر لوئیجی پیراندلو به کارگردانی پری صابری بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. فروغ در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مؤلف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود. ابراهیم گلستان در مصاحبه‌ای با سعید کمالی دهقان از روزنامه گاردین در بهمن سال ۱۳۹۵ - پنجاه سال پس از درگذشت فروغ - گفت که رابطه او با فروغ دو طرفه بوده است. او درباره اینکه آیا فروغ تبدیل شده بود به یک عضو خانواده، گفت: «خانواده چیست؟ اصلا خانواده معنی ندارد. [تبدیل شده بود به] یک عضو شخصیت من.» در میان سال‌های ۱۳۴۲–۴۳ فروغ یکبار دست به خودکشی زد که یک جعبه قرص گاردنال را خورد ولی خدمتکارش در هنگام غروب متوجه شد و او را به بیمارستان البرز برد. پایان زندگی فروغ فرخ‌زاد، در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر دوشنبه ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی خودروی جیپ ابراهیم گلستان، در جاده دروس- قلهک، برای تصادف نکردن با اتوموبیل مهدکودک، از جاده منحرف شد و جان باخت. روز چهارشنبه ۲۶ بهمن جسد او را در امام‌زاده اسماعیل قلهک شستند و با حضور خانواده، دوستان و علاقه‌مندانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپردند. صادق چوبک، ابوالقاسم انجوی شیرازی، جلال آل‌احمد، مهدی اخوان‌ثالث، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، بهرام بیضایی، نجف دریابندری، احمدرضا احمدی و بسیاری دیگر از هنرمندان و نویسندگان در این مراسم حاضر بودند.
  15. ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست چیزهایی هست که نمی دانم می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست روشنی، من، گل، آب / سهراب سپهری
  16. خواهش می کنم :)🌺
  17. اوایل ازدواجمان به چهره همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد. آن روز دعوای شدیدی بین ما در گرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می کرد ما را آرام کند. از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه اینها به سالها پیش بر می گردد. من و مادر شوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست. به علاوه، رابطه من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت. اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره خوابیده او بود. کجا ممکن است پیدایش کنم/ هاروکی موراکامی
  18. 1 - دوستی هایی که بین 16 تا 28 سالگی شکل می گیرند بیشترین احتمال را دارند که همیشگی شوند. 2- زنان عموما مردانی با صدای بم (هاسکی) را ترجیح می دهند چون به نظر می رسد مطمئن تر و خشونت کمتری دارند. 3 - کسانی که بهترین نصیحتها را می کنند معمولا بیشترین مشکلات را دارند. 4- هر چقدر فرد باهوشتر باشد سریعتر فکر می کند و دست خط اش بدتر می شود. 5 - احساسات ما بر روابط ما تاثیر نمی گذارد بلکه برعکس روابط ما بر وضعیت روحی ما تاثیر می گذارند. 6- طرز برخورد فرد با گارسون چیزهای زیادی از شخصیت او را آشکار می کند. 7- کسانی که حس قوی تقصیر دارند در درک افکار و احساس دیگران بهتر هستند. 8- مردان از زنان شوخ طبع تر نیستند تنها جوکهای بیشتری می گویند صرف نظر اینکه کسی از شوخ طبعی آنها خوشش می آید یا نه. 9- افراد خجول درباره خودشان کم صحبت می کنند ولی طوری اینکار را می کنند که افراد دیگر حس کنند آنها را خیلی خوب می شناسند. 10 - زنان دوبرابر مردان سنسورهای دریافت درد را دارند ولی تحمل دردشان بیشتر از مردان است. 11- گوش دادن به موسیقی با فرکانس بالا شما را آرام و شاد می کند. 12 - اگر نمی توانید جلوی افکار شبانه تان را بگیرید بلند شوید و آنها را بنویسید. باعث می شود ذهنتان آرام شود و راحتتر بخوابید. 13- پیغامهای صبح بخیر و شب بخیر بخشی از مغز را فعال که مسئول خوشبختی هستند. 14- انجام کارهایی که شما را می ترساند شما را خوشحال تر می کند. 15 - متوسط زمانی که زنها می توانند یک راز را نگه دارند 47 ساعت و 15 دقیقه است. 16 - کسانی که سعی می کنند همه را خوشحال نگه دارند معمولا به احساس تنهایی می رسند. 17 - هر چقدر شادتر باشیم به خواب کمتری نیاز داریم. 18 - اگر دست کسی راکه دوست داری بگیری شدت درد را کمتر احساس می کنی و کمتر نگران خواهی بود. 19 - افراد باهوش احتمال زیادی دارد که دوستان کمتری داشته باشند هر چه باهوشتر همانقدر سخت گیر تر در انتخاب دوست! 20 - ازدواج با بهترین دوست احتمال طلاق را تا 70 درصد کم می کند. 21 - زنانی که دوستان مذکر زیادی دارند بیشتر اوقات در مود خوب هستند 22 - کسانی که به دو زبان صحبت می کنند به طور ناخودآگاه ممکن است شخصیتشان سویچ کنند. 23- برای مدت خیلی طولانی تنها بودن به اندازه روزی 15 نخ سیگار مضر است. 24 - مسافرت سلامت مغز را تقویت می کند و احتمال سکته قلبی را پایین می آورد. 25 - وقتی افراد درباره چیزی که واقعا به آن علاقه دارند صحبت می کنند جذاب تر می شوند.
  19. دروغهای سفید دروغهایی است که برای آسیب به دیگران گفته نمی شوند: 1-در جاده با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت رانندگی میکند اما در جمع دوستان میگوید که کمتر از ۱۲۰ کیلومتر در ساعت نمیرود! 2-روزی یک صفحه کتاب میخواند اما در حضور دیگران میگوید اگر کمتر از ده صفحه در روز بخوانم نمیخوابم! پاول اکمن می گوید: «من دروغهای سیاه را بخشودنی می دانم ... اما دروغ سفید نابخشودنی است. این دروغ انسانها را به پرتگاه نابودی می برد». ما با دروغ سفید دیگران را فریب نمیدهیم بلکه «خود» را «فریب» میدهیم. به اندازه ای که تصویر بیرونی ما با واقعیت درونی ما تفاوت دارد، دچار تعارض و اضطراب و تنش میشویم. به همان اندازه وادار میشویم در مواجهه با دیگران نقاب بر چهره بزنیم و به همان اندازه از تحقق برنامه های توسعه تواناییهای فردی خویش، جا می مانیم
  20. سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد : 📝... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)📝 پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر. وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. 📝... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)📝 درگذشت پدر در سال 1341 مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد : 📝... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)📝 سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان. 📝... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33) ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)📝 سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد : 📝... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد... 📝 خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي. 📝... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)📝 مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان. 📝... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)📝 از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند. سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد. 📝... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)📝 سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت. 📝... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)📝 آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد. 📝... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)📝 سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد. 📝...دل به كف عشق هر آنكس سپرد جان به در از وادي محنت نبرد زندگي افسانه محنت فزاست زندگي يك بي سر و ته ماجراست غير غم و محنت و اندوه و رنج نيست در اين كهنه سراي سپنج...📝 مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد. سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد. 📝... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)📝 شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد. در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت. در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد. بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " : 📝... جهان آسوده خوابيده است، فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ چنان كه من به روي خويش ...📝 سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. 📝... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خير قربان و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ... (مرغ مهاجر صفحه 67)📝 اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد. تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد. در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند. فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد. در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد. در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد. سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد : 📝... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر. و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...📝 در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند. پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد. در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند. در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود. تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب 📝... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...📝 تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد. فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل. در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد. منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود. تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد. سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد. سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران. تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد. سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون. ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد. سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ... فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد: 📝 به سراغ من اگر مياييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد... 📝 و سهراب ... ماندگار شد ...
  21. به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیاید. مبادا که ترک بردارد؛ چینی نازک تنهایی من... سهرابسپهری " 1 اردیبهشت، سالروز در گذشت سهراب سپهری تسلیت به تمامی اهالی قلم و طرفداران این شاعر بزرگ..."
  22. در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود نگاهت به حلقه کدام در آویخته؟ در ها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد نسیم از دیوار ها می تراود گلهای قالی می لرزد ابر ها در افق رنگارنگت پرده پر می زنند باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته درخت بید از خاک بسترت روییده و خود را در حوض کاشی می جوید تصویری به شاخه بید آویخته کودکی که چشمانش خاموشی تو را دارد گویی تو را می نگرد و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا می نگری انسان مه آلود ترا در همه شب های تنهایی توی همه شیشه ها دیده ام مادر مرا می ترساند لولو پشت شیشه هاست و من توی شیشه ها ترا می دیدم لولوی سرگردان پیش آ بیا در سایه هامان بخزیم در ها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد بگذار پنجره را به رویت بگشایم انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید شیشه پنجره شکست و فرو ریخت لولوی شیشه ها شیشه عمرش شکسته بود! لولوی شیشه ها / سهراب سپهری