• اطلاعیه ها

    • فراخوان جذب مدیر   دوشنبه, 28 فروردین 1396

      انجمن عصر نویسندگی به منظور ایجاد بستری مناسب برای نویسندگان نوقلم و حمایت از ایشان ایجاد گردیده است. در جهت ارائه خدمات بهتر به نویسندگان، اقدام به جذب مدیر کرده ایم. لطفا عزیزانی که به مدیریت انجمن وارد اند و توانایی ارسال حداقل ده پست در روز را دارند به این آیدی مراجعه نمایند. @admin به امید پیشرفت
    • افتتاح بخش خاطره نویسی روزانه   سه شنبه, 19 اردیبهشت 1396

      تیم انجمن عصر نویسندگی برای افزایش لذت کاربران هنگام استفاده از سایت،اقدام به افتتاح بخش "خاطره نویسی روزانه"کرد. برای رفتن به این بخش،کافیست اینجـــا کلیک کنید. از نوشتن خاطره های خود،لذت ببرید.

hoomooji

همراه انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • Feedback

    N/A

درباره hoomooji

  • درجه
    تازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده
  1. سلام این داستان رو من تقریبا یک سال هست که دارم می نویسم هنوز هم تمام نشده خواستم تا این قسمت رو به اشتراک بگذارم و بازخورد بگیرم بی پدر مادر 1 خانم یاوری پس از مرگ شوهرش دچار افسردگی شدیدی شد او که با دختر خود در خانه ای که شوهرش برای آنها به یادگار گذاشته بود زندگی می کرد با بی قراری ها و آشفتگی هایش آرامش و زندگی دخترش را نیز مختل کرده بود دختر که نگران سلامتی مادر بود سعی می کرد به روشی حال و هوای مادر را عوض کند از ثبت نام در کلاس ورزش گرفته تا به همراه بردن مادر در مهمانی ها و دور همی های خود اما هیچ کدام از آنها در تغییر روحیه خانم یاوری موثر نبود و حال مادر روز به روز وخیم تر می شد. پس از مدتی با وجود مخالفت های مادر برای ملاقات با روانشناس دختر با هزاران ترفند و کلک موفق شد دکتری را برای ملاقات با مادر به خانه بیاورد گرچه خانم یاوری تا به امروز نیز نمی داند که تغییر وضع زندگیش را به یک دکتر مدیون است. خلاصه کلام اینکه نسخه دکتر برای خانم یاوری احتیاج شدید او به غافل شدن از خود بود دکتر ازدواج مجدد را به دختر خانم یاوری پیشنهاد کرد اما به همان دلیل که خانم یاوری ملاقات با دکتر را معقول و درست نمی دانست مسلما ازدواج مجدد را نیز به هیچ عنوان درست نمی دانست پس دختر خانم یاوری و شوهرش فکرهایشان را بر روی هم ریختند تا به این نتیجه رسیدند که برای تغییر احوال خانم یاوری می توانند به جای شوهر از سگ استفاده کنند. سگ نژاد دار و خوبی برای خانم یاوری خریدند و البته خرید سگ باعث تغییر روحیه خانم یاوری شد به نظر می رسید هدفی برای زندگیش یافته و خوشحال تر و سرحال تر به نظر می رسید اما پوچی ملموسی پشت این سرگرمی و تغییر بود سگ مسلما ارتباط عاطفی ایجاد می کند و به محبت های انسان جواب می دهد امٌا میزان توجه خانم یاوری به سگش به طرز خنده آوری غیر عادی بود و این رابطه و محبت تا حدود پنج شش ماه ادامه داشت تا اینکه حرکتی نا معقول و دور از ادب از سگ سرزد که البته تا به امروز هم هیچ کس نمی داند که چه خطایی از سگ بیچاره سرزده بود که اینگونه مورد غضب خانم یاوری قرار گرفت امٌا نتیجه این بود که خانم یاوری به زوزه های التماس آمیز و بازی های او وقعی نمی گذاشت طوری که پس از مدتی نه تنها خانم یاوری مجددا به حال قبلی خود بازگشته بلکه سگ بیچاره نیز افسرده و بیمار شده بود وتنها تفاوت ایجاد شده این بود که حالا به جای یک بیمار دو بیمار در خانه بود.اگر دختر خانم یاوری به داد سگ نرسیده بود و گه گاهی غذایی به او نمی داد سگ بیچاره از گرسنگی می مرد. این ماجرا ادامه پیدا کرد تا اینکه دختر خانم یاوری تصمیم گرفت سگ را بفروشد که البته فروختن سگ هم برای خودش دردسرهایی داشت خانم یاوری نمی خواست اجازه دهد سگ را بفروشند دایما قول می داد که از این به بعد بیشتر مراقب سگ باشد و حتی یک بار که دخترش برای فروختن سگ پافشاری کرد خانم یاوری به گریه افتاد و دختر که خود را در مخمصه ای خنده آور امٌا به همان اندازه جدی می دید ناچار تسلیم گریه های مادر شد. مادر و سگ روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شدند و حتی یکبار بهنوش (نام دختر خانم یاوری بهنوش بود) مادر را در حال لگد زدن به سگ غافل گیر کرد. دل بهنوش به حال سگ بیچاره می سوخت اما بیشتر از او نگران و ناراحت مادرش بود حاضر بود سگ را قربانی حال مادر و بهبود او کند اما کاملا واضح بود که ادامه این وضعیت برای بهبود حال هیچ کس خوب نبود می شد به راحتی مرگ نزدیک سگ را پیش بینی کرد و بهنوش نگران عکس العمل مادرش بودنمی دانست اگر اتفاقی برای سگ بیافتد چگونه می خواهد جای او را پر کند یا اصلا درست است که جای او را با موجود بیچاره دیگری پر کند؟ کاسه صبر بهنوش داشت لبریز می شد دیگر حوصله دیوانه بازی های مادر را نداشت امٌا از طرفی هم نمی توانست مادرش را نادیده بگیرد روزهایی بود که وقتی از سرکار بر می گشت حتی به نزد مادر نمی رفت تا احوال پرسی کند و البته مجبور می شد تاوان کارش را هم بدهد راه حلی نداشت یا باید مادر را رها می کرد و به زندگی خود می پرداخت یا باید راه چاره ای پیدا می کرد. مدتی سعی می کرد به این مشکلات اهمیت ندهد و طوری رفتار کند که انگار اتفاقی نمی افتد و اصلا مشکلی وجود ندارد شب ها که از سر کار بر می گشت همیشه خانه را با دوستان و هم صحبت هایش شلوغ نگه می داشت و مادرش را هم به مهمانی ها دعوت می کرد تا بهانه ای برای قهر کردن و آزار دادنش نداشته باشد چهره تکیده مادر را سعی می کرد نادیده بگیرد و به سگ اصلا نگاه هم نمی کرد و غذا دادن را هم تعطیل کرده بود و عجیب این بود که در آن شرایط چگونه سگ بیچاره زنده مانده بود گرچه چهره تکیده سگ به شدت جلب توجه می کرد و گه گاه دوستانش بحث هایی پیرامون رد کردن سگ یا تغییر وضعیتش مطرح می کردند امٌا او همیشه سعی می کرد نشنیده بگیرد و موضوع را عوض می کرد. سعی می کرد ذهن خود را کاملا روی آن ببندد. وقتی انسان کاری نداشته باشد و موضوعی ذهنش را درگیر کند نمی تواند باور کند که کار زیاد و مشغول بودن می تواند ذهن انسان را از مسئله دور کند فکر می کند من و این مشکل یک وجود و یکی هستیم چطور می توانیم از هم جدا شویم امٌا تاثیر محیط اطراف باور نکردنیست و می تواند بزرگترین مسائل را از ذهن انسان پاک کند گرچه من به شخصه هیچ وقت نتوانسته ام مانند بهنوش چنین محیطی را به صورت مصنوعی برای خود ایجاد کنم نمی دانم باید بگویم اراده اش را نداشته ام یا حماقتش؟ بهتر است به داستانمان بازگردیم این وضعیت ادامه پیدا کرد وبهنوش دیگر کم کم داشت به این طرز زندگی و قبول افسردگی مادرش عادت می کرد که شبی اتفاقی افتاد و همه چیز را تغییر داد بهنوش داشت برای خوابیدن آماده می شد که خانم یاوری ناله کنان و در حالی که محکم به در می کوبید به طبقه بالا نزد بهنوش آمد بهنوش وقتی که در را باز کرد و سگ بیچاره را در بغل مادر دید بهت زده شد پای سگ شکسته بود و چشمان سگ چنان درمانده و بی دفاع به بهنوش نگاه می کرد که چیزی نمانده بود بهنوش به مادرش حمله ور شود. نادیده گرفتن مسائل بهنوش را بی خیال نکرده بود بلکه عدم عکس العمل باعث شده بود که بهنوش پتانسیل زیادی برای برخورد در این زمینه پیدا کند حالا بهنوش مانند یک کمان کشیده بود. دیدن این منظره بهنوش را از خود بی خود کرد ابتدا احساس کرد از مادرش متنفر است امٌا این احساس لحظه ای بیشتر نیانجامید جیزی نگفت توضیحات مادر را هم که به وضوح توضیحات یک شخص خاطی بود گوش نمی کرد سگ را به آرامی از بغل مادر گرفت و راهی دامپزشکی شدند. بعد از اینکه سگ را درمان کردند و به خانه بازگشتند بهنوش به مادر گفت که پس از بهبود سگ را خواهد فروخت مادر حالتی جدی به خود گرفت و سعی کرد از امتیاز برتری سن و مادر بودن استفاده کند می دانست که هیچ حقی برای نگه داشتن سگ ندارد پس سعی می کرد از آخرین ورق های خود استفاده کند و چون به اندازه کافی خواهش و التماس کرده بود این بار سعی کرد از در قدرت وارد شود امٌا این قیافه گرفتن و اعمال قدرت کاسه صبر بهنوش را لبریز کرد و باعث شد ماه ها تلاش فیزیکی و روانی برای نادیده گرفتن مسائل را در عرض دو دقیقه بر سر مادرش خالی کند و نه اینکه حالا احساس سبکی می کرد امٌا حداقل حالا خانم یاوری دیگر نمی توانست چشمش را بر روی فشاری که بعد از مرگ آقای یاوری بر بهنوش وارد کرده بود ببندد. بعد از فروش سگ خانم یاوری دیگر صحبتی راجع به سگ نکرد خود را شاد و معقول نشان می داد وسعی می کرد وانمود کند که دیگر مشکلی وجود ندارد اگر بهنوش کمی باهوش تر بود می توانست به راحتی نقاب دروغین مادرش را ببیند امٌا متاسفانه بهنوش حتی آنقدر درایت نداشت که بتواند دروغ های نزدیکانش را نیز تشخیص دهد تصور می کرد حال خانم یاوری رو به راه است و همه چیز تمام شده تنها چیز مورد نیاز وقت و زمان بود تا با مرگ آقای یاوری کنار بیاید و هرچند خیلی زمان برد تا بتواند مسئله را هضم کند امٌا خدا را شکر دیگر همه چیز درست شده بود ومی توانستند به راحتی به زندگی قبلی خود بازگردند. بهنوش حالا دیگر واقعا خوشحال بود و خانم یاوری هم با وجود اینکه ذره ای حالش عوض نشده بود امٌا تمام تلاشش را می کرد تا حال بد خود را از بهنوش پنهان کند این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه یک روز صبح که بهنوش برای صرف صبحانه به خانه مادر رفت هرچه زنگ زد جوابی نشنید پس با کلید خودش وارد شد. مادر را کنار تخت بر روی زمین در وضعیتی وحشتناک و در حالی که عکس آقای یاوری را بغل کرده بود یافت.خانم یاوری خودکشی کرده بود البته با مراجعت به موقع به بیمارستان از مرگ نجات یافت امٌا نتیجه این شد که بهنوش به خود بیاید و وضعیت مادر را جدی تر بگیرد. پس از بهبود خانم یاوری بهنوش مجددا از دکتر روانشناس دعوت کرد که به دیدن خانم یاوری بیاید دکتر هنوز هم بر نظریه قبلی خود پافشاری می کرد که خانم یاوری به دلیل تنهایی دچار این مشکلات شده حتی پیشنهاد کرد که شاید بردن خانم یاوری به خانه سالمندان بهتر از نگه داشتن او در این وضعیت باشد بهنوش گرچه در زمینه یکدندگی ها و به روز نبودن مادر خیلی راحت زبان به انتقاد می گشود و گلایه می کرد امٌا یکدندگی ها و به روز نبودن های خود را نمی دید به هیچ وجه حاضر نبود مادر را به خانه سالمندان بسپارد حتی به قیمت اینکه مادر تنها در آن خانه بپوسد البته نباید بی انصافی کرد چون او هرچه در توان داشت برای بهبود وضع مادر می کرد تنها برای من جالب است که چطور می توانست به این راحتی مادرش را نقد کند و به اینکه کار خودش نیز می تواند نقد شود حتی فکر هم نکند. بالاخره پس از هفته ها فکر و مشورت با اطرافیان به این نتیجه رسید که برای مادرش فرزندی از پرورشگاه بگیرد بهنوش خود پسری دوساله به نام اردوان داشت و تصمیم گرفت پسری هم سن و سال اردوان از پرورشگاه بگیرد. پس با مادر صحبت کرد مادر ابتدا قبول نمی کرد تا اینکه بهنوش اولتیماتوم داد که یا باید دوباره ازدواج کند یا اینکه فرزندی از پرورشگاه بگیرد و گرچه قدرت و اعصاب سرو کله زدن با مادر را نداشت و چه بسا اگر مادر بر تصمیم خود پافشاری میکرد بهنوش هم کوتاه می آمد امٌا مادر از ترس عصبانیت بهنوش ناچار قبول کرد. خانم یاوری ابتدا رغبتی برای گرفتن بچه نداشت امٌا از وقتی که قبول کرده بود که سرپرستی بچه ای را قبول کند کم کم داشت نسبت به این موضوع علاقمند می شد.به این که پسر بگیرد یا دختر و به کارهایی که می خواست برای بچه انجام دهد فکر می کرد. حال روحیش مجددا خوب شده بود.برای انتخاب بچه شروع به تحقیق کرد و پس از جست و جوی بسیار پسری همسن و سال اردوان پیدا کرد پسری بسیار دوست داشتنی و زیبا که همه شیفته زیبایی و شیرینی او شده بودند و در مهمانی ها دایم بحث او بود. در یک مهمانی یکی از دوستانشان داشت به خانم یاوری می گفت که پسرش به مراتب از اردوان شیرین تر و با مزه تر است و دیگر کسی در مهمانی ها به اردوان نگاه هم نمی کند خانم یاوری ابتدا نسبت به صحبت های دوستش جبهه گرفت امٌا پس از مدتی به دلیل ذوقی که داشت با او هم داستان شد. از قضا بهنوش هم این مکالمه را شنید و همین باعث شد با هزار بهانه اجازه ندهد خانم یاوری آن پسر را به فرزندی قبول کند. پس خودش دست به کار شد و پسر زشتی هم سن و سال اردوان پیدا کرد و خانم یاوری هم علیرغم بی میلیش سرپرستی بچه را قبول کرد و من وارد زندگی خانواده یاوری شدم. 2 دوران کودکی روزهای خوبی بود هرچند الآن لحظات و خاطرات بدی را از آن دوران به یاد می آورم که باعث ایجاد عصبانیت و ناراحتی می شوند امٌا در آن دوران پاک و معصوم چیزی از زشتی آن لحظات و رفتارهایی که با من می شد درک نمی کردم. من ظاهرا درمان و علاجی شدم برای خانم یاوری مثل اینکه در ابتدا طوری رفتار می کرده که اصلا من را نمی خواهد و دایما به بهنوش واگذارم می کرده. بهنوش نیز که به نوعی خود را در این مشکل و عکس العمل خانم یاوری مقصر می دانسته مانند پسر خودش از من مراقبت می کرده امٌا پس از مدتی خانم یاوری از خر شیطان پایین آمده و من اجازه ورود به خانه پیدا کرده ام. در آن دوران بهنوش تا جایی که می توانسته به من محبت می کرده و من و اردوان دوستان خوبی برای یکدیگر بودیم. اردوان بچه مهربانی بود هنوز هم فضیلت مهربانیش را حفظ کرده. نمی دانم چطور است که من و این دوست دوران خردسالی در خانه ای واحد و با تربیت هایی تقریبا مشابه این قدر متفاوت بار آمده ایم شاید دلیلش ژن های متفاوت باشد. من همیشه با وجود محبتی که نسبت به همه اعضای خانه احساس می کردم یک احساس بیگانگی نسبت به آن ها در خود داشته ام. این طور که می گویند خانم یاوری به شدت مرا لوس می کرد چیزی که بهنوش هیچ گاه از تذکر دادن آن به من خسته نمی شود. امٌا من باوجود تمام محبت و دینی که نسبت به این زن احساس می کنم و احساس می کردم هیچ گاه نتوانستم رفتارها و کارهایش را قبول کنم البته این که بگویم هیچ گاه رفتار هایش را قبول نکردم کمی مبالغه است زیرا من کوچک تر از آن بودم که رفتارهایش را تجزیه و تحلیل و درک کنم امٌا با وجود اینکه فکر می کردم رفتارها و کارهای آنها درست است ومن هم باید همین گونه رفتار کنم همیشه در انطباق دادن خود با محیط به شدت مشکل داشتم در حالی که اردوان به راحتی با محیط ها و جمع ها خو می گرفت و عکس العمل هایش درست و به جا بود حتی با وجود سن کمش شوخی هایی نیز می کرد که همیشه مورد توجه و مقبول بود. من سعی می کردم از اردوان تقلید و پیروی کنم امٌا همیشه احساس مورد قبول نبودن و ناجور بودن می کردم که البته شاید این احساس ها اشتباه هم بود وشاید هم چون خودم این طور فکر می کردم این حالت ایجاد می شد. به یاد دارم که بزرگ ترین شادی هایم زدن حرفی با مزه و دیدن عکس العمل دیگران بود کمترین موفقیتی در این زمینه آن چنان بر روی من اثر می گذاشت که چند خاطره ای که در آن ها جلب توجهی کرده بودم هنوز هم از ذهنم پاک نشده. من به شدت سعی می کردم از اردوان تقلید کنم گرچه آن چنان در این کار بد و ضعیف بودم که شاید کسی متوجه این وضعیت بد و رقت بار من نمی شد و از همه کمتر شاید خود اردوان متوجه این موضوع بود. من با وجود نفرت شدیدی که در این کار در وجود خودم احساس می کردم، زیرا اردوان را از خود پایین تر می دیدم، مقلد اردوان بودمدر حالی که اردوان خود شیفته من بود. او در هر مورد درست و غلط را در من جست و جو می کرد البته اگر هیچ گاه در مورد این مسایل تحقیقی کرده باشد. به گمانم من شخصیت مستقلی داشتم با وجود احساس شرمی که خانم یاوری از عدم توانایی من در ارتباط برقرار کردن و گاهی حتی بی ادبی های من داشت امٌا در نهایت با تمام سرزنش هایی که مرا می کرد با من با احترام برخورد می کرد در حالی که اردوان با تمام محبوبیتش مورد احترام نبود والبته این ها چیزهایی بود که من نمی دیدم و متوجه نمی شدم. من از جمع هایی بازخورد می خواستم که دوستان بهنوش بودند و تمام دنیای مارا در آن روزها تشکیل می دادند درست است که در مدرسه هم دوستانی داشتیم و شاید آنجا من از اردوان محبوب تر بودم البته این برتری هم اگر وجود داشت چندان محسوس نبود. با اردوان دوران خوشی را گذراندیم و خاطرات خوبی داشتیم. اردوان پسر مهربانی بود خودش را با من یکی می دانست. واقعا چیزی را که برای خود می خواست برای من هم می خواست یا شاید برای من حتی بیشتر از خودش می خواست البته این محبت ها و دوست داشتن های او مرا به هیچ وجه قدردان نمی کرد. من تنها نقاط ضعف اردوان را می دیدم و سراسر وجودش را هم ضعف می دیدم. شاید کمی هم از او متنفر بودم امٌا به وجودش عادت کرده بودم . وجود اردوان برای من چیزی به حساب نمی آمد. برای من مثل یک دستگاه بازی بود. او در من دنبال کمال می گشت در حالی که من خودم درکی از کمال و درست بودن نداشتم. خود من هم دنبال کسی می گشتم که در وجودش کمال را پیدا کنم. من خود به شدت سردرگم و بی اعتماد به نفس بودم و اعتماد به نفس و لاف زدن های اردوان در جمع هم مرا به خود جذب نمی کرد زیرا من به طور کاملا شفاف دروغ ها و پشت گوش اندازی ها و بی اعتنا بودنش به مسایل مهم را می دیدم. من کسی را می خواستم که مانند من در ارتباط برقرار کردن ضعیف نباشد در حالی که مانند اردوان هم باری به هر جهت نباشد. این عدم اعتماد به نفس و به نوعی عجیب غریب بودنم که حالا می دیدم تنها در مورد دوست های بهنوش نیست بلکه برای بچه های کوچه و مدرسه هم صدق می کند مرا در پیدا کردن فرد ایده آل خود دچار مشکل می کرد البته نه اینکه کسی را پیدا نکنم افرادی بودند که آرزوی دوستی و ارتباط بر قرار کردن با آن افراد و گروه ها را داشتم و این احساس و آرزو گاهی به حدی می رسید که می شد تمام زندگی و وجود من و هدفی به غیر از این در زندگیم نداشتم. قبل از آن برای جلب توجه خانم یاوری درس خواندن برایم خیلی اهمیت داشت امٌا حالا دیگر به درسهایم نیز اهمیت نمی دادم. تنها هدفم دوستی با گروه خاصی از بچه ها بود که هیچ گاه توانایی دوستی با آن ها را نداشتم و معمولا این گروه گروهی بودند که اردوان و دوستانش را تحقیر می کردند. من هم در دل خود دوست های اردوان را حقیر می دانستم امٌا تنها ساحل امن من همین گروهی بود که از آن ها متنفر بودم. این حالات و طرز فکر به جایی رسید که کم کم محبوبیت خود را در میان دوستانی که داشتم هم از دست می دادم. به نظر می رسید هرچقدر تبدیل به انسانی منفور تر و ضعیف تر می شدم محبوبیت من نزد اردوان افزایش می یافت. در جمع که بودیم دایما از من تعریف می کرد و مرا به عرش می برد. من از این تعریف ها ناراحت نمی شدم زیرا به آنها نیاز داشتم ولی من اردوان را می شناختم و می دانستم چقدر حرف هایش تصنعی و حرکاتش بی معنیست. می دانستم این حرف ها تاثیری در دوستانمان نمی کند و تنها تنفرشان نسبت به من افزایش می یابد. این حرف ها و تعریف ها باعث می شد که من خودم از خودم متنفر شوم و شاید عبارت درست تر این باشد که بیشتر متنفر شوم زیرا در حالت عادی نیز به اندازه کافی از خودم متنفر بودم هرچند شاید آن موقع خودم هم این مطلب را نمی دانستم. نمی دانستم چه چیز در این حرف ها است که به مذاقم خوش نمی آید و با من سازگار نیست امٌا می دانستم چیزی در زندگیم اشتباه و کم است. به بودن با اردوان عادت کرده بودم. اردوان را عامل و بانی همه بدبختی هایم می دانستم امٌا اگر اردوان نبود باید کجا می رفتم؟ باید با چه کسی و چگونه وقتم را می گذراندم؟ پس اجبارا اردوان را تحمل می کردم. تحقیرش می کردم. قدرت نداشتم در جمع تحقیرش کنم امٌا در خلوت خودمان ازش متنفر بودم هرچند همبازی بیست و چهار ساعته من بود و البته از هنگام شروع دیوانگی های من و بی انضباط و شلخته شدنم بسیار با یکدیگر اخت شده بودیم و دست به دست هم داشتیم زندگیمان را به گند می کشیدیم. چیزی که در این میان باعث تعجب من می شد احترامی بود که اردوان با حرف های صدتا یک غازو تعریف های بی موردش که از من می کرد توانسته بود برای من ایحاد کند در حالی که من فکر می کردم حرف های او تنها باعث منفور شدن من خواهد شد. اردوان مهره اصلی گروه ما بود و اگر اردوان را رییس در نظر بگیریم من معاون او محسوب می شدم. اردوان طوری رفتار می کرد که در اصل رییس منم . اردوان می خواست من را بالاتر از خودش بنشاند. امٌا این جمع بود که ریاست مرا قبول نداشت. این جمع شده بود تمام زندگی من هرچند خیلی سعی می کردم از آن به عنوان پله ای برای سعود به جاها و گروه های بهتر استفاده کنم امٌا هیچ گاه موفق نمی شدم چون اردوان در گروه های بهتر ( گرچه از نظر من بهتر زیرا اردوان اهمیتی به این جمع ها نمی داد) جایی نداشت بنابراین نمی توانست کمکی به بالا رفتن من در جمع آنها بکند. تمام کار من شده بود تعریف کردن خاطراتم و کارهایی که با اردوان و دوستانش انجام داده بودیم. در ابتدای امر خاطراتم افراد را جمع می کرد امٌا طولی نمی کشید که روحیه غیر اجتماعی و عجیب و غریب بودنم دفعشان می کرد و در مورد خاطراتم و راست بودنشان نیز مشکوک می شدند. پس اردوان و دوستانش را به رخشان می کشیدم و رفتار با اعتماد به نفسم را در مقابل این جمع مطیع شده نشان می دادم. این گونه بود که برای خود به زور احترام می خریدم و با چسبیدن به تکه چوبی خود را بر روی سطح آب شناور نگاه می داشتم امٌا قدر دان این تکه چوب نبودم. تنها چیزی که فکرم را مشغول می کرد و آزارم می داد تلاش زیادم برای روی آب ماندن بود. دیگر تحملم داشت تمام می شد نمی توانستم این وضعیت را ادامه بدهم. باید چوب را رها می کردم امٌا قدرت و تواناییش را در خودم نمی دیدم. دوران عجیبی بود درد و غمی احساس نمی کردم امٌا به شدت سردرگم بودم. نمی دانستم در هر موقعیتی باید چه عکس العملی داشته باشم. عکس العمل های مردم را درک نمی کردم. نمی دانم مشکلم چه بود. چون یتیم بودم و پدر و مادرم تربیتم نکرده بودند این گونه غیر عادی شده بودم یا اینکه مشکل از جای دیگری بود؟ در اینگونه موارد معمولا اولین عکس العمل این است که فرد یتیم بودنش را بهانه کند. من هم البته تا جایی که می توانستم از کارت یتیم بودن استفاده می کردم امٌا در وجود خودم به چنین چیزی اعتقاد نداشتم. نمی توانستم تصور کنم که تنها با عوض شدن پدر و مادر یا محیط اطرافم چیزی عوض می شود. احساس می کردم مشکل اساسی و از درون خودم است. نمی توانستم محیط بیرون را مقصر بدانم. کارهای زیادی می کردم تا تغییری در وجودم ببینم و بهتر شوم. کمی خرافاتی شده بودم. اگر بعد از یک حرکت خاص رفتار خوبی می داشتم تصور می کردم که این رفتار به خاطر آن حرکت است و سعی می کردم دوباره آن حرکت را تکرار کنم بلکه باز هم به آن حال و وضعیت بر گردم. مسلما این وضع و حال نمی توانست پایدار باشد. به هیچ چیز فکر نمی کردم. نمی خواستم آدم بزرگی باشم یا به جایی برسم. تنها می خواستم دوست داشته شوم آن هم نه به وسیله کسانی که دوستم داشتند بلکه می خواستم کسانی دوستم داشته باشند که نمی توانستم محبتشان را جلب کنم. خوب که فکر می کنم شاید الآن نیز به غیر از این نباشد. شاید در نهایت هدفی به غیر از اینکه دوست داشته شوم در این زندگی نداشته و ندارم امٌا آن روزها راهی به غیر از ارتباط مستقیم با آدم ها راهی به غیر از شوخی کردن و به اصطلاح با حال بودن را برای کسب محبوبیت بلد نبودم. تنها می خواستم ظاهرم را حفظ کنم و البته با دیگرافرادی که اینگونه فکر می کردند و می کنند تفاوت داشتم. این وضعیت برایم عجیب غریب و به شدت نا پایدار بود. من از سطحی ترین افراد سطحی تر بودم هیچ عمقی نداشتم که بتوانم به آن تکیه کنم و در آن وضع و حال بمانم. نمی دانم این سال های زندگیم را به بطالت گذراندم یا به بهترین نحو ممکن به هر حال آن سال ها، سال های بی فکری بود و این خود می تواند یک امتیاز باشد امٌا به عقب که بر می گردم می بینم به سختی می توان گفت که سال های لذت بخش و خاطره سازی بود. هرچند شاید بیشترین خاطرات و مطالب برای تعریف کردن در همان سال ها رقم خورد امٌا الآن مدت هاست از خاطرات آن سال ها نیز چیزی تعریف نمی کنم. الآن زندگی کم افت و خیز تری دارم امٌا لذت هایی که بدون هیچ اتفاق و خاطره ای برایم ایجاد می شوند و تنها خودم آنها را می دانم و احساس می کنم برایم خیلی زیبا تر از خاطرات هیجان انگیز و بی مغزی های آن دوران است. 3 گاهی دلم برای آن دوره ها و آن ایام تنگ می شود. روزهای بی خیال، هدف های بی معنی، سطح توقع پایین و هیچ نخواستن از زندگی حتی عاشق شدن هم در آن ایام بی درد بود با وجود اینکه همیشه شکست عشقی بود که نصیب من می شد. امٌا شکستی بود لذت بخش و معنی دهنده به زندگی دلیلی بود برای غصه خوردنی ملایم و آهنگ های عاشقانه گوش دادن. هنوز هم تکلیف خودم را با خوب یا بد بودن آن ایام مشخص نکرده ام و نمی توانم مشخص کنم. کلا نمی دانم آیا در آن ایام واقعا زندگی می کردم؟ یا حالا دارم واقعا زندگی می کنم روزهایی در این میان بود که اگر بخواهم نام زندگی کردن را بر روزهایی از زندگی بگزارم آن روز ها را انتخاب می کنم. سرشار بودم از احساس، پر بودم از غرور، همه چیز برایم انجام شدنی بود. فکرد می کردم هرکاری را می شود با اراده محکم انجام داد. فکر می کردم جذاب ترین فرد هستم و درست ترین کارها را می کنم. خیلی از احساسات و احوالات افراد دور و برم را درک نمی کردم. به همه محبت می ورزیدم همه را دوست داشتم وفکر می کردم دیگران هم مرا دوست دارند یعنی باید دوست داشته باشند مگر من چیز غیر قابل دوست داشتن هم داشتم که کسی از آن متنفر باشد؟ مگر من حتی در خلوت خود هم فکر بدی می کردم که بخواهد خنده و نگاهم را زهرآلود کند؟ وقتی که عکس هایم را نگاه می کردم به خاطر لحظه های رفته اشک در چشمانم جمع می شد. به عقب بازنمی گشتم که خاطرات گذشته را مرور کنم زیرا در حال زندگی می کردم اما لحظه هایی که سپری می شد برایم چه زیبایی عجیبی داشت. چرا باید هدفم را کنار بگذارم؟ مگر چند بار زندگی خواهم کرد؟ چرا باید بترسم؟ چرا باید به سمت زشتی بروم؟ زیبایی ها خودشان به تنهایی برای لذت بردن از زندگی کافی هستند. واقعا در آن دوران زندگی کردم و نمی توانم آن روزها را توصیف کنم در حال حاضر هم به آن روزها غبطه نمی خورم اما روزهای خاصی بودند دیگر به آن روزها برنخواهم گشت و حتی نمی خواهم که برگردم زیرا پایه و اساس آن باورها و فکرها اشتباه بود یا شاید هم نبود. شاید حالا ترسو شده ام و دیگر جرات پریدن ندارم پس نشسته ام و انسان های با دل و جرا ت را به سخره می گیرم اما یا ترس بیش از حد فکرم را مخدوش کرده یا به درستی دیگر آن افکار را که افکار عموم مردم هم است و باید هم باشد زیرا راه مستقیم زندگی همین است قبول ندارم. در مدرسه ما پسری بود به نام شاهین که بچه بی ریا و خوبی بود. با کسی دشمنی نداشت و با همه صمیمانه برخورد می کرد. من شیفته او بودم. یک روز برای فرار از مدرسه همراه می خواست از هرکه سوال می کرد با وجود محبوبیتش دست رد به سینه اش می زد و از جسارتش تعجب می کرد. تنها دیوانه ای که دعوت او را قبول کرد من بودم. از اینکه شاهین مرا هم جزو دوستان خود به حساب آورده سر از پا نمی شناختم و نمی دانستم چگونه این لطف او را جبران کنم و البته چون آن روزها من و اردوان کاری را تنها انجام نمی دادیم اردوان هم محبور شد با ما همراه شود. برای فرار از مدرسه باید از دیوار دستشویی بالا می رفتیم و دیوار دستشویی هم روبروی دفتر ناظم بود بنابراین هنگامی باید از دیوار دستشویی بالا می رفتیم که ناظم در دفترش نباشد یا به سمت دستشویی دید نداشته باشد. کیف هایمان را یواشکی زیر دیوار دستشویی قایم کردیم. من و اردوان منتظر بودیم تا ناظم دفتر را ترک کند. من استرس داشتم اما خوشحال بودم. حتی اگر در حال بالا رفتن از دیوارهم با شاهین گیر می افتادیم برای من حادثه ای خوب و خاطره ای به یاد ماندنی بود. اما اردوان چندان با ما همراه نبود و گرچه طوری نشان می داد که انگار از چیزی نمی ترسد اما من به وضوح بلوف زدن ها و دروغ هایش را می دیدم. البته نامردی هم نکردم و بدترین دروغ ها و بلوف هایش را به سخره گرفتم.شاهین که درست متوجه داستان نبود با تعجب به مکالمات ما گوش می کرد فکر می کنم بیشتر هم طرف اردوان بود تا من که احساس می کرد دارم بی دلیل به اردوان کنایه می زنم شاید هم اصلا چندان به بحث های ما توجهی نمی کرد. داشتیم طرف دیوار دستشویی می رفتیم و بحث می کردیم من منتظر بودم که نزدیک دیوار دستشویی کمی بایستیم تا موقعیت مناسب فراهم شود اما نزدیک دیوار دستشویی که شدیم شاهین نیم نگاهی به سمت دفتر کرد و گفت: "بپرین بالا داره با تلفن حرف می زنه روش به ما نیست" و البته ناظم اگر چهل و پنج درجه کله اش را می گرداند می توانست ما را ببیند. اینجا بود که اردوان حسابی رنگ باخت شاهین پرسید :"کی اول میره؟ بدویین" من که هیجان موقعیت و حسی که شاهین و دیوانگی و بی خیالیش به من القا می کرد از خود بی خودم کرده بود با یک جست در حالی که مثل دیوانه ها می خندیدم پایم را لب دیوار گذاشتم و با کمک پنجره و هل دادن شاهین در حالی که او هم مثل دیوانه ها می خندید خودم را بالا کشیدم. .قتی که به بالای پنجره رسیدم و باید خودم را از لبه دیوار بالا می کشیدم شاهین به اردوان گفت :"در رو دیدمون" من که با حالتی وحشت زده سرم را برگرداندم شروع به خندیدن کرد و من هم بدتر از او به خنده افتاده بودم طوری که پایم که به لبه پنجره بود لیز خورد و اگر دستم را به لبه دیوار نگرفته بودم می افتادم. شاهین دیگر نمی توانست خنده اش را کنترل کند من که حالا کمی هم ترسیده بودم با هزار زحمت خودم را به بالای دیوار رساندم. آنجا با صورتی برافروخته از هیجان و ترس به شاهین چشم دوختم. شاهین که دیگر خنده هایش را کرده بود حالتی جدی به خود گرفت و گفت:"بخواب دیوونه الان می بینتت". من روی سقف توالت خوابیده بودم که اردوان گفت :"شاهین داره اینورو نگاه می کنه" شاهین سرش را برگرداند و گفت:"به ما داره می گه برید سر کلاس همونجا دراز بکش الآن برمی گردیم". دو سه دقیقه بعد صدای ناظم را شنیدم که داد می زد:"اینجا چه خبره چرا نمی رید سر کلاساتون؟" و بعد صدای قدم های بچه ها را شنیدم که دور شدند. صدای قدم های ناظم را می شنیدم که آنجا را بازرسی می کرد. خیلی نگران بودم نمی دانستم اگر کیف ها را می دید چه کار باید می کردم؟ روی سقف دراز کشیده بودم و از شدت استرس دیوانه وار پاهایم را تکان می دادم. بعد از چند لحظه صدای دور شدن قدم های ناظم را شنیدم و نفس راحتی کشیدم. حالا باید فقط منتظر بچه ها می شدم. در وضعیت خنده داری گرفتار شده بودم روی سقف توالت دراز کشیده بودم در حالی که نگران آمدن بچه ها بودم و شاید کمی هم از حرکتی که کرده بودم پشیمان اما پس از مدتی بی خیالی و رخوت عجیبی بر من چیره شد. شاید هیجانی که در این ماجرا برایم ایجاد شده بود بیشتر از آن بود که دیگر بتوانم تحمل هیجان و فکر دیگری را داشته باشم. به پشت بر روی سقف دستشویی دراز کشیده بودم و به آسمان نگاه می کردم. به حرکتی که کرده بودم و خاطره ای که در آن لحظه تصور می کردم که شکل گرفته فکر می کردم. شاید شکل گرفتن خاطره بالاترین انگیزه من برای وارد شدن به چنین ماجرایی بود. پاهایم را داز کرده بودم و به آسمان و ابرها نگاه می کردم بوی گند توالت به مشامم می رسید اما احساس خوبی د اشتم یک زانویم را تا کرده بودم و پای دیگرم را بر روی آن گذاشته بودم. به هیچ وجه دیگر نگران لو رفتن و دیده شدن نبودم برای خودم آواز می خواندم. کمی در این حالت ماندم و پس از مدتی پلک هایم سنگین شدند و خواب مرا گرفت. با اردوان در کوچه به سمت خانه حرکت می کردیم از گوشه چشم مردی را می دیدم که به موازات ما حرکت می کند اردوان صحبت می کرد اما من نمی توانستم فکرم را از مرد که مردی میانسال با لباس هایی رسمی و موقر بود جدا کنم. همینطور که اردوان داشت صحبت می کرد با دست به او زدم و به مرد اشاره کردم اما اردوان متوجه اشاره های من نمی شد مثل اینکه اصلا حس لامسه خود را از دست داده بود. همین طور به حرف زدن ادامه می داد من سعی می کردم طوری که مرد متوجه نشود توجه اردوان را به خودم جلب کنم ولی اردوان به طرز مسخره ای تنها به صحبت هایش ادامه می داد طوری که انگار من اصلا وجود نداشتم هرچه بیشتر سعی می کردم توجه اردوان را جلب کنم احساس می کردم توجه مرد بیشتر به ما جلب می شود. در صورتی که من طوری به اردوان اشاره می کردم که امکان نداشت او ببیند. احساس می کردم دارد سرعتش را با ما هماهنگ می کند. می خواستم سرعتم را زیاد کنم اما جراتش را نداشتم. حس می کردم اگر از جلوی اردوان کنار بروم و باعث شوم که او و اردوان در یک راستا قرار بگیرند اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد. باید اردوان را با خودم هماهنگ می کردم اما ممکن نبود. اردوان توجهی به من نداشت. فکر کردم اگر به صحبت های اردوان گوش بدهم شاید با داخل شدن در بحث بتوانم با اشاره موضوع را به سمت مرد غریبه بکشانم اما با دقت کردن به حرف های اردوان متوجه شدم فارسی صحبت نمی کند. به زبانی صحبت می کرد که من تا به حال نشنیده بودم. عجیب بود که اصلا این صداها چگونه از دهان او خارج می شوند. شبیه به صدای آدمیزاد نبود. وقتی متوجه شد که دارم به حرف هایش گوش می دهم بالآخره رویش را به سمت من برگرداند. احساس می کردم به من نگاه نمی کند بلکه توجهش معطوف مرد غریبه است. البته داشت به من نگاه می کرد و نگاهش نیز کاملا عادی بود هرچند اصواتی عحیب تولید می کرد. نمی دانم چرا احساس می کردم طرف صحبتش مرد غریبه است. می خواستم سرم را برگردانم تا مرد غریبه را ببینم اما حسی به من می گفت که نباید این کار را بکنم احساس می کردم با برگرداندن سر من اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد. این بار نه فقط از جانب مرد غریبه بلکه از جانب اردوان نیز احساس نا امنی می کردم مثل اینکه اردوان این احساس نا امنی را از رفتار و نگاه من متوجه شده باشد با نگاهی مهربان و پر از غم به من نگاه کرد و ساکت شد. سرش را رو به پایین گرفته بود و دیگر حرف نمی زد. کمی نگاهش کردم اما چون سرش را به سوی من نگرداند من هم سرم را برگرداندم. این بار حضور مرد غریبه را بسیار نزدیک تر احساس کردم. قد و هیکل درشتی داشت یا حداقل من اینطور احساس می کردم . حس می کردم که حضورش حتی مانع وزیدن باد از سمت او می شود سایه ای بر روی ما نیانداخته بود اما من سایه اش را نیز احساس می کردم یک احساس خفگی و خاموشی در درونم ایجاد می کرد. شاهین از خواب بیدارم کرد. احساس عجیبی داشتم طوری که برای لحظه ای شاهین را بجا نمی آوردم. چیزی که برایم عجیب بود این بود که انسانی با شیطنت و انرژی شاهین چطور اینقدر آرام و با ملاحظه من را از خواب بیدار کرد! لبخندی زد و گفت :"خوابیده بودی؟!" بعد دستی به پشتم زد. در چهره اش تحسینی نسبت به خودم می دیدم. احساس می کردم نظرش نسبت به من تغییر کرده. گفت:"این دوست ترسوتم نیومد!" به هر ترتیبی بود از دیوار دستشویی پایین پریدیم. دیگر شوخی نمی کرد. کمی از ترسو بودن اردوان گفت و مسخره اش کرد. متوجه شدم که مسخره کردن اردوان تعریفی غیر مستقیم است از من و با زبان بی زبانی می گوید من و تو مثل او ترسو نیستیم. می دانستم باید با این تعریف ها همگام شوم پس من هم شروع کردم از ترسو بودن اردوان گفتن و حتی یکی دو خاطره از حرکات بزدلانه اش تعریف کردم. همین طور که خاطره ها را تعریف می کردم انگار صدای خودم را از بیرون می شنیدم. برایم عجیب و غیر قابل درک بود نمی توانستم قبول کنم این من هستم که این حرف ها را می زنم. نمی دانم نمی توانستم حس رفاقت شاهین را قبول کنم و خودم را در آن اندازه نمی دیدم یا اینکه به شجاع بودن خودم و ترسو بودن اردوان ایمان نداشتم. در هر صورت پس از کمی صحبت کردن شاهین دیگر میلی به حرف زدن نشان نمی داد . من گرچه نشانه های بی میلی را در صورتش می دیدم اما تصور می کردم این ها تنها تلقین های من است و اگر با اعتماد به نفس و سماجت به همین راه ادامه بدهم او هم مجدد همراه خواهد شد. آنقدر حرف زدم تا شاهین دیگر رسما رویش را از من برگرداند و به صورت بی پرده ای نشان می داد که حوصله اش را سر برده ام اینجا بود که ناگهان یاس بر من چیره شد. احساس کردم انسان ناتوان و حقیری هستم و بدون اردوان هیچم پس دیگر چیزی نگفتم و ساکت شدم. پس از مدتی که در سکوت گذشت شاهین مجددا شروع به حرف زدن کرد. شوخی می کرد به مردم متلک می گفت و من هم واقعا از شوخی ها و متلک هایش شاد می شدم و می خندیدم. احساس می کردم دنیا را به من داده اند. می دیدم که دیگر نزد شاهین آن احترام را ندارم اما احساس بهتری داشتم احساس می کردم که واقعیت من را دیده و من را شناخته دیگر می توانستم راحت تر رفتار کنم. کمی به شوخی و مسخره کردن مردم ادامه داد تا اینکه به نظر می رسید از این کار نیز خسته شده. به نظر کلافه می آمد. احساس می کردم از من خسته شده. با عصبانیت من را نگاه می کرد. من سعی کردم شور و اشتیاق لحظاتی پیش را به او بازگردانم اما تقریبا هیچ توجهی به شوخی های من نمی کرد. من که خودم را مقصر می دانستم ساکت نمی شدم. سعی می کردم او را سر ذوق بیاورم کمی که به همین منوال ادامه دادم او هم شروع کرد به حرف زدن اما تنها مرا مسخره می کرد. من خوشحال بودم که دوباره سرذوق آمده و به شوخی هایش می خندیدم هرچند مرا تحقیر می کرد. ناگهان ضربه محکمی به پشت سر من زد.شکه شده بودم. برگشتم و دیدم شاهین نمی تواند خنده اش را کنترل کند پس من هم شروع کردم به خندیدن اما به شدت ناراحت بودم. سعی می کردم به روی خود نیاورم و همچنان با شوخی هایش پا به پا پیش بروم. پس از مدتی او ساکت شد و این بار من هم ساکت شدم. وقتی با هم خداحافظی می کردیم او خنده ای بر لبانش بود پس من هم با خوشحالی راهی منزل شدم اما احساس هیچ بودن می کردم فکر می کردم باید هزچه زودتر اردوان را ببینم. به خودم گفتم نباید اصلا بدون او می رفتم. 4 زندگی کردن با خانم یاوری روزهای خوب و بد داشت. عکس العمل های عجیب و غریب از خود نشان می داد. بی دلیل با من قهر و گاهی به شدت به من توجه می کرد. بیشتر از اینکه مشغول تربیت من باشد کمبودهای خودش را با من جبران می کرد گرچه من به هیچ وجه ناراضی و ناسپاس نیستم زمانی واقعا من این زن را دوست داشتم گرچه از ابتدا به من گفته بودند که پرورشگاهی هستم و خانم یاوری مادرم نیست. روزی که این موضوع را به من گفتند به وضوح به خاطر دارم. بهنوش مرا به گوشه ای کشیده بود و داشت در این باره با من صحبت می کرد که خانم یاوری ناگهان وارد شد مثل اینکه قبلا در این باره با هم بحث کرده و به توافق نرسیده بودند. خانم یاوری چشم غره پر غیظی به بهنوش رفت طوری که بهنوش رنگ از رخش پرید اما بلافاصله آرامش خود را به دست آورد و گفت :"مامان جان باید بهش می گفتم". فراموش نمی کنم چون تنها دفعه ای بود که دیدم خانم یاوری بهنوش را هل داد سپس دست مرا گرفت و به گوشه ای برد. وقتی به او گفتم که بهنوش چه چیزهایی به من گفته مرا سخت در آغوش گرفت و منکر حرف های بهنوش شد. می گفت او دروغ می گوید و مادر وا قعی تو خود من هستم. من حرف های خانم یاوری را باور کردم اما فکر می کردم بهنوش به چه دلیل باید دروغ گفته باشد سپس مجددا نزد بهنوش رفت. صدای فریادهایش را می شنیدم و بعد صدای شکستن لوازم را شنیدم ترسیده بودم هیچ وقت خانم یاوری را در آن وضع و حال ندیده بودم گرچه هیچ وقت انسان آرامی نبود اما این سطح عصبانیت و دیوانگی برایم جدید و ترسناک بود البته من تنها کسی نبودم که به شدت ترسیده بوم بهنوش نیز با قیافه ای وحشت زده و در حالی که اشک می ریخت سعی می کرد خانم یاوری را آرام کند اردوان هم با صدای بلند داشت گریه می کرد اما از بهرام (شوهر بهنوش) خبری نبود نمی دانم چطور توانسته بود خود را به نشنیدن بزند؟! خانم یاوری از اتاق که بیرون آمد مرا محکم در آغوش گرفت و با عصبانیت از خانه بیرون رفت و پشت سر هم در را محکم کوبید. روزهای بعد خانم یاوری حال خوشی نداشت مدام گریه می کرد و از اتاقش بیرون نمی آمد من هم عکس العملی نداشتم اما بهنوش هر روز به خانم یاوری سر می زد و واقعا نگران او بود با من هم اصلا صحبت نمی کرد من دلیل حرکاتش را متوجه نمی شدم اما به شدت ازش می ترسیدم و سعی می کردم فاصله ام را با او حفظ کنم. روزی با اردوان در حال بازی بودیم که بهنوش اردوان را به گوشه ای کشید بعد ازاین که کمی با او صحبت کرد ضربه ای نه چندان محکم به اردوان زد و به سمت من آمد اردوان با چهره ای وحشت زده و چشمان پر احساس و دنیاییش داشت مرا نگاه می کرد من از نگاه اردوان متعجب شده بودم و اصلا متوجه جلو آمدن بهنوش نشدم این چهره اردوان را هیچ گاه فراموش نکردم و نمی کنم. بهنوش مجددا همان حرف های آن روز را به من گفت من هنوز هم فکر می کردم دروغ می گوید اما رفتار تندش و این که بازویم را گرفته و فشار می داد من را به خود آورد نمی دانستم دروغ می گوید یا راست اما به شدت ترسیده بودم فشاری که به من وارد می آورد و ترسی که در وجودم ایجاد شده بود باعث می شد که حرفش را قبول کنم فکر می کردم اگر حرفش را قبول کنم متوجه می شود و رهایم می کند. هیچ وقت با چنین ترسی مواجه نشده بودم. فقط می خواستم در برابرش تسلیم شوم. فقط می خواستم از آن احساس رهایی یابم اصلا برای من در آن سن اهمیتی نداشت که پرورشگاهی هستم یا نه تنها چیزی که برایم مهم بود و البته باعث تعجبم می شد این دعواها و جار و جنجال ها و فشارهایی بود که به من وارد می آمد. بعد از اینکه حرفهایش را زد پوزخندی به من زد من معنی پوزخندش را نمی فهمیدم اما همین نفهمیدن باعث شده بود این پوزخند برای من معنی خاصی داشته باشد. احساس عجیبی در من ایجاد کرده بود هنوز هم به وضوح پوزخندش را به یاد دارم. چندی پیش بر روی تخت دراز کشیده بودم که ناگهان بی دلیل این پوزخند را به یاد آوردم و معنی آن را برای اولین بار با توجه به شنا ختی که از بهنوش دارم به وضوح درک کردم. هیچ گاه پرورشگاهی بودن برای من مسئله بزرگی نبود. شاید چون از بچگی این موضوع به من گفته شده بود و با آن کنار آمده بودم. البته نمی توانم بگویم که استفاده بهنوش از این مسئله به عنوان برگ برنده هیچ تاثیری بر روی من نداشت اما هیچ گاه به طور جدی به پدر مادرم فکر نکردم. در هر صورت مرا ترک کرده بودند. شاید غرورم اجازه نمی داد که به آنها فکر کنم شاید هم اصلا بیشتر از آن درگیر روزمرگی بودم که بتوانم به چنین مسائلی فکر کنم هرچند در مدرسه و جلوی بچه ها هیچ وقت نه من و نه اردوان این مسئله را مطرح نمی کردیم. همینکه ظاهر قضیه حفظ شود برای من کافی بود من به اندازه کافی و شاید هم در مواردی بیش از حد لزوم از خانم یاوری محبت می گرفتم. بهنوش معتقد بود این محبت کردن ها باعث لوس شدن من شده و بر روی من تاثیر منفی داشته اما خانم یاوری هیچ گاه رفتارش را در قبال من تغییر نداد. البته باید بگویم که زخم زبان های بهنوش و مخصوصا هنگامی که در اوج عصبانیتش به خانم یاوری گفت که من هیچ نیستم اما اردوان از خون اوست با عث رنجش فراوان من شد. گریه می کردم و آرزو می کردم که کاش می توانستم با پدر، مادر واقعی خود زندگی کنم اما هیچ کدام از این ها را به عنوان جستجوی واقعی برای یافتن پدر مادر خود در نظر نمی گیرم. یعنی هیچ گاه اینگونه نبوده که بگویم به دنبال هویت خود بوده ام و می خواستم بدانم از کجا آمده ام. فکر می کنم کمی در مورد بهنوش تندروی کرده ام. بله بهنوش نکات منفی فراوانی داشت اما اینگونه نبود که بگویم از من متنفر است. بهنوش همبازی من و اردوان بود و پر از شورزندگی. همیشه خاطرات خوش ما با بهنوش رقم می خورد هرچند من همیشه دوروبر او دست به عصا بودم و می ترسیدم که مورد مواخذه قرار بگیرم مخصوصا در مورد رفتارم با اردوان اما بهنوش زن با محبتی بود. من را دوست داشت. برایم دلسوزی می کرد. ویژگی هایی در وجود من بود که اردوان نشانه ای هم از داشتن چنین خصوصیاتی نداشت. بهنوش این خصایل من را می پرستید اما هرچه سعی می کرد نمی توانست اردوان را به این سمت و سو بکشاند. بعد ها که بزرگتر شدم احساس می کردم بهنوش مانند دختر عاشقی مرا دوست دارد البته نه اینکه عاشق من شده باشد که به هیچ وجه چنین آدمی نبود اما خصوصیاتی که من داشتم خصوصیاتی بود که در یک مرد می پرستید. او نقاط قوت و برتری های مرا به راحتی می دید در کنارش احساس آرامش و پرستیده شدن می کردم. عاشقانه مرا به آغوش می کشید اما محبتش همراه با بدخواهی بود. من پسر او نبودم و هرچند من و اردوان هیچ گونه رقابتی با یکدیگر نداشتیم اما از نظر او من رقیب اردوان بودم. سعی می کرد اردوان را به انگیزه رقابت با من به تحرک وادارد و من مطمئن نیستم که اردوان به دلیل عدم احساس رقابت بود که تحریک نمی شد یا کلا چیزی اورا به تحرک وا نمی داشت. چون مواردی پیش آمده بود که احساس کرده بودم اردوان می خواهد از من پیشی بگیرد اما شاید آن حرکات هم غیر ارادی و به خاطر حرف هایی بود که بهنوش بیست و چهار ساعته در گوش او می خواند. من و اردوان از بچگی در محیطی زنانه شامل خانم یاوری، بهنوش و دوستان بهنوش بزرگ شدیم البته بهرام شوهر بهنوش نیز بود اما او تاثیر چندانی نداشت و کسی چندان حرفش را به حساب نمی آورد اما اینکه خصلت های زنانه در دوستی ما واقعا کم بود مایه تعجب بود خانم یاوری و بهنوش خیلی سعی می کردند در روابط ما دخالت کنند ولی معمولا موفق نمی شدند. ما صمیمانه یکدیگر را دوست داشتیم یا اگر دوست هم نداشتیم با یکدیگر صادقانه برخورد می کردیم. ما به تربیت یکدیگر کمک می کردیم و با کمک یکدیگر در آن محیط زنانه دنیایی مردانه برای خود ساخته بودیم. به طور غریزی و در خلوت خود با هم دنیای دیگری داشتیم دنیایی متفاوت با آنچه در آن زندگی می کردیم دنیایی که شاید هردوی ما به شدت به آن نیاز داشتیم. حرف ها و کارهایی که شاید اگر دیگری برای بروز آن ها نبود هیچ وقت در وجودمان پرورش نمی یافت بدین ترتیب ما دونفر به شدت برای یکدیگر حیاتی و مورد نیاز بودیم. من در انجام هر کاری جدی و مصمم بودم ونمی توانستم تفریح کنم اما اردوان اصلا ساخته شده بود برای تفریح کردن. نقطه عکس من بود. با اسباب بازی هایی که داشتیم بازی می کردیم. اردوان با همان دیدن عروسک ها و حرکت دانشان خود را سرگرم می کرد اما من نمی توانستم این شیوه را قبول کنم. با عروسک ها جنگ راه می انداختم. او دشمن من می شد و باید دیگری را شکست می دادیم. اردوان دوست نداشت مبارزه کند.بازی را که جدی می کردم می ترسید. احساس می کردم که نمی خواهد بازی کند من هم فشار را بیشتر می کردم. نمی توانستم ترسش را درک کنم. اردوان از سر ترس تا آخرین لحظه می نشست و بازی می کرد و من تا حدی راضی می شدم اما از اینکه می ترسد و درست بازی نمی کند متنفر بودم. از اینکه همه چیز را به مسخره می گرفت عصبانی می شدم. حضور بهنوش را فراموش می کردم و جملات تندی نثار اردوان می کردم بهنوش هم نه آنقدر سیاست داشت که به روی خود نیاورد و نه آنقدر شعور که در بازی بچه ها دخالت نکند. همیشه وقتی می دید من حرف تندی به اردوان می زنم به دفاع از او بر می خواست. من نفرت بهنوش را احساس می کردم اما نمی توانستم جلوی کلافگی و نفرت خود را نیز بگیرم. به این ترتیب روابط من و بهنوش از هر طرف دچار دست انداز ها و مشکلاتی بود و هنوز هم نمی دانم چه کسی در این مشکلات مقصر بود اگر اصلا مقصری وجود داشته باشد. 5 گاهی اوقات تحمل خودم را هم ندارم نمی توانم زمانم را سپری کنم به گذشته ام که فکر می کنم نمی دانم چه چیز باعث شده که به چنین سرنوشت و زندگی عجیبی دچار شوم افرادی را دیده ام که شرایطی از من به مراتب بدتر داشته اند اما هیچ کدام مانند من به موجودی عجیب و غیر قابل درک تبدیل نشده اند. فکر می کنم تقریبا پنج سال داشتم. ظهر با اردوان مشغول بازی بودیم بر خلاف همیشه که بازی ها به خواست من آرام و با نظم بود این بار اسباب بازی ها را کنار گذاشته بودیم و از سروکول هم بالا می رفتیم همین باعث شد پس از مدتی هردو حسابی خسته شویم. من از خوابیدن وسط روز متنفر بودم اما اردوان با وجود اذیت های من پس از مدتی خوابش برد. بهنوش هم برای اینکه من مزاحم خواب اردوان نشوم من را با خود بیرون برد. سوار ماشین بودیم بهنوش آهنگی گذاشته بود و با آهنگ ها بلند بلند می خواند من هم همصدا با او شروع به خواندن کردم. دستش را روی سر من می کشید و همین طور که داشت رانندگی می کرد مرا سمت خود کشید و بوسید پنجره را پایین دادم و سرم را از پنجره بیرون گرفتم احساس هایی که تنها در دوران کودکی است که ایجاد می شوند در وجودم ایجاد شده بود بادی که حرکت ماشین باعث می شد به صورتم بوزد حس لذتی در من ایجاد کرده بود که هیچ چیز دیگر در آن لحظه نمی توانست برایم ایجاد کند. بهنوش هم چیزی نمی گفت گرچه هنگام که عصبانی بود همین حرکت باعث از کوره در رفتن و عصبانیتش می شد اما وقتی که حالش خوب بود می توانست انسان بی فکر و ریسک پذیری باشد. من بلند بلند می خندیدم وقتی به داخل ماشین برگشتم بهنوش در حالی که داشت با یک دست ماشین را هدایت می کرد و دست دیگرش را نیز از پنجره بیرون برده بود و داشت با جریان باد و ریتم آهنگ حرکت می داد لبخند گرمی به من زد. به خانه دوست بهنوش رسیدیم. درست به یاد ندارم برای چه به آنجا رفته بودیم اما گمان می کنم بهنوش خالی روی صورتش داشت که می خواست در بیاورد. به یاد ندارم که پس ازآن دیدار باز هم این زن را دیده باشم حتی خال صورت بهنوش را نیز به خاطر ندارم. اصلا مطمئن نیستم برای چه به آنجا رفته بودیم اما هرچه بود مربوط به زیبایی و صورت بهنوش بود. آنجا بهنوش خیلی از من تعریف می کرد دوست او هم دائم قربان صدقه من می رفت. اولین بار بود داشتم زندگی بدون اردوان را در حضور بهنوش تجربه می کردم. احساس فوق العاده ای داشتم. احساس آرامش می کردم. نمی دانم اگر اردوان وجود نداشت و من تک فرزند آن خانه می بودم اوضاع برایم چگونه می بود اما حسی که در آن لحظه داشتم حسی جدید و متفاوت بود. بهنوش روی تختی دراز کشیده بود و دوستش چیزی به صورت او می مالید دستمال هایی را خیس می کرد و روی صورت بهنوش می گذاشت و کارهایی که همه برای من عجیب و جالب بودند. در تمام مدت هم بهنوش و دوستش مشغول صحبت بودند اما من دیگر صدایشان را نیز درست نمی شنیدم شاید اولین برخوردم با دنیای زنها و زنانگی بود لاک هایشان، دمپایی هایشان، ظرافت راه رفتن و حرف زدنشان همیشه این چیزها را می دیدم اما آن روز احساس کردم تفاوتی بین من و این دو موجودی که در این اتاق هستند وجود دارد. دمپایی های دوست بهنوش، راه رفتنش حتی نوع حرف زدنش نیز برایم متفاوت بود. پس از کمی کار کردن به خاطر گرما لباسی که روی تاپش پوشیده بود را در آورد . من دیگر تمام وجودم به حرکات او معطوف شده بود حرکات دستش، بازوهایش احساس می کردم دوست داشتم من هم مثل او باشم. پس از مدتی کار کردن مثل اینکه کار به مرحله ای رسید که باید صبر می کردند یا شاید هم باید کاری می کرد که درست نمی دید در حضور من انجام دهد. آمد بوسه بر گونه ام زد و پیشنهاد کرد که به پارکینگ بروم و با بچه های دیگر بازی کنم تا کار آنها تمام شود. من که از شدت خجالت و خوشحالی و احساسات عجیب و جدیدی که داشتم در پوست خود نمی گنجیدم راحت ترین راه حل را گوش کردن به حرف او دیدم. به پارکینگ که رفتم هنوز نمی دانستم در کجا هستم و چه اتفاقاتی رخ داده مثل اینکه در هاله ای از توهم بودم همه چیز خیلی غیر واقعی و عجیب بود. آن روز در نبود اردوان داشتم احساسات عجیب و جدیدی را تجربه می کردم. بچه ها داشتند در پارکینگ بازی می کردند اما من طوری رفتار کردم که اصلا برای بازی با آن ها نیامده ام. پشت ماشین بهنوش پنهان شدم. همینطور به ماشین تکیه داده بودم که دختربچه ای نزد من آمد. دختر پرحرفی بود. حرفهای عجیبی می زد که من تا به آن لحظه نشنیده بودم. حرفهایش برایم جذابیتی نداشت تنها کمی عجیب بود. به نظر می رسید از سکوت و آرام بودن من کاملا راضی است. هرچه من کمتر صحبت می کردم او بیشتر به هیجان می آمد. پس از مدتی من را به اجبار نزد دوستانش برد و مشغول بازی شدیم. مراقب بود کسی به من حرفی نزند و دایم می گفت تو خیلی پسر با شخصیتی هستی. جمله ای که شنیدنش از دهان دختری با آن سن تعجب آور بود حداقل برای من این طور بود. نمی توانستم قبول کنم که دختری همسن من اینگونه صحبت می کند. کار بهنوش که تمام شد مرا در همان پارکینگ سوار ماشین کرد و حتی دوستش را برای خداحافظی هم دیگر ندیدم اما دیگر اصلا یاد او هم نبودم. بازی کردن با بچه ها همه چیز را از ذهنم پاک کرده بود. در راه برگشت نه من شور و شوقی که در راه آمدن داشتیم را داشتم و نه بهنوش اما بهنوش انسانی نبود که آرام شدن و ساکت بودن را دوست داشته باشد. روبروی مغازه ای توقف کرد و بستنی خرید می خواست با آن بستنی ها مرا به ذوق بیاورد و البته من هیجان زده نیز شدم اما دیگر احساس های رفته را بازنگرداند. البته بهنوش هم انسان متظاهری نبود تنها بیش از حد جنگنده بود و سعی می کرد محیط و شرایط را دلپسند و دلچسب کند اما من گرچه در آن زمان کم سن تر از آن بودم که بتوانم این مسائل را درک کنم یا نظری در این مورد داشته باشم اما همیشه با احساسی که هست کنار آمده ام و دلیلی برای جنگ با چیزی که در پیشرو بوده نداشته ام. البته در آن سن و سال حس خاصی نسبت به این موضوع نداشتم تنها برایم اینگونه جنگندگی عجیب بود اما بعد ها حتی این مبارزه ها و دیوانگی ها را مسخره نیز یافته ام. به خانه که رسیدیم خیلی خسته بودم و با وجود نفرتی که از خواب روز داشتم چرت مفصلی زدم که با عث تعجب خانم یاوری هم شد اما خسته بودم و خستگیم بیشتر از خستگی بازی کردن با بچه ها بود از لحاظ روحی هم خسته بودم هیجانات و تجربیاتی که آن روز در درونم ایجاد شده بود تجربیات جدیدی بودند. 6 روزهای شاد و خوبی را با اردوان سپری می کردیم. با یکدیگر حسابی اخت شده بودیم. دوستانمان، تفریحاتمان، کارهایمان، همه مشترک بودند. در آن دوران فوتبال بازی کردن در خیابان تنها سرگرمی بچه ها بود. من و اردوان هم به اجبار به این سمت کشیده شدیم. وقتی راجع به آن دوران می گویم گویی دارم راجع به پنجاه سال قبل حرف می زنم. کارهایی که ما در آن دوران انجام می دادیم و سرگرمی های ما تماما با سرعتی منسوخ شده که بچه های ده سال کوچکتر از ما حتی نمی دانند چیست و روزی وجود داشته است. من به فوتبال علاقه زیادی داشتم در این ورزش بود که می توانستم جدیتم را بروز دهم و انرژیم را تخلیه کنم. مثل اینکه قطعه گم شده ای را پیدا کرده باشم. بچه های دیگر برای دور هم بودن و گذراندن وقت به خیابان می آمدند و در کنار آن فوتبال هم بازی می کردند اما من تنها برای فوتبال بازی کردن و به عشق فوتبال بود که از خانه بیرون می آمدم. البته اردوان نیز از این هیجان من حمایت می کرد زیرا تنها از این طریق بود که می توانست مرا به بیرون رفتن تطمیع کند. اردوان عاشق معاشرت و وقت گذراندن با دیگران بود و البته چیزی که الآن برای من سوال است این است که چرا اردوان دوست داشت که من همراهش باشم. اردوان برخلاف من یک مهره کاملا جور و در جمع بچه ها پرطرفدار بود. من هم گرچه طرفدارهای خود را داشتم و بچه منفوری نبودم اما می توانم بگویم که هیچ وقت جور نبودم. اردوان مثل اینکه من شیشه عمرش باشم و زندگیش به من وابسته باشد باید من را همیشه با خود می برد. من با وجود گذراندن روز و شبم با اردوان با او در یک راستا و یک خط نبودم. این را به تازگی متوجه می شوم. من باید با یکی می بودم که فکر کند و بجنگد هرچند نمی توانم کسانی را که با جدیت را جع به مسائل زندگی صحبت می کنند و جمع های روشنفکری و بحث های به اصطلاح عمیق را تاب بیاورم اما باید با انسانی جدی و هدفدار معاشر می شدم. ابتدا تصور می کردم چون نمی توانم این اداها و این به اصطلاح جدی های مسخره را تحمل کنم شاید بهتراست معاشرانم همان مسخره هایی باشند که حداقل جدیت را به گند نمی کشند و در این صورت می توانم جدیتم را برای خودم و خلوت خودم دست نخورده و سالم نگاه دارم اما مسئله اینجاست که پیدا کردن انسانی که برای زندگیش ارزش قائل است. انسانی که حاضر نیست وقتش را با بحث های مسخره و دیوانگی های خودنمایانه هدر بدهد، وقت می برد. چنین انسانی خود را تبلیغ نمی کند. چنین انسانی اجازه نمی دهد هر کسی وارد زندگیش شود و خلوتش را آلوده کند و من همیشه به اشتباه به دنبال انسان های متظاهر رفته ام. هنوز هم با وجود اینکه متظاهر بودن افراد را دیده ام و تجربه کرده ام باز هم انسان های متظاهر برایم جذبه خاصی داردند. دوست دارم حرف هایی راجع به موضوع های مورد علاقه ام بشنوم اما با گذشت زمان علاقه ام به شنیدن حرف ها کاهش پیدا کرده و سعی می کنم روح و شخصیت انسان ها را ببینم و بفهمم. ما آخرین نسلی بودیم که اینگونه به کوچه و خیابان آمدیم و بازی کردیم. مسلما ما با نسل قبلی خود تفاوت بسیار داشتیم و من چیزهایی شنیده بودم از بد بودن و ضعیف بودن نسلمان بزرگترها مخصوصا یک نسل قبل همیشه سعی می کنند خود را برتر از نسل جدید نشان دهند همیشه حرف هایی پیرامون لوس بودن نسل ما و آسان تر شدن شرایط زندگی بود. من البته هیچ گاه به این مسائل فکر نمی کردم و برایم اهمیت نداشتند اما چیزی که الآن می بینم این است که بچگی ما با نسل بعدی ما تفاوت فاحشی دارد ما با تفریحاتی خود را سرگرم می کردیم که شاید پنجاه سال بود تفریحات کودکان همین بود و همه فکر می کردند تا ابد همین خواهد بود. کسی فکرش را هم نمی کرد این تفریحات و نوع زندگی به کل توسط تکنولوژی تغییر کند. البته نمی خواهم بگویم ما خاک کوچه را لمس کردیم و زندگی واقعی را تجربه کردیم. نه اینها حرف های من نیست من هیچ گاه انسانی نبوده ام که عاشق تجربه کردن و فعالیت بوده باشم. همیشه از راحتی و تنبلی که تکنولوژی برایم به ارمغان آورده استقبال کرده ام و سعی کرده ام آن را مثبت ببینم اما چیزی که می خواهم بگویم این است که خوب یا بد ما به شیوه کاملا متفاوتی با نسل های بعدی خودمان بزرگ شدیم و پرورش یافتیم و شاید به همین دلیل نمی توانیم خیلی راحت یکدیگر را درک کنیم. فوتبال مدتی برای من تمام زندگیم بود با تمام وجود دوست داشتم فوتبالیست بزرگی شوم و نه تنها انرژِی خود را در زمین بازی تخلیه می کردم بلکه از طریق فوتبال خود را به نمایش می گذاشتم. به فوتبال به شدت علاقه داشتم و به خاطر همین علاقه بود که همیشه جایی که من بودم باید فوتبال بازی می کردیم و باید فوتبال می بود اما چیزی که آن دوران متوجهش نبودم این بود که شخصیت و وجود و بودنم در جمع دوستان نیز وابسته به همین فوتبال بود و فکر نمی کردم با کنار گذاشتنش دچار مشکل خواهم شد. تیر دروازه هایی داشتم که با هزاران مکافات و دردسرو با سماجت و التماس از یک کارگاه ساختمانی به دست آورده بودم و از طرف دیگر هم با التماس و خواهش بسیار اجازه پیدا کرده بودم آنها را در انباری خانه بگذارم. زندگی من وابسته به این تیر دروازه های بود عصر که می شد با اردوان این دروازه ها را برمی داشتیم و به کوچه می رفتیم من عاشق دروازه ها بودم اردوان نیز وانمود می کرد که برای فوتبال و دروازه ها احترام زیادی قائل است. همیشه برای بازی کردن مشکلاتی وجود داشت همیشه افرادی بودند که به حق یا نا حق سعی می کردند مانع بازی بچه ها شوند. فردی بود با چهره ای به شدت رسمی که احساس نفرت عجیبی در من القا می کرد. به نظر می رسید بازی کردن بچه ها سوهان روح اوست. جلوی در خانه اش که به هیچ وجه نمی توانستیم بازی کنیم اما جای دیگرهم که بازی می کردیم سعی می کرد بازی را به هم بزند. بچه ها هم سرگرمیشان شده بود سر به سر او گذاشتن . برایش اسم انتخاب کرده بودند و و قتی که می دانستند صدای ما را خواهد شنید بلند بلند اسمش را صدا می زدند. اوهم بیشتر عصبانی می شد و بیشتر سعی می کرد مانع بازی بچه ها شود و برایشان دردسر درست کند. من از این بازی ها و کارهای بچه ها لذتی نمی بردم فقط دوست داشتم فوتبالم را بازی کنم. اگر به اختیار من بودم سعی می کردم اصلا جلوی چشمانش آفتابی نشوم . کاری به کارش نداشته باشم تا او هم من را نادیده بگیرد اما کاملا مشخص بود که چنین شیوه ای در برابر چینین آدمی جواب نخواهد داد. وضعیت با معادلات من جور در نمی آمد اصلا دوست نداشتم به وجودش فکر کنم اما مجبور بودم وجود و مزاحمت هایش را هر روز تحمل کنم. به نظر می رسید این اتفاقات برای بچه ها نوعی تفریح است اما برای او به نظر نمی رسید که مسئله، مسئله تفریح و سرگرمی باشد. به طور کاملا جدی ما را تهدید می کردکه به پلیس تلفن می زند و حتی راجع به زندان رفتن و مشقاتی که در زندان باید تحمل می کردیم برای ما می گفت و سعی می کرد ما را بترساند. نمی دانم بچه ها نمی ترسیدند یا وانمود می کردند که نمی ترسند اما شروع می کردند با او صحبت کردن و سربه سر گذاشتن. یکی از تفریحات بچه ها شده بود دست انداختن این مرد دیوانه و به نظر می رسید که او هم متوجه می شود بچه ها مسخره اش می کنند ولی بازهم به دیوانه بازی های خود ادامه می داد. هر دفعه که به زمین بازی ما می آمد و داد و بیداد می کرد. من تصور می کردم دیگر امروز یا بلایی سر خود می آورد یا سر ما اما بچه های تنها سر به سرش می گذاشتند و با او تفریح می کردند. من البته هیچ گاه نتوانستم به شوخی کردن با او و دست انداختنش بپردازم اما پس از مدتی دیگر داد و بیداد ها و حرف هایش برایم بی معنی و بی تاثیر شده بود. بخشی از برنامه روزمان شده بود اما من از مواجه شدن تنها با او پرهیز می کردم. اجازه می دادم بچه ها حرف ها را بزنند و مسئله را حل کنند. به عنوان موضوعی که من از آن سر در نمی آورم و به من هم مربوط نمی شود حضور او را پذیرفته بودم. ابتدا فوتبال بازی کردن برایم عذاب و مایه دردسر بود اما با پیگیری یکی از دوستان و علاقه او من و اردوان به این سمت کشیده شدیم. برای اینکه همبازی پیدا کند از بازی کردن ما تعریف می کرد و همین تعریف کردن ها که در ابتدا من نمی توانستم باور و قبول کنم و به نظرم مسخره بود کم کم به شدت به روی من تاثیر گذاشت. البته او هم با علاقه تشویق می کرد و واقعا برای ما انرژی می گذاشت فکر نمی کنم اگر او نبود من هیچ وقت به سمت فوتبال کشیده می شدم اما کم کم تشویق های او مثل اینکه برایم یک عامل ضروری و مورد نیاز شده بود به حدی که نمی دانم به خاطر این تشویق ها بود که سعی می کردم خوب بازی کنم یا لذت از فوتبال. البته بعد از مدتی واقعا از فوتبال لذت می بردم اما چیزی که مسلم است تشویق های او بسیار موثر بود. فوتبال تمام وجود من شده بود. از این طریق بود که برتری خودم را به دیگران نشان می دادم. احساس می کردم برتریم در فوتبال به معنای برتری در زندگیست. در آن سن و سال با طرز فکری که داشتم هیچ گاه به ذهنم خطور نکرد که این طور به مسائل فرعی اهمیت دادن می تواند مسخره باشد. نمی دانم بچه های دیگر من را برتر می دانستند یا مسخره اما من همیشه احساس می کردم که از آنها بالاترم و در فوتبال عملا آن را نشان می دادم اما هیچ گاه فکر نمی کردم که شاید بچه ها برای رقابت و نشان دادن برتریشان نیست که بازی می کنند و شاید فقط برای تفریح و دور هم بودن باشد. هیچ گاه معنی تفریح را درست درک نکردم البته در حال حاضر نیز شاید معنای جدی بودن را درست درک نمی کنم. حال انقدر جدی بودن برایم زجرآور است که دیگر در هیچ چیز رقابت نمی کنم. نمی دانم چه چیز باعث این نوع رفتار شده اما شاید این جدی نبودن هم نوعی نقاب و پوشش برای پنهان کردن حس و حال همان فوتبال ها باشد. هنوز هم دوست دارم نفر اول باشم اما دیگر آن سادگی را ندارم که برای اول شدن در جمع جان کندن خود را به نمایش بگزارم. دیگر هیچ اول شدنی برایم احساس برتر بودن ایجاد نمی کند و نمی توانم وانمود کنم که نفس وقت گذرانیست که برای من اهمیت دارد. نمی توانم با حفظ ظاهر وارد بازی یا رقابتی شوم و در حالی که واقعا تنها هدفم بردن است خودم را بی تفاوت نشان دهم اگر بی تفاوت نشان می دهم دلیلش این است که واقعا بی تفاوتم و این چیزیست که مورد قبول نیست و بی احترامی به رقیبان محسوب می شود. نمی توانم وانمود کنم که با جمع بودن برای من ارجح است. تقریبا اطمینان کامل دارم که دیگران هم اگر نه به اندازه من اما به اندازه خود و در حد خود از احساساتی که در وجود من هست بر خوردارند اما بر روی آنها سرپوش می گذارند و خود را بی تفاوت نشان می دهند. دیده ام افرادی را که کنترل خود را از دست می دهند و حالتی رقابتی به خود می گیرند. زشت بودن این حال و کم فکری این افراد را که به چیزهایی چنین پیش پا افتاده اینقدر اهمیت می دهند دیده ام اما واقعیت این است که من نیز تمایلی شدید به اینطور جنگیدن دارم ولی مسئله جدا از این است که فقط بخواهم خود را کنترل کنم. مسئله این است که چیزی را که ارزش جنگیدن داشته باشد در جمع ها نمی بینم. البته صحبت های سنگین و بحث های فیلسوفانه و سیاسی می تواند دلیل دعوابین افراد بالغ باشد و به این دلیل جنگیدن تحقیر آمیز نباشد و افراد با چنین کاری نه تنها سرزنش نشوند بلکه مورد توجه نیز قرار گیرند اما من این ها را نیز نمی توانم جدی ببینم. دیگر مدت هاست از رقابت دست کشیده ام جدی بودنم تنها برای خلوت خودم است و شاید به همین دلیل باشد که گوشه گیر شده ام. در جمع خود را بیا ن نمی کنم. خودم را اثبات نمی کنم. سعی می کنم ظاهری موقر از خودم به نمایش بگذارم. البته آن تصویر هم پس از مدتی در هم خواهد شکست به خاطر اینکه در واقع قصدم موقر نمایش دادن خود نیست. اصلا نمی دانم آدم موقر چجور آدمی هست و باید باشد اما سکوتم تصور موقر بودن را در دیگران ایجاد می کند و باید اعتراف کنم که ترجیح می دهم همین تصور موقر بودن در ذهنشان بماند و بیشتر از آن مرا نشناسند زیرا من واقعیتم را نمایان نخواهم کرد زیرا متنفرم از اینکه در جمع هایشان خود را به نمایش بگذارم و کنجکاوترینشان در جستجوی شخصیت من و اینکه من چه کسی هستم تنها به در بسته می خورد. نمی دانم عکس العمل خود من در مواجهه با چنین انسانی چه خواهد بود؟ چطور در مورد کسی مانند خودم فکر و قضاوت می کنم اما دیگران پس از مدتی به در بسته خوردن جستجو در مورد من را متوقف می کنند. برای خود قضاوت می کنند و پرونده را می بندند. من را پر از دروغ می دانند و البته مسئله ای که وجود دارد و باعث آزار من می شود، مسئله ای که جزو آخرین کشفیاتم خودم است، این است که اشتباه فکر نمی کنند زیرا من دروغگو هستم و این صفتی است که به تازگی برای خودم دست و پا کرده ام. از این وضعیت که دارم راضی نیستم اما این حالت از دروغگو نبودنم بهتر است زیرا حالاست که فشار زندگی را درک می کنم. متوجه می شوم باید با دیگران در تماس و ارتباط بود و شخصی با خصوصیات من برای این نوع زندگی ساخته نشده پس محکوم به دروغگو شدن هستم اما چیزی که آزارم می دهد وجهه دیگر من است که هیچ نمودی ندارد و به آن بی توجهی می شود. وجهه ای که به نمایش نمی گذارم و خیلی از اوقات خود من هم به وجود داشتن آن شک می کنم اما همین است که مرا پیش می برد و با وجود دروغگو و زشت بودنم جرات بی ادبی را از دیگران می گیرد و مرا قادر می سازد که سرم را بالا بگیرم. در آن سن و سال فوتبال بود که بعدی اجتماعی در زندگی من ایجاد کرده بود. من واقعا فوتبال بازی کردن را دوست داشتم. نمی توانستم زندگی را بدون آن تصور کنم اما چیزی که درک نمی کردم این بود که زندگی جنبه های دیگری هم دارد و من با تکیه به فوتبال می توانستم به راحتی آنها را نادیده بگیرم. اتفاقی که نمی دانم باید بگویم بد شانسی بود یا خوش شانسی برای من مانند تلنگری عمل کرد. همانطور که گفتم ما آخرین نسلی بودیم که به کوچه و خیابان می آمدیم و وقت می گذراندیم. در دوران ما بود که داشت تغییراتی ایجاد می شد. کم کم گیم نت هایی در هر محله ایجاد شد و تفریحات بچه ها داشت تغییر می کرد. من علاقه زیادی به بازی های کامپیوتری داشتم و فکر نمی کنم که در این زمینه چندان بی استعداد بوده باشم اما نمی دانم چرا در مقابل این تغییرات مقاومت می کردم. روز به روز تعداد بچه هایی که علاقه ای به فوتبال بازی کردن نشان می دادند کمتر می شد. گیم نت ها شده بود زمین بازی های جدید من به یاد ندارم که حتی یک بار هم برای بازی کردن به گیم نت رفته باشم. البته به اجبار و برای بازگرداندن بچه ها به زمین بازی راهی گیم نت شده بودم اما هیچ گاه حاضر نشدم پشت میز بنشینم و با بچه ها بازی کنم. مانند پیر مرد هایی شده بودم که بی دلیل به تغییرات دشنام می دهند. تا مدتی پافشاری من باعث می شد طرفدارانی داشته باشم اما کم کم آنها هم با جریانی که ایجاد شده بود و همه را مانند گرداب داخل خود می کشید را هی شدند. همین باعث شد که من تنها بمانم و ازهمه برای من زجرآورتر این بود که اردوان هم با این جریان جدید همراه شده بود. در واقع اردوان از ابتدا هم هیچ مقاومتی نشان نداده بود. من به شدت از دست او عصبانی بودم و گاهی نفرتم را که نمی توانستم در حضور جمع بروز دهم در خانه بر روی اردوان خالی می کردم و چیز جدیدی که با آن مواجه شدم این بود که اردوان عکس العمل نشان می داد. ابتدا سعی می کرد با من مدارا و مرا هم به این سرگرمی جدید علاقمند کند اما من مقاومت نشان می دادم. اردوان هنگامی که با هم بودیم به من می گفت که فوتبال بازی کردن بهترین سرگرمیست و بچه ها و گیم نت را مسخره می کرد اما در حضور بچه ها کوچک ترین علاقه ای به فوتبال نشان نمی داد. من از این رفتار اردوان دیوانه می شدم. بیچارگی من حتی به حدی رسیده بود که آرام اردوان را به گوشه ای می بردم و در حالی که تقریبا اشک در چشمانم حلقه زده بود از او خواهش می کردم که بچه ها را با من همراه کند. اردوان هیچ گاه جواب منفی نمی داد. همیشه به مهربان ترین شکل ممکن جواب مرا می داد اما بعد طوری رفتار می کرد که انگار من چیزی نگفته ام. طوری که وقتی رو بر می گرداند در حالی که من همانجا بودم و داشتم حرکاتش را تماشا می کردم رفتاری کاملا متناقض با آنچه که گفته بود داشت. من به هیچ وجه چنین رفتارهایی برایم قابل باور نبود. از اردوان متنفر شده بودم و دوست داشتم زیر باد مشت و لگد نابودش کنم اما دیگر سن و سالمان برای چنین درگیری هایی کمی بالا بود. من اردوان را هیچ می دانستم و نمی توانستم قبول کنم اینطور به من بی احترامی می کند. او بعد از این حرکات که به نظر من غیر قابل بخشش هم بود وقتی به خانه می رفتیم و تنها می شدیم طوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. من هم که مانند شیر زخمی بودم هرچه می توانستم و در فکرم بود به او می گفتم. به او می گفتم که تو دروغ می گویی و قول هایی را که می دهی زیر پا می گذاری اما او به راحتی دروغ هایش را با دروغ هایی جدید توجیح می کرد. من هیچ گاه فریب دروغ هایش را نخوردم. دروغ هایش آرامم که نمی کرد هیچ با عث عصبانیت بیشتر من هم می شد. عکس العمل نشان می دادم و به گمانم اردوان اگر احتمال می داد که با نادیده گرفتن عکس العمل های من می تواند همان جو قدیم را به بازی ها و خلوت هایمان باز گرداند این کار را می کرد اما من به قدری عصبانی بودم که مشخص بود از موضع خود پایین نخواهم آمد. اردوان هم تغییر کرده بود البته نه اینکه شخصیتش عوضش شده باشد اما در سن بلوغ بود و یاد گرفته بود قلدری کند. من بی معنی و پوچ بودن قلدری هایش را به وضوح می دیدم و درک می کردم اما دیگران به طرز عجیبی متوجه دروغ بودن او و کارهایش نمی شدند. به طرزی باور نکردنی کسانی بودند که از قلدری هایش می ترسیدند و در جمع برای خود ابهتی بدست آورده بود. من هنوز بچه تر و ضعیف تر از آن بودم که بتوانم بی معنی بودن و مسخره بودن جمع را حتی برای لحظه ای در ذهن خودم و برای خودم به عنوان یک احتمال در نظر بگیرم. گاهی با خود فکر می کردم شاید واقعا اردوان قوی باشد اما من دروغ هایش را می دیدم و نمی توانستم چشمم را بر روی آنها ببندم به این ترتیب بود که دچار دوگانگی می شدم. از طرفی سعی می کردم اردوان را الگوی خود قرار دهم که واقعا برایم ممکن نبود و نیرویی در درونم مرا از این کار منع می کرد و از طرفی هم سعی می کردم دیگران را با خود همراه کنم که در این کار هم موفق نبودم. چند بارسعی کردم در حضور دیگران اردوان را کوچک کنم اما موفق نمی شدم او هم البته کینه ای به دل نمی گرفت و عکس العمل شدیدی نشان نمی داد. خیلی عاقلانه برخورد می کرد فقط در حدی عکس العمل نشان می داد که احترام خودش حفظ شود. تنها نتیجه ای که این حرکات برای من داشت این بود که باعث می شد بچه ها از من متنفر شوند. به این ترتیب اردوان هم نسبت به من حالت تدافعی گرفت و طوری رفتار می کرد که اصلا من وجود ندارم. همیشه وقتی جایی می رفت به من هم پیشنهاد می داد که با او همراه شوم و اگر موافقت می کردم با کمال میل من را با خود می برد اما من با وجود تنهاییم و زجری که می کشیدم نمی توانستم دعوت هایش را قبول کنم او هم به حالت "هرطور راحتی" عکس العمل نشان می داد. نمی توانم توصیف کنم که با این رفتار او چگونه آتش می گرفتم و راجع به انتقام گرفتن و کشتنش فکر می کردم. در خلوت می نشستم و برای خود داستان می بافتم و انتقام می گرفتم. انرژی و دیوانگی عجیبی در من ایجاد شده بود که جرات میدان دادن به آن را نداشتم اگر نه این کینه نمی توانست اینگونه و پایدار بماند اگر به این انرژی میدان می دادم مجبور بودم از این حال بگذرم زیرا این کینه از این فراتر نمی توانست برود اما به دلیل عدم اعتماد به نفس و ترس از تنهایی و جدا شدن کامل از جمع در سطح کینه ای شدید باقی می ماند که هیچ کاری نمی توانستم در برابر آن انجام دهم و تنها در خلوت خودخوری می کردم و خود را شکنجه می دادم. 7 دوران بلوغ برای من دوران عجیبی بود دورانی که شاید بیش از اندازه طول کشید.احساس بی خیالی که در آن دوران داشتم را منبع عذاب و تنهایی خود می دانستم اما نمی توانستم خودم را از شرش خلاص کنم. می خواستم با وقارتر و جدی تر باشم . نمی دانم دقیقا دوست داشتم که چه چیزی باشم اما نمی خواستم چیزی که هستم باشم. بزرگترین آرزویم تغییر کردن بود. افرادی بودند که حرکات و رفتار های مرا می پسندیدند اما حتی با آنها نیز نمی توانستم ارتباط برقرار کنم به سمت افرادی جذب می شدم که مرا به هیچ می گرفتند. نمی توانم دلیل این رفتار را به درستی بگویم اما شاید ریشه در این داشته باشد که من نیز خود را به هیچ می گرفتم. هرچند نمی توانستم تحقیرهایشان را تحمل کنم اما قدرت این را هم نداشتم که در مقابلشان ایستادگی کنم. هیچ سپری نداشتم و همیشه ضربه می خوردم ضربه هایی که حالا هم می خورم. هنوز هم سپری برای خود درست نکرده ام اما الآن از ضربه هایی که می خورم لذت می برم رازی برای خود دارم که هنگام ضربه خوردن به آن متوسل می شوم و از این که برای این راز شکنجه می شوم لذت می برم. رازی دارم که وقتی ضربه می خورم این راز به پنهان ترین لایه های وجودم می رود و کاملا نهفته می شود. رازی تنها برای خودم در حالی که اگر به حال خود رها شوم کاملا به سطح می آید و با من گفتگو و مبارزه می کند گرچه باید اعتراف کنم که مبارزه با این راز را نیز دوست دارم اما این مبارزات و کلنجار رفتن ها گاهی باعث می شود فکر کنم که شاید این راز چیز بی ارزشیست. در هیچ کدام از دو حالت نباید مدت زیادی رها شوم باید تعادلی برقرار کنم وقتی بیش از حد پنهان می شود دیگر نمی توانم از وجودش مطمئن باشم پرخاشجو می شوم و سعی می کنم خلوتم را به شکلی مسخره و مصنوعی مجددا به دست بیاورم برای مبارزه هایم دلتنگ می شوم . مبارزه ها شاید بی معنی و مسخره به نظر بیایند اما هیچ گاه خسته کننده نیستند اگر مجبور به انتخاب بودم تا آخر عمر هم این مبارزه های را به بی به دفاع گذاشتن خود در برابر مردمی که روز به روز در نظرم بی ارزش تر می شوند ترجیح می دادم. زیبایی هایی که در آن دوران برای من وجود داشتند و در آن دوران نمی توانستم نبودن و از بین رفتنشان را حتی تصور کنم به طور غیر قابل باوری از بین رفتند. البته اینگونه هم نبود که در آن سال ها از زندگی خود و از فرصت ها و امکاناتی که داشتم نهایت استفاده را ببرم. شاید الآن خیلی بیشتر از موقعیت ها و فرصت های بوجود آمده استفاده می کنم اما حالا دیگر برایم جذابیتی ندارند. اعتقادی که در آن دوران به زیبایی آنها داشتم امروز از بین رفته. در آن دوران اعتقاد به زیبایی ها و خوبی زندگی و چیزها احتمالا به دلیل همین فاصله ای بود که میان من و آنها وجود داشت. البته به هیچ وجه این سطرها را به منظور غصه خوردن و افسوس از آن حس و حال نمی نویسم تنها می خواهم بگویم حس و حالی بود که تغییر کرده و رفته و به خاطر این تغییرات باید سرزنش ها ی زیادی را تحمل کنم که از آنها خسته ام. دوست داشتم احتیاجی به این نداشتم که فکر و حالم را مجبور باشم برای هر کسی توضیح بدهم البته برای هر کسی هم توضیح نمی دهم اما از این نا متناسب و نا جور بودن کلافه ام. در خانه ماندن ها و گوشه گیری هایم به شدت برای خانم یاوری نگران کننده شده بود هیچ چیز برای آنها عجیب تر از اینگونه گوشه گیری و رفتارهای غیر عادی نبود. آنها تمام زندگیشان را در معاشرت با دوستانشان گذرانده بودند و به هیچ وجه نمی توانستند چنین رفتاری را قبول کنند. چند بار دیده بودم که خانم یاوری به صورت پنهانی از اردوان در مورد طرز رفتار و مشکلات من سوال می کند و البته نمی دانم اردوان چه جواب هایی می داد اما می توانم حدس بزنم که جواب درستی نمی داد. اردوان هیچ گاه پرسش های جدی و بحث جدی را دوست نداشت و اگر بگویم از سوالات جدی وحشت داشت شاید حرف بی ربطی نزده باشم. همیشه به طرز عجیبی رازدار بود حتی در مورد مسائلی که احتیاجی به رازداری هم نداشتند. بهنوش که تا به حال تمام تلاشش این بود که در جمع ها اردوان را بهتر و بالاتر از من نشان دهد حالا که من دیگر سعی در رقابت در این زمینه نمی کردم. البته نه اینکه سعی نکنم اما به محض این که برای این کار در خود انرژی و انگیزه ای می دیدم و حرکتی می کردم طوری شکست می خوردم که به آرام ترین و افسرده ترین حالت ممکن از جمع کناره می گرفتم. سعی می کرد مرا در جمع ها داخل کند. مرا تشویق می کرد که کمی اجتماعی تر باشم. من که خود از وضعی که داشتم بسیار ناراضی و ناراحت بودم سعی می کردم توصیه های بهنوش را خط به خط اجرا کنم. به طرز مضحکی تبدیل شده بودم به بازیچه دست بهنوش البته نه اینکه بهنوش بخواهد مرا بازی بدهد یا مسخره کند. سعی می کرد مشکلاتی که خودش در روابطش داشته را در نظر بگیرد و تصور می کرد من هم شدت بیشتری از همین مشکلات را دارم. حالا که فکر می کنم می بینم واقعا صادقانه سعی می کرد مرا کمک کند. برای اردوان رقیب می خواست و اینگونه خروج کامل من از گود را نمی توانست بپذیرد. البته نباید بی انصافی کرد به من نیز احساسی مادرانه داشت و حالا که من دچار چنین وضعی شده بودم واقعا سعی می کرد مرا کمک کند اما همیشه این را در نظر داشت که من از اردوان سبقت نگیرم. آن موقع چیزی از حرف هایش درک نمی کردم. حالا بعضی از جملاتش در آن روزها که آنقدر برایم نا مانوس بود در خاطرم باقی مانده را به یاد می آورم و متوجه می شوم چگونه با راهنمایی های ساده و احمقانه اش پلیدی های خود را به من نشان می داد. به یاد دارم در مواردی سعی می کرد مرا تشویق کند که بر اساس احساس نفرتی که از دیگران دارم انگیزه بگیرم یا اینکه از طریق حسادتی که نسبت به دیگران حس می کنم خودم را بالا بکشم. به یاد دارم سعی می کرد حس حسادت و نفرت نسبت به دیگران را در من تحریک کند. به خودم تلقین می کردم فلان شخص که بهنوش به عنوان انسانی منفور از او یاد می کرد و باعث تنفر و انزجار او می شد مرا نیز منزجر می کند و سعی می کردم با تکیه بر این احساس نفرت انگیزه بگیرم حتی در مواردی رفتار های نادرستی نسبت به این افراد به اصطلاح منفور از خود نشان می دادم که بر حسب تصادف گاها جواب مثبتی نیز از دیگران می گرفتم و البته در مواردی نیز به شدت به خاطر رفتارم تحقیر می شدم. گرچه ترجیح می دادم تشویق شوم و مورد توجه قرار بگیرم و به شدت از تحقیر شدن توسط دیگران وحشت داشتم اما حتی مورد توجه قرار گرفتن ها نیز احساس درستی دردرونم ایجاد نمی کرد. صحنه ای که ایجاد می شد و در آن در مرکز توجه بودم همان چیزی بود که در ذهنم بارها و بارها تصورش کرده بودم و چیزی بود که قسمتی از رویا های من بود. نمی دانستم پس چرا احساسی که ایجاد می کند آن احساس رویایی نیست. همیشه با خودم و این افکار درگیر بودم و این چیزها بخش عمده ای از افکار و مشغولیت های من بود. نمی دانم دنیا و افکار من بیشتر عجیب و غیر قابل درک است یا بهنوش اما من هیچگاه نتوانستم دنیای او را درک کنم. نفرتی که موجب تحرکش می شد و می شود و دیگر عوامل انگیزه دهنده ای که من هیچ گاه نداشتم. نمی دانم واقعا چه چیز در آن روز ها باعث می شد به راه و مسیری که بهنوش به احتمال زیاد از روی خیرخواهی مرا به آن سمت می برد کشیده شوم. برای انجام راهکارهایش به جد تلاش می کردم لذت ها و خوش گذرانی های او را می دیدم و فکر می کنم خیلی بیشتر از مقداری که او از رفتارها و کارهای خودش لذت می برد لذت می بردم. احساس شادی و مورد قبول بودن را در ذهنم مجسم می کردم. دوست داشتم تنها برای لحظه ای جایگزین او باشم. چیزی که نمی دانستم این بود که آن لحظه هایی که با راهکارهای بهنوش مورد توجه و محبت قرار می گرفتم در واقع پا جای پای او گذاشته بودم. داشتم درست به شیوه او رفتار می کردم ولی احساسی که در وجودم ایجاد می شد آنقدر زشت بود و فکر می کردم این رفتار، رفتار من نیست و نباید باشد که تصور می کردم بهنوش نیزمطمئنا به گونه دیگری رفتار می کند چون همراه با این احساسات زشت نمی تواند احساس خوبی هم وجود داشته باشد. درصورتی که بهنوش همیشه همینطور رفتار می کرد و به نظر نمی رسید که مشکلی هم برایش ایجاد شود. به نظر می رسید که بهنوش از من نا امید شده باشد اما رفتارش با من نسبت به قدیم به کلی عوض شده بود سعی می کرد با محبت بیشتری با من رفتار کند و حتی گاهی با من همبازی هم می شد و در نبود اردوان سعی می کرد مرا سرگرم کند. روزی مرا با خود به منزل یکی از دوستانش برد که دختری همسن و سال من و اردوان داشت من مسلما مانند همه پسر بچه های همسن و سال خودم قسمت بزرگی از افکارم را دخترها و رابطه با جنس مخالف تشکیل می داد اما حتی جرات بیان آن را نیز نداشتم من که اینگونه در ارتباط برقرار کردن حتی با پسران همسن و سال خودم ناموفق بودم سعی می کردم اصلا به چنین امکانی فکر هم نکنم. مونا دختری بود آرام و باوقار من قدیم هم او را در مهمانی ها دیده بودم هیچ گاه مکالمه ای بیشتر از سلام و احوال پرسی با هم نداشتیم. با اردوان کمی حرف می زد و سر به سر می گذاشت اما هیچ گاه به نظر نمی رسید که چندان متوجه وجود من شده باشد. نمی دانم قبل از این دیدار چه احساسی نسبت به او داشتم. هیچ گاه چندان فکرم را به خود مشغول نکرده بود. می دانم که نظرم نسبت به او و البته در آن سن و سال نسبت به هیچ دختر دیگری منفی نبود گرچه با اردوان مسخره اش می کردیم و سعی می کردیم وانمود کنیم که تحت تاثیر او قرار نگرفته ایم و هرکداممان سعی می کرد در این زمینه از دیگری پیشی بگیرد اما اینها واقعیت احساسی که نسبت به او داشتم را نشان نمی داد. چیزی که مسلم است دوست داشتم با او ارتباطی داشته باشم اما این میل چیز عجیبی نبود چون هیچ دختر دیگری از این قاعده مستثنی نبود. هر دختری می دیدم سعی می کردم ابراز وجود و خودنمایی کنم تا حتی اگر محبتی هم نسبت به آنها نداشتم حداقل از تواناییم در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف اطمینان حاصل کنم. مونا برای من فرصتی بود تا خود را دوباره و از نو بسازم. او چیزی در مورد مشکلات من نمی دانست. فکر می کرد من هم پسری هستم مانند پسربچه های دیگر. نمی دانم آن روز چه اتفاقی برای من افتاده بود اما طوری خودمانی و بی تکلف با او برخورد کردم و سر صحبت را باز کردم که به یاد ندارم تا مدت ها با کسی اینگونه گرم گرفته باشم. خاطرات هیجان انگیز و جذابی برایش تعریف کردم . خاطراتی که شاید بیشتر از اینکه من در آنها دخیل باشم تماشاگرشان بودم اما نه تماشاگری معمولی تماشاگری با حسرت و ذوق، تماشاگری که خود از افرادی که خاطرات را می ساختند بیشتر لذت می برد. فکر می کنم اگر این اعتماد به نفس و رفتار را در مقابل هر دختر دیگری هم داشتم هیچ گاه با رفتار سردی مواجه نمی شدم اما مونا هم شنونده خوبی بود و محبت و دقت او مرا به حرف زدن بیشتر تر قیب می کرد. این چند ساعتی که آنروز با مونا گذراندم تنها ابراز وجودی بود که پس از مدت ها واقعا احساس خوشایندی در من ایجاد کرد. خودم را روی ابرها می دیدم و البته در آخر هنگام بازگشت با کنایه های بهنوش کمی به خود آمدم فکرمی کنم از اینکه بالاخره توانسته بود مرا مشغول کند و به هیجان بیاورد از کار خودش راضی و خوشحال بود اما حس حسادت و نفرتی که قبلا این همه سعی کرده بود با آنها مرا تحریک کند حالا در خودش تحریک شده بود و هنگام رفتن جمله هایی درباره اینکه من را هیچ گاه این طور مشغول صحبت کردن ندیده و اینکه من کلا اهل معاشرت و جمع نیستم گفت. من هم گرچه بسیار خجالت کشیده بودم دلیل این جملاتش را درک نمی کردم. تصور می کردم که اینها خصوصیات اخلاقی من است و ایراد از من است که سعی می کنم پنهانشان کنم چه دلیلی وجود داشت که او هم این کار را بکند. مدت ها تمام فکر و ذکر من شده بود فکر کردن به مونا طوری که برای چند روز روحیه ام به قدری تغییر کرده بود که حتی با اردوان به گیم نت می رفتم. اردوان هم از این روحیه استقبال می کرد. به نظر می رسید واقعا از این حال و وضع من خوشحال است. بهنوش کاملا از شرایط به وجود آمده آگاه بود و تغییرات مرا می دید. دایما از مونا صحبت می کرد و سعی می کرد وضعیت مرا بررسی کند. من هم سعی می کردم وقتی صحبت او می شود هیچ عکس العملی از خود نشان ندهم اما احساس می کردم همینکه صحبت او شده است تمام حواس ها به من معطوف شده و بالاجبار چیزی راجع به او می گفتم. از او بد نمی گفتم نظری را جع به او می دادم و سعی می کردم طوری وانمود کنم که او برای من مانند دوستی عادیست و گرچه از مصاحبتش لذت بردم اما احساسی نسبت به او ندارم. حتی درباره مکالماتی که با هم داشتیم نیز صحبت می کردم تا بی اهمیت بودنشان را اثبات کنم اما به صورت نا خودآگاه این صحبت ها به درازا می کشید وطوری می شد که بعضی اوقات مدت ها درباره بحثی که داشتیم صحبت می کردم. وقتی می دیدم که صحبت به درازا کشیده و احساس می کردم حرکتی غیر طبیعی انجام دادم شروع می کردم راجع به زشت بودن و عیب هایش صحبت کردن تا احساساتی که خودم نیز هنوز به داشتن آنها نزد خود معترف نبودم را مخفی کنم. مدتی به این ترتیب سپری شد تا اینکه در مدرسه شنیدم که بچه ها راجع به عشقشان به دختری صحبت می کنند. کمتر چنین مکالماتی را شنیده بودم و پسرها هم کمتر راجع به چنین مطالبی حرف می زنند. بیشتر از موفقیت هایی که داشتند و برتری هایشان می گفتند و لاف می زدند اما در این میان به چند مورد جریان های عشقی بر خوردم و از آن زمان بود که شروع کردم از این زاویه به مونا نگاه کردن. آهنگ های عاشقانه گوش می کردم و تازه متوجه حرف هایی که در آهنگ ها زده می شود می شدم. کم کم نزد خودم اعتراف کردم که عاشق شده ام. دیگر می توانستم تمام مشکلاتم را به گردن نا ملایمت ها و سختی هایی که در این راه می کشیدم بیاندازم کمی بعد یکی از دوستانم که من هم خیلی قبولش داشتم و کارها و رفتارش برایم الگو بود شروع کرد از عشق نافرجامی که داشته برای من و دیگران گفتن. اینگونه بود که تصمیم گرفتم من هم از این عشق و ناملایماتی که متحمل شده ام به دیگران بگویم اما اعتماد به نفس گفتن این مطالب به هر کسی را نداشتم . خودم را در اندازه ای نمی دیدم که مانند این دوستم راحت راجع به این مطالب صحبت کنم تنها وقتی که او در این باره از من سوال کرد جواب مختصری دادم اما کل داستان را برایش بازگو نکردم. اردوان بود که باید بار این سختی های من را به دوش می کشید و مسلما از این شرایط خوشحال نبود. او از این درد دل ها متنفر بود و اکثرا وقتی شروع به حرف زدن می کردم به بهانه ای از دستم فرار می کرد. حتی دفعه اولی هم که این موضوع را نزد او اعتراف کردم به نظر چندان هیجان زده نمی آمد. بیشتر متعجب و حتی شاید ناراضی بود که چرا باید شنونده چنین داستانی باشد اما من که از جمع هم دور افتاده بودم حس موقعیت شناسی خود را از دست داده بودم و حتی با اصرار و اعتراض که چرا هر موقع من شروع به درد دل می کنم او فرار می کند او را نگه می داشتم. اردوان هیچ گاه به خسته کننده بودن درد دل های طولانی من اعتراف نمی کرد و فرار های خود را تکذیب می کرد اما باز به بهانه ای سعی می کرد بحث را عوض کند یا جای دیگری خود را مشغول کند. اردوان تمایل زیادی داشت که با من هم صحبت و هم بازی شود و چون این درد دل ها باعث شده بود من مجددا به او روی خوش نشان دهم سعی می کرد از این طریق همبازی قدیمی خود را بازیابد. البته من هم گاهی بعد از کمی درد دل کردن با او همراه می شدم و این همراه شدن ها مزد توجهی بود که به من می کرد اما او از این درد دل ها متنفر بود وسعی می کرد از همان ابتدا به روز های قدیم بازگردیم وهمان حرف ها و حریانات باشد البته مسلما کمی متفاوت با توجه به شرایط سنی که داشتیم اما با همان صمیمیت و راحتی گذشته ولی من از این رفتار او دلخور می شدم نمی دانم دقیقا چه چیز باعث می شد که به این دوستی و صمیمیت تن ندهم. از وقتی که جریان گیم نت شروع شده بود اورا یک خیانت کار می دانستم اما درد دل کردن با او به قدری مرا تخلیه می کرد که می توانستم این خیانتش را نادیده بگیرم ولی این که پس از مدتی حتی حاضر نبود حرف های مرا نیز بشنود برایم غیر قابل تحمل بود. هنوز هم نمی دانم چرا آن روز ها که اینقدر به دوستی صمیمی نیاز داشتم نمی توانستم دوستی او را بپذیرم. این موضوع چیزی بیشتر از دلخوری و نشان دادن اعتراض بود. بعد از مدتی اینقدر از قاعده به در شده بودم و تنهایی بر من فشار آورده بود که شروع کردم به مقصر دانستن خود و فکر می کردم درست این است که با او مدارا کنم و اصلا چه چیز می تواند بهتر از دوستی صمیمی باشد اما چیزی در وجودم مانع حرکات و حرفهایم می شد. نمی توانستم دیگر آن گونه باشم که قدیم با او صمیمی بودم. فکر می کنم این مسئله ورای دلخوری و احساس خیانتی بود که نسبت به او داشتم. این مربوط به بلوغ و تغییراتی بود که در تمام وجود و درونی ترین افکار من رسوخ کرده بود و خود هنوز متوجه آن نبودم. این یک سنگینی عجیب بود که هنوز احساسش نمی کردم و نمی توانستم درکش کنم اما تنها احتیاج به کمی خودنگری و آرامش داشتم تا تمام وجودم را فرابگیرد و مرا از دنیا و همه افراد جدا کند. چیزی که حالا به وجودش عادت کرده ام اما در آن روزها توانایی پذیرفتن این تغییرات و رو در رو شدن با واقعیت را نداشتم. اردوان دیگر معاشر من نبود و قرار هم نبود که چنین اتفاقی بیافتد هرچند محبت دوران کودکیمان و شناختی که از یکدیگر داشتیم از بین نرفته بود و نمی رفت و می توانست باقی بماند اما این ترک کردن دوستان و حال و هوای قدیم و شاید حتی خاطرات قدیم یکی از بزرگ ترین و سخت ترین چالش های زندگی من بود که هنوز هم بر آن غلبه نکرده ام و بعید می دانم هیچ گاه بتوانم کاملا با این مسئله به طور کامل کنار بیایم. 8 ناتوانی هایم و شکست های مکرر مرا به حس و حال عاشقی نزدیک تر کرده بود یعنی بهانه دیگری نداشتم که بتوانم احساسات و ناکامی هایم را توجیح کنم. در خلوت خود به مونا فکر می کردم و تصور می کردم رسیدن به او تمام ناکامی هایم را به موفقیت تبدیل می کند. آهنگ های عاشقانع گوش می کردم، و البته جلف ترین و مسخره ترین نوع آنها، حتی آهنگ هایی که غم زیادی داشتند هم نمی توانستم گوش کنم چون واقعیت این بود که غصه ای نداشتم. تنها تجربه جدیدی برایم ایجاد شده بود و همه حرفهای ساده ای هم که در این شعرها درباره عشق و عاشقی زده می شد برایم جذابیت و تازگی داشتند. می خواستم تمام مشکلاتم را به گردن مونا و جفایی که در حق من کرده بیاندازم در صورتی اصلا جفایی در کار نبود. تصور می کردم به کمک او تمام مشکلاتم حل می شوند و از این شرایط نجات پیدا خواهم کرد. چند مورد سعی کرده بودم این مشکلات را به افرادی که تازه با آنها آشنا شده بودم توضیح دهم اما احساس می کردم تصور می کنند دارم این حرف ها را برای رفتار عجیب و غریبم بهانه می کنم. با انگیزه و انرژی زیادی جذب افراد غریبه و جدید می شدم حتی سوار تاکسی هم که می شدم دوست داشتم با راننده حرف بزنم و شخصیت دروغینی از خود بسازم. گاهی از اوقات و در مواجهه با افراد ساده لوح تر موفق هم می شدم. اما نمی دانم دلیلش چه بود. صمیمیت عجیبی که از خود نشان می دادم مردم را دفع می کرد یا اینکه خودم باور نداشتم بتوانم آدم بهتری از چیزی که هستم باشم؟ حتی در مواجهه با کسانی که جذبم می شدند نیز نمی توانستم مدت زیادی نقشی که برای خود در نظر گرفته بودم را بازی کنم. نمی دانم دقیقا چه عاملی بود که شرایط را به هم می ریخت. فکر می کنم این فکر و احساس همیشه در من وجود داشته که کسی که جذب من می شود انسان بی ارزشیست. اگر کسی به خاطر داستان هایم هیجان زده می شد نه اینکه ذوق و شوق خود را برای داستان بافی و حرف زدن از دست بدهم و طرف را کوچک بدانم که هیچ گاه به یاد ندارم دچار چنین احساساتی شده باشم. هنوز هم نمی دانم چه چیزی بود اما احساس می کردم چیزی سر جایش نیست. نمی توانستم در راهی که شروع کرده بودم و در آن موفق هم شده بودم پیش بروم. شاید براساس تجربه بود که می دیدم افرادی که ارزشی دارند و مورد قبول من هم هستند هیچ گاه این داستان ها را باور و قبول نمی کنند یا شاید هم احساس غریبی بود که ناگهان بر من چیره می شد و هیجان اولیه خود را که از دست می دادم دیگر نمی توانستم بر احساس غریبی که نسبت به این شخص دارم غلبه کنم. خود را وسط راهی می دیدم که خودم نیز نمی دانستم چطور در آن راه قرار دارم. مثل شخصی که وسط مهمانی و با اصرار و تعارفی که معمولا در مهمانی های ما هست خود را مرکز توجه می بیند و باید برقصد و البته هیچ علاقه و سررشته ای هم در این زمینه ندارد. من خودم نقش همان تعارف و اصرار را برای خود بازی می کردم. چون تمام هدفی که در زندگی داشتم تغییر زندگی اجتماعیم بود و به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم. تصور می کردم به هر ترتیبی که هست باید چیزی به غیر از چیزی که هستم باشم پس با قدرت و شتاب اولیه عجیبی بر علیه خودم اقدام می کردم. اما وقتی که شتاب آن حرکت اولیه برای شیرجه رفتن بر خلاف چیزی که هستم تمام می شد دیگر نمی توانستم در شرایطی که برای خود ایجاد کرده بودم حرکت دیگری نیز انجام دهم و خود را جلوتر برانم. روحم به نفس نفس می افتاد و وضعیت رقت انگیزی پیدا می کردم. این چیزی بود که دیگران نمی توانستند ببینند و درک کنند. خودم نیز از درک آن عاجز بودم تنها بازتابش را می دیدم که حرکاتی به غایت غیر طبیعی و دفع کننده بود. نا امید بودم و به هیچ چیز دیگری حتی نمی توانستم فکر کنم. 9 دبیرستان آن دوران منفور و بی هدف، دوره ای که دیگر بچه و کم سن و سال به حساب نمی آمدم. شاید مشکل اینجا بود که از دوران کودکی بیش از حد لذت بردم. در آن روزها هیچ گاه دغدغه بزرگ شدن و انجام دادن کارهایی که بزرگترها می کردند برایم اهمیت نداشت. حالا می بینم فکرهایی که هم سن و سال های من در آن روزها داشتند برایم بی معنی بود البته نمی دانم این باعث می شد که من بیشتر از کودکی خود لذت ببرم یا نه اما احتمالا باعث عدم سازگاری من در دوران بلوغ بود البته تنها این یک مورد نبوده در اکثر موارد مانند دیگران فکر نکرده ام. شاید اینکه من خودم را متفکر می دانم و معتقدم از دیگران جدا هستم و از وجودشان زجر می کشم تنها طرز فکری عجیب و بی معنی من باشد. شاید اصلا این فکرها و حرکات معنی خاصی نداشته باشند و همه این توهمات نتیجه یک اشتباه و یک قدم در بیراهه باشد که مسیری که دیگران با شادی طی می کنند را با سختی و ریاضت طی می کنم و تخلیه ای که باید از راه درست انجام شود از طریق شیوه هایی زشت وبی معنی صورت می گیرد اما از دیگران و از زندگی هایشان دلزده ام دیگر نمی توانم انرژی نهفته ام را پنهان کنم. دیگر نمی خواهم با هزار سختی و زحمت خود را در راهی قرار دهم که فکر و وجود من با آن هماهنگ نیست دیگر نمی خواهم از خودم فاصله بگیرم. اگر عاملی باعث شده که من اینگونه از استانداردهای موجود دور شوم و از انسان ها فاصله بگیرم دیگر نمی توانم با این عامل (با این شیطان) صلح کنم شاید کاملا به بیراهه می روم اما دیگر نمی خواهم این دیوانگی ها را پنهان کنم. دیگر برای من راه وبیراهه ای وجود ندارد اگر قرار نیست مانند دیگران باشم پس چه فایده ای دارد که با وقار و حرمت گذاشتن زندگی خود را تباه کنم. پس خودم را به آب و آتش می زنم و دیگر هیچ محبتی، آرامشی یا دروغی نمی تواند زندگی مرا از راه خود خارج کند. شاید فکور به نظر بیایم شاید مسخره به نظر آیم اما دیگر برایم مهم نیست که چطور جلوه می کنم چیزی که آنها فکر کردن می دانند من تنها راحت بودن خود می دانم چیزی که آنها مسخره بودن می بینند من رهایی از آنها و الزامات تباه کننده شان می دانم. چطور می توانم حتی یک روز دیگربا خودم بر سر برداشتن اولین قدم در راهی که سالها نتوانستم حتی یک قدم در آن حرکت کنم بجنگم . پس خودم را از این راه و از این بازی خلاص می کنم. اما نمی دانم که این خلاصی شکست نباشد نمی توانم این فکر را لحظه ای از خود دور کنم که من یک شکست خورده ام که با تلاش بسیار در راهی که برای هیچ کس به غیر از خود من معنی و مفهومی ندارد سعی می کنم این شکست را فراموش کنم اما این تنها راهیست که پیدا کردم و کاش کسی دست مرا می گرفت و از این راه نجات می داد کسی که می توانستم خود را به او بسپارم و به هیچ چیز دیگری فکر نکنم کاش پیامبری ظهور می کرد. در آن دوران با بهنوش روابط خوب و حسنه ای داشتم. بهنوش برای من نماد انسانی مدرن و اجتماعی بود. حرفهای او برایم حجت بود. با من مانند مادری مهربان رفتار می کرد طوری که گاهی احساس می کردم شاید مرا بیشتر از اردوان دوست دارد حتی گاهی بدی ها و نقاط ضعف اردوان را برای بهنوش بازگو می کردم گرچه هیچگاه احساس درستی از این حرکت نمی کردم و در عکس العمل هایش نوعی حالت تدافعی می دیدم اما از آنجا که مرتب به خود می گفتم که او بین من و اردوان تفاوتی قایل نمی شود و هردوی ما را به یک اندازه دوست دارد سعی می کردم این افکار را از خود دور کنم.. به شدت نزد بهنوش از اردوان بد می گفتم او هم حرف های مرا گوش می داد و در جواب به گونه ای رفتار می کرد که انگار به خود او بد گفته ام و سعی می کرد از طرف اردوان جواب همه بد گویی های مرا بدهد. به شخصیت من حمله می برد و اصل و ریشه اعتماد به نفس مرا هدف می گرفت من هم که به هیچ وجه تصور نمی کردم که او به جانبداری از اردوان صحبت می کند صحبت های او را با دقت و جدیت گوش می کردم. تمام حمله هایی که به من می کرد را به عنوان نصیحت و مواردی که باید در اصلاح آن ها بکوشم در نظر می گرفتم. نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه اما حمله های بهنوش چندان عمیق و کاری نبود و گرچه سعی می کرد با تمام توان به من حمله کند اما تنها موارد ظاهری و مشکلات سطحی مرا مورد حمله قرار می داد. در حالی که من مشکلات اساسی و عمیقی از اردوان را بازگو می کردم وبه رخ بهنوش می کشیدم. البته نه اینکه من درک والایی داشته باشم مشکلات اردوان کاملا آشکار بود و هر کسی به غیر از بهنوش متوجه آنها می شد. گرچه شاید من بیشتر از بقیه متوجه آنها می شدم زیرا اردوان برای من وجه پنهانی نداشت. حالا که نگاه می کنم می بینم همین مشکلات را در انسان های بسیار دیگری هم می شود مشاهده کرد اما من انسان هایی به مراتب پایین تر و مشکل دارتر از اردوان را برای خود بالا می بردم در حالی که اردوان برایم مانند شیشه ای شفاف و روشن بود و به راحتی به اصلی ترین انگیزه های او پی می بردم . حرف های من برای بهنوش غیر قابل تحمل بود. به شدت به من حمله می کرد اما من متوجه حمله های او نمی شدم. نمی دانم این حرف ها دقیقا چه تاثیری بر روی او داشتند. اصلا آنها را می شنید و به آنها فکر می کرد؟ شاید آنقدر با این دنیا و با این حرف ها فاصله داشت که متوجه اینکه چقدر حرف های من می تواند درست باشد نمی شد. یعنی امیدوارم که چنین وضعیتی بوده باشد در غیر این صورت عکس العملی که نشان می داد انکار صد در صد بود. نه من گمان نمی کنم که حرفهای مرا چندان جدی می گرفته اگرنه باید عکس العملی نشان می داد. تنها متوجه می شد که دارم حرف های بدی راجع به اردوان می زنم و عکس العمل نشان می داد. البته تصور می کنم حال که سالها از آن زمان گذشته بهنوش تا حدی متوجه شرایط اردوان و حرف های من شده باشد اما فکر نمی کنم که در آن روزها متوجه چیزی می شد. گاهی انسان پس از سال ها به آهنگی گوش می دهد و در صورتی که متن آهنگ را از بر است متوجه می شود که هیچ گاه کلمه ها را درست نکرده. خودش متعجب می شود که این کلمات و افکار که به تازگی در مسیر آنها قدم گذاشته ام مدت ها بوده که با من همراه بوده اند اما من متوجه آنها نشده ام. من معتقدم در مورد بهنوش هم وضع به همین صورت بوده و سالها بعد، پس از چندبار به شدت زمین خوردن و آسیب دیدن متوجه مشکلات اردوان شده اما دیگر راهی به غیر از انکار وجود نداشته. به گمانم در آن دوران تا حدی متوجه محیط اطراف خود شده اما دیگر راه حلی وجود نداشته یا اگر هم داشته برای بهنوش غیر ممکن به نظر می رسیده پس دست در گوشهایش فرو برده و از این کلمات و فکر ها فرار کرده. 10 فرار کردن از مدرسه به عادت روزمره ی من تبدیل شده بود. دیگر برایم هیجانی هم در این حرکت وجود نداشت تنها دوست نداشتم هم کلاسی هایم را ببینم. ترجیح می دادم در خیابان ها پرسه بزنم و تنها باشم. در پارک ها قدم می زدم. در اتوبوس می نشستم و مسیرهای طولانی تنها از پیجره بیرون را تماشا می کردم. احساس آرامش می کردم. دوست داشتم با دیگران صحبت کنم اما نه با افراد که مرا می شناختند دوست داشتم افراد جدیدی ببینم. شاید با کسانی که مرا می شناخنتد راحت تر بودم اما با آنها در اوج نا امیدی و یاس فرو می رفتم زیرا این یاس چیزی بود که دیگران از من توقع داشتند. حالی بود که مرا آنگونه می شناختند. سعی می کردم گاهی از این حال بیرون بیایم اما مثل این بود که دیگران این نقش را برای من در نظر گرفته بودند. مثل این بود که در تئاتری که از قبل نقشی برایم تعیین شده بودسعی کنم ادامه تئاتر را با نقش دیگری بازی کنم. کسی نمی توانست این بی قانونی را از من بپذیرد اما من دوست داشتم گاهی نقش خود را تغییر دهم و نمی خواستم همیشه در یک نقش باقی بمانم. برای من تئاتر آنها معنی و مفهوم خاصی نداشت. من یک هنرپیشه بد بودم که موضوع و قوانین را بهم می زدم اما نمی توانستم با قدرت آنها مقابله کنم. احساس می کردم دیگر مرا بر روی سن نمی خواهند و خود نیز علاقه ای به باقی ماندن نداشتم. ولی کجا می رفتم؟ باید نقشم را بازی می کردم و گرچه این نقش نقشی بود که بیشترین احساس راحتی را در آن داشتم اما احساس می کردم که به طور کامل با من همخوانی ندارد. من نمی خواستم برایم نقش تعیین شود می خواستم نقش خود را خودم تعیین کنم اما به نظر آنها من در مقامی نبودم که بتوانم برای کسی نقش تعیین کنم. همیشه این عدم هماهنگی وجود داشته یعنی چیزی که در وجودم بوده را نتوانستم به رخ بکشم و به نمایش بگذارم. بازی هایشان را مسخره دانسته ام و فکر می کردم با شرکت نکردن در این حرکات سطح پایین دارم خودم را بالا می کشم. در صودتی که راه بالا رفتن از همین بازی ها می گذشته. نه اینکه کسانی که خود را بالا می کشیدند لزوما انسان های کوچکی بودند. خیلی از آنها انسان های کمی نبودند و این بازی ها را خار می شمردند اما لازمه رسیدن به هدف را شرکت در این بازی ها و غلبه کردن به حریفان به مراتب ضعیف تر از خودشان می دیدند. و چه بسا که در این راه سختی های زیادی هم کشیدند. البته باید بگویم که افرادی هم بودند که هیچ بزرگی و جذبه ای نداشتند و تنها قوانین و کلک های بازی ها را یاد گرفتند و هیچ چیز دیگری هم در زندگی نداشتند به غیر از بالا رفتن. بدون اینکه حتی از بالا رفتن خود لذتی ببرند تنها قوانین و کلک ها را یاد گرفتند و با مغز پر و روح خالی خود را به مقام های بالای رساندند و همه واقعیت ها و وجود و فلسفه انسان ها و دیگران را با این حرکات خود زیر سوال بردند. چه زجری می کشند و می کشیدند کسانی که واقعیتی می دیدند و نیرو و روحی داشتند و سعی می کردند با استفاده از قوانین این روح و واقعیت خود را به کرسی بنشانند و حالا می دیدند که دیگری با همین قوانین و بدون هیچ واقعیتی در حالی که یک انسان عاقل و درست تصور می کند چنین آدمی انگیزه ای برای حرکت ندارد اما با انگیزه هایی زشت و اشتباه تنها با دیدن بزرگانی که خود را به جایی رساندند خود را به بالاترین مقام ها و بالاترین درجات رساندند و ارزش همه چیز را زیر سوال بردند. من زجر کسانی را که با واقعیت خود سعی دارند تغییری ایجاد کنند تا حدی درک می کنم. سختی که آنها از وجود چنین انسان هایی می کشند را تا حدی درک می کنم اما خودم وارد این میدان نمی شوم. چه کسی می تواند بگوید کسی که وارد این بازی می شود چقدر واقعیت در خود دارد؟ حتی نمی توان مطمعن بود که خود چنین انسانی نیز بعد از ورود به این میدان اصلا ذات خود را بشناسد و از آن مطمعن باشد. اما من احساسات و غرایزی ودر ذهن خود ارزش هایی دارم. خودم هم نمی دانم چطور این ارزش گذاری های را انجام می دهم و اصلا چقدر این قضاوت ها درست است. اما اینطور نیستم که هرکسی را که به جایی می رسد به دلیل وجود لجن ها و انسان های بی ارزش ، بی ارزش بدانم گرچه می دانم که ناپاکی در وجود همه است اما نه از تصمیماتشان، که حوصله پیگیری کارها و تصمیماتشان را ندارم برایم اهمیتی هم ندارد، بلکه از رفتارشان از نوع حرف زدن خندیدن و نگاه کردنشان درباره آنها شناخت پیدا می کنم و از آنها متنفر و یا به آنها علاقمند می شوم اما خودم را از این جریانات و این میدان دور نگه می دارم شاید به همین دلیل هم باشد که بعضی اوقات ارزش بیشتری برای این افراد قایل می شوم. اما همه این ارزشگذاری ها و احترام ها تنها از راه دور صورت می گیرد. من به دلیل کنارگیری کردنم نمی توانم از وجودشان لذت ببرم. برای من نقشم را تعیین کرده اند اما من این نقش را قبول ندارم این نقش را دوست ندارم. من دوست دارم جایی باشم که نقشم را خودم بسازم و احتیاج به بازی ها و درگیری هایشان هم نداشته باشم حال اینجا می خواهد تنهایی من باشد یا در کنار کسی که یا طرز فکر و فسلفه ام را درک کرده و یا بدون درک آن و تنها به دلیل خیال و توهمی در ذهنش به من اجازه می دهد هر نقشی که می خواهم برای او بازی کنم و خود نیز لذت می برد. بله حتی دیگر برایم مهم نیست که طرف مقابلم مرا درک کرده باشد. تنها باید اجازه بدهد که من هرچه می خواهم باشم و مرا درگیر قید و بند نکند. این انرژی آزاد نشده به دلیل قید و بند ها و در خود ریختن ها و احترام گذاشتن های بی دلیل گرچه شاید در ظاهر کار سختی به نظر نیاید اما در طی زمان از مخرب ترین عوامل است. انرژِی من باید به گونه ای تخلیه شود وقتی که دیگران نمی توانند هیچ کمکی در این زمینه بکنند پس به نحو دیگری این کار باید صورت پذیرد. گرچه در مقاطعی وجود دیگران می تواند زنگ تفریحی برای این تخلیه بی امان، که می تواند واقعا خسته کننده هم باشد، محسوب شود اما در بلند مدت این انرژی تخلیه نشده به صورت غیر عادی ترین رفتارهای ممکن ظاهر می شود و می تواند به شدت آزار دهنده باشد.