• اطلاعیه ها

    • فراخوان جذب مدیر   دوشنبه, 28 فروردین 1396

      انجمن عصر نویسندگی به منظور ایجاد بستری مناسب برای نویسندگان نوقلم و حمایت از ایشان ایجاد گردیده است. در جهت ارائه خدمات بهتر به نویسندگان، اقدام به جذب مدیر کرده ایم. لطفا عزیزانی که به مدیریت انجمن وارد اند و توانایی ارسال حداقل ده پست در روز را دارند به این آیدی مراجعه نمایند. @admin به امید پیشرفت
    • افتتاح بخش خاطره نویسی روزانه   سه شنبه, 19 اردیبهشت 1396

      تیم انجمن عصر نویسندگی برای افزایش لذت کاربران هنگام استفاده از سایت،اقدام به افتتاح بخش "خاطره نویسی روزانه"کرد. برای رفتن به این بخش،کافیست اینجـــا کلیک کنید. از نوشتن خاطره های خود،لذت ببرید.

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'سهراب سپهری'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • به انجمن عصر نویسندگی خوش آمدید!
    • قوانین عصر نویسندگی
    • سوالات و پیشنهادات کاربران
    • آموزش های مربوط به انجمن
    • اطلاعیه های انجمن
  • کتاب و رمان
    • تایپ رمان
    • دانلود رمانهای کامل شده
    • متفرقه های کتاب و رمان
  • سنگر نویسندگان
    • پاک بنویسیم!
    • نه به کلیشه نویسی!
    • چالش
  • زندگی با طعم نقد
    • قوانین بخش معرفی و نقد
    • معرفی و نقد رمانهای کاربران
    • معرفی و نقد کتب ایرانی
    • معرفی و نقد کتب خارجی
    • آموزش نحوه ی صحیح نقد
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • سینما و تئاتر
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • آثار گردشگری و تاریخی
    • زبان خارجی
  • روانشناسی
    • روانشناسی
    • فال و طالع بینی
    • معرفی مقالات و کتب
    • متن انگیزشی
    • تست روانشناسی
  • علم و دانش
    • درس و دانشگاه
    • اخبار مربوط به دانشگاه ها
  • گالری
    • طراحی جلد
    • گالری جهان نما
    • عکس شخصیت
    • عکس های متفرقه
  • موسیقی
    • بی کلام
    • سنتی
    • ایرانی
    • خارجی
    • معرفی آثار موسیقی ایران و جهان
  • فناوری و تکنولوژی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر
    • دانلود نرم افزار
    • آموزش
  • خبرنامه
    • اقتصادی
    • فناوری اطلاعات
    • علمی
    • پزشکی
    • فرهنگ و هنر
    • اجتماعی
    • ورزشی
    • حوادث
    • استان ها
  • عمومی
    • ورزش
    • آشپزی
    • زندگی من
    • سرگرمی
  • خانواده عصر نویسندگی
    • مسابقات
    • چت آزاد
    • جشن تولد
    • صندلی داغ
    • تاریخ نگار
    • خاطره نویسی
    • تریبون آزاد
    • دانستنی ها
    • کودکانه

3 نتیجه پیدا شد

  1. شعر کامل صدای پای آب، یکی از طولانی ترین اشعار سهراب سپهری. اهل كاشانم. روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی . مادری دارم ، بهتر از برگ درخت . دوستانی ، بهتر از آب روان . و خدایی كه در این نزدیكی است : لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند. روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه . من مسلمانم . قبله ام یك گل سرخ . جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده ی من . من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف . سنگ از پشت نمازم پیداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است . من نمازم را وقتی می خوانم كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو. من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم، پی « قد قامت » موج . كعبه ام بر لب آب كعبه ام زیر اقاقی هاست . كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر. حجرالاسود » من روشنی باغچه است اهل كاشانم پیشه ام نقاشی است: گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود . چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم پرده ام بی جان است . خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است . اهل كاشانم . نسبم شاید برسد به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاك « سیلك » . نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد . پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، پدرم پشت زمان ها مرده است . پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ، مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد . پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟ من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدرم نقاشی می كرد . تار هم می ساخت ، تار هم می زد . خط خوبی هم داشت . باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود . باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ، باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود . باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود . میوه ی كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب . آب بی فلسفه می خوردم . توت بی دانش می چیدم . تا اناری تركی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد . تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت . گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید . شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت . فكر ، بازی می كرد زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید ، یك چنار پر سار . زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود . یك بغل آزادی بود . زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود . طفل پاورچین پاورچین ، دور شد كم كم در كوچه ی سنجاقكها. بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون دلم از غربت سنجاقك پر. من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان ، من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا . تا ته كوچه ی شك ، تا هوای خنك استغنا ، تا شب خیس محبت رفتم . من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق . رفتم ، رفتم تا زن ، تا چراغ لذت ، تا سكوت خواهش ، تا صدای پر تنهایی . چیزها دیدم در روی زمین : كودكی دیدم . ماه را بو می كرد . قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می زد . نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت . من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوبید . ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، كاسه ی داغ محبت بود من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته ی خربزه می برد نماز بره ای را دیدم ، بادبادك می خورد. من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید. در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر. شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما » من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. كاغذی دیدم ، از جنس بهار . موزه ای دیدم ، دور از سبزه ، مسجدی دور از آب. سر بالین فقیهی نومید ، كوزه ای دیدم لبریز سؤال. قاطری دیدم بارش « انشا » اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » . عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو». من قطاری دیدم ، روشنایی می برد . من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . من قطاری دیدم ، كه سیاست می برد و چه خالی می رفت. من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد . و هواپیمایی ، كه در آن اوج هزاران پایی خاك از شیشه ی آن پیدا بود : كاكل پوپك ، خالهای پر پروانه ، عكس غوكی در حوض و عبور مگس از كوچه ی تنهایی . خواهش روشن یك گنجشك ، وقتی از روی چناری به زمین می آید . و بلوغ خورشید . و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح . پله هایی كه به گلخانه ی شهوت می رفت . پله هایی كه به سردابه ی الكل می رفت . پله هایی كه به بام اشراق پله هایی به سكوی تجلی می رفت. مادرم آن پایین استكان ها را در خاطره ی شط می شست. شهر پیدا بود: رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ. سقف بی كفتر صدها اتوبوس. گل فروشی گلهایش را می كرد حراج. در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست. پسری سنگ به دیوار دبستان می زد. كودكی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می كرد. و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد. بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب. چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ، مرد گاری چی در حسرت مرگ. عشق پیدا بود ، موج پیدا بود. برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود. كلمه پیدا بود. آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب. سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون. سمت مرطوب حیات. شرق اندوه نهاد بشری. فصل ول گردی در كوچه ی زن. بوی تنهایی در كوچه ی فصل . دست تابستان یك بادبزن پیدا بود . سفر دانه به گل . سفر پیچك این خانه به آن خانه . سفر ماه به حوض . فوران گل حسرت از خاك . ریزش تاك جوان از دیوار . بارش شبنم روی پل خواب . پرش شادی از خندق مرگ . گذر حادثه از پشت كلام . جنگ یك روزنه با خواهش نور . جنگ یك پله با پای بلند خورشید . جنگ تنهایی با یك آواز . جنگ زیبای گلابی ها با خالی یك زنبیل . جنگ خونین انار و دندان . جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز . جنگ طوطی و فصاحت با هم . جنگ پیشانی با سردی مهر . حمله ی كاشی مسجد به سجود . حمله ی باد به معراج حباب صابون . حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » . حمله ی دسته ی سنجاقك ، به صف كارگر « لوله كشی » . حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی . حمله ی واژه به فك شاعر . فتح یك قرن به دست یك شعر . فتح یك باغ به دست یك سار . فتح یك كوچه به دست دو سلام . فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی . فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ. قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر. قتل یك قصه سر كوچه ی خواب. قتل یك غصه به دستور سرود. قتل مهتاب به فرمان نئون. قتل یك بید به دست « دولت ». قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ. همه ی روی زمین پیدا بود: نظم در كوچه ی یونان می رفت. جغد در « باغ معلق » می خواند. باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند. روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد. در بنارس سر هر كوچه چراغی ابدی روشن بود. مردمان را دیدم. شهرها را دیدم. دشت ها را ، كوه ها را دیدم. آب را دیدم ، خاك را دیدم . نور و ظلمت را دیدم. و گیاهان را در نور ، و گیاهان را درظلمت دیدم. جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم. و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم. اهل كاشانم ، اما شهرمن كاشان نیست . شهر من گم شده است . من با تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم . من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد . و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ، عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی . و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پریدن در بال و ترك خوردن خودداری روح . من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای ، پای قانونی خون را در رگ . ضربان سحر چاه كبوترها ، تپش قلب شب آدینه ، جریان گل میخك در فكر، شیهه ی پاك حقیقت از دور. من صدای وزش ماده را می شنوم من صدای ، كفش ایمان را در كوچه ی شوق. و صدای باران را ، روی پلك تر عشق، روی موسیقی غمناك بلوغ، روی آواز انارستان ها. و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ، پاره پاره شدن كاغذ زیبایی، پرو خالی شدن كاسه ی غربت از باد. من به آغاز زمین نزدیكم. نبض گل ها را می گیرم. آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است . روح من كم سال است . روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد . روح من بیكار است : قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد . روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد. من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن . من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین . رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به كلاغ . هر كجا برگی هست ، شوق من می شكفد . بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن . مثل بال حشره وزن سحر را می دانم . مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن . مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم . مثل یك میكده در مرز كسالت هستم . مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی. تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تكثیر. به سیبی خوشنودم و به بوییدن یك بوته ی بابونه . من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم . من نمی خندم اگر بادكنك می تركد . و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند . من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ، رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را . خوب می دانم ریواس كجا می روید، سار كی می آید ، كبك كی می خواند ، باز كی می میرد، ماه در خواب بیابان چیست ، مرگ در ساقه ی خواهش و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی. زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه ی عشق . زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند . زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است . زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است . زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهایی « ماه » ، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر . زندگی شستن یك بشقاب است . زندگی یافتن سكه ی دهشاهی در جوی خیابان است . زندگی « مجذور » آینه است . زندگی گل به « توان » ابدیت ، زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما، زندگی « هندسه ی» ساده و یكسان نفس هاست . هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است . چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟ من نمی دانم كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست . و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست. گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد. چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست . واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی كرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت. زندگی تر شدن پی درپی، زندگی آب تنی كردن در حوضچه ی« اكنون » است . رخت ها را بكنیم : آب در یك قدمی است. روشنی را بچشیم . شب یك دهكده را وزن كنیم ، خواب یك آهو را . گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم . روی قانون چمن پا نگذاریم در موستان گره ذایقه را باز كنیم . و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد . و نگوییم كه شب چیز بدی است . و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ . و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ ، این همه سبز . صبح ها نان و پنیرك بخوریم. و بكاریم نهالی سر هرپیچ كلام . و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت . و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند . و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد . و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون . و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت . و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت . و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت . و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد . و بدانیم كه پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها. و نپرسیم كجاییم ، بو كنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را . و نپرسیم كه فواره ی اقبال كجاست . و نپرسیم كه پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند . پشت سرنیست فضایی زنده . پشت سر مرغ نمی خواند . پشت سر باد نمی آید . پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است . پشت سرروی همه فرفره ها خاك نشسته است . پشت سرخستگی تاریخ است . پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد . لب دریا برویم ، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب . ریگی از روی زمین برداریم وزن بودن را احساس كنیم. بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ، می رسد دست به سقف ملكوت . دیده ام ، سهره بهتر می خواند . گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است . گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است . و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . و نترسیم از مرگ مرگ پایان كبوتر نیست . مرگ وارونه ی یك زنجره نیست . مرگ در ذهن اقاقی جاری است . مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد . مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید . مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان . مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند . مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است . مرگ گاهی ریحان می چیند . مرگ گاهی ودكا می نوشد . گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد . و همه می دانیم ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است. در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم . پرده را برداریم : بگذاریم كه احساس هوایی بخورد . بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند . بگذاریم غریزه پی بازی برود . كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد . بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند . چیز بنویسد. به خیابان برود . ساده باشیم . ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت . كار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ، كار ما شاید این است كه در « افسون » گل سرخ شناور باشیم . پشت دانایی اردو بزنیم . دست در جذبه ی یك برگ بشوییم و سر خوان برویم . صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم . هیجان ها را پرواز دهیم . روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم . آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » . ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم . بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم . نام را باز ستانیم از ابر ، ازچنار ، از پشه ، از تابستان . روی پای تر باران به بلندی محبت برویم . در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم. كار ما شاید این است كه میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم . كاشان ، قریه ی چنار ، تابستان 1343 / سهراب سپهری / صدای پای آب
  2. ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی، من، گل، آب پاکی خوشه زیست مادرم ریحان می چیند نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد پشت لبخندی پنهان هر چیز روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست چیزهایی هست که نمی دانم می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه از پل از رود از موج پرم از سایه برگی در آب چه درونم تنهاست روشنی، من، گل، آب / سهراب سپهری
  3. سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد : 📝... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)📝 پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر. وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. 📝... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)📝 درگذشت پدر در سال 1341 مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد : 📝... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)📝 سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان. 📝... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33) ... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد. مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)📝 سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد : 📝... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد... 📝 خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي. 📝... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)📝 مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان. 📝... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)📝 از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند. سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد. 📝... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)📝 سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت. 📝... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)📝 آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد. 📝... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)📝 سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد. 📝...دل به كف عشق هر آنكس سپرد جان به در از وادي محنت نبرد زندگي افسانه محنت فزاست زندگي يك بي سر و ته ماجراست غير غم و محنت و اندوه و رنج نيست در اين كهنه سراي سپنج...📝 مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد. سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد. 📝... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)📝 شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد. در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت. در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد. بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " : 📝... جهان آسوده خوابيده است، فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ چنان كه من به روي خويش ...📝 سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. 📝... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خير قربان و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ... (مرغ مهاجر صفحه 67)📝 اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد. تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد. در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند. فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد. در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد. در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد. سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد : 📝... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر. و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...📝 در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند. پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد. در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند. در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود. تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب 📝... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...📝 تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد. فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل. در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد. منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود. تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد. سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد. سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران. تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد. سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون. ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد. سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ... فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد: 📝 به سراغ من اگر مياييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من ... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد... 📝 و سهراب ... ماندگار شد ...