• اطلاعیه ها

    • فراخوان جذب مدیر   دوشنبه, 28 فروردین 1396

      انجمن عصر نویسندگی به منظور ایجاد بستری مناسب برای نویسندگان نوقلم و حمایت از ایشان ایجاد گردیده است. در جهت ارائه خدمات بهتر به نویسندگان، اقدام به جذب مدیر کرده ایم. لطفا عزیزانی که به مدیریت انجمن وارد اند و توانایی ارسال حداقل ده پست در روز را دارند به این آیدی مراجعه نمایند. @admin به امید پیشرفت
    • افتتاح بخش خاطره نویسی روزانه   سه شنبه, 19 اردیبهشت 1396

      تیم انجمن عصر نویسندگی برای افزایش لذت کاربران هنگام استفاده از سایت،اقدام به افتتاح بخش "خاطره نویسی روزانه"کرد. برای رفتن به این بخش،کافیست اینجـــا کلیک کنید. از نوشتن خاطره های خود،لذت ببرید.

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'متن ادبی'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • به انجمن عصر نویسندگی خوش آمدید!
    • قوانین عصر نویسندگی
    • سوالات و پیشنهادات کاربران
    • آموزش های مربوط به انجمن
    • اطلاعیه های انجمن
  • کتاب و رمان
    • تایپ رمان
    • دانلود رمانهای کامل شده
    • متفرقه های کتاب و رمان
  • سنگر نویسندگان
    • پاک بنویسیم!
    • نه به کلیشه نویسی!
    • چالش
  • زندگی با طعم نقد
    • قوانین بخش معرفی و نقد
    • معرفی و نقد رمانهای کاربران
    • معرفی و نقد کتب ایرانی
    • معرفی و نقد کتب خارجی
    • آموزش نحوه ی صحیح نقد
  • فرهنگ و هنر
    • شعر و ادبیات
    • سینما و تئاتر
    • بیوگرافی و زندگینامه
    • آثار گردشگری و تاریخی
    • زبان خارجی
  • روانشناسی
    • روانشناسی
    • فال و طالع بینی
    • معرفی مقالات و کتب
    • متن انگیزشی
    • تست روانشناسی
  • علم و دانش
    • درس و دانشگاه
    • اخبار مربوط به دانشگاه ها
  • گالری
    • طراحی جلد
    • گالری جهان نما
    • عکس شخصیت
    • عکس های متفرقه
  • موسیقی
    • بی کلام
    • سنتی
    • ایرانی
    • خارجی
    • معرفی آثار موسیقی ایران و جهان
  • فناوری و تکنولوژی
    • موبایل و تبلت
    • کامپیوتر
    • دانلود نرم افزار
    • آموزش
  • خبرنامه
    • اقتصادی
    • فناوری اطلاعات
    • علمی
    • پزشکی
    • فرهنگ و هنر
    • اجتماعی
    • ورزشی
    • حوادث
    • استان ها
  • عمومی
    • ورزش
    • آشپزی
    • زندگی من
    • سرگرمی
  • خانواده عصر نویسندگی
    • مسابقات
    • چت آزاد
    • جشن تولد
    • صندلی داغ
    • تاریخ نگار
    • خاطره نویسی
    • تریبون آزاد
    • دانستنی ها
    • کودکانه

6 نتیجه پیدا شد

  1. جمعه ها آدم حس و حال عجیبی پیدا میکند! شاید کمی بغلی و بهانه گیر میشود،نمیدانم! اما گمان میکنم اگر جمعه ها یک نفر را کنارت داشته باشی که در کنارش با خیالِ راحت خودت باشی، دور از ترس، دور از اضطراب، دور از نگرانی و هر دغدغه ی دیگری... جمعه انقدر با دلگیری نگذرد! انقدر رنگِ ماتم به خود نگیرد! جمعه ها ساکت ترین روزهای هفته اند! روزهایی که در واقع باید تمام خستگی هایت را از تنت بکشد بیرون! اما این خصلتِ آدم هاست که هرگاه تنها میشوند مثل یک آهن ربا تمامِ غصه ها و مشکلاتِ زندگیشان را به یک آن جذب میکنند! روزهای جمعه را تنها نمانید، تلفن را بردارید و با هر کسی که فکر میکنید خوب بلد است تسکینِ حالِ خرابتان باشد قرار ملاقات بگذارید! المیرا دهنوی
  2. همه ی زخم‌ها یک روز خوب می‌‌شوند. بعضی‌‌ها زود تر، بی‌ درد تر، بی‌ هیچ ردّی از بین می‌‌روند. یک روز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی اثری از آن نیست. متوجه می‌‌شوی خیلی‌ وقت است به آن فکر نکرده ای. یکروز دیگر آنجا نیست. بعضی‌ زخم‌ها عمیق ترند، ملتهبند ، درد دارند ، با هر لمسِ بی‌ هوا، سوزشی از زبری روی زخم شروع می‌‌شود، ریشه می‌‌زند به اعصاب دستانت، به اعصابِ زانوانت، به شقیقه ها، به ماهیچه‌های قلبت، به چشمانت، به کیسه‌های اشکی گوشه ی چشمانت. شب ها، به پهلوی راست می‌‌خوابی‌ و مواظبی زخمت سر باز نکند. روز‌ها روی آن را خوب می‌‌پوشانی. دلت نمی‌خواهد کسی‌ زخمت را ببیند. دلت نمی‌خواهد کسی‌ چیزی بپرسد. می‌‌دانی آنجاست، ولی‌ با همه درد و سوزشش دلت می‌خواهد فراموشش کنی‌. یکروز صبح که لباس می‌‌پوشی متوجه می‌‌شوی از زخم‌هایت تنها خط‌های کج و معوج صورتی رنگی‌ مانده و از درد‌هایت یک یادآوری محو از حسی که مدت‌ها گریبان گیرت بود و حالا دیگر نیست. دیگر نیازی به پنهان کردن هیچ چیزی نداری. از خانه بیرون می‌زنی‌. نفسی تازه میکنی‌. دیگر از خودت و زخم‌هایت نمی‌‌ترسی‌. از آدم‌هایی‌ که زخمی ات می‌‌کنند نمی‌‌ترسی‌. می‌دانی که همه ی زخم‌ها دیر یا زود خوب می‌‌شوند ؛ حتی آنهایی که از "عزیزترین‌هایت " خورده ای! نیکی فیروزکوهی
  3. عاشق زنی مشو که می‌خواند که زیاد گوش می‌دهد زنی که می‌نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر ، وهم‌آگین ، دیوانه عاشق زنی مشو که می‌اندیشد که می‌داند که داناست ، که توانِ پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید ! که قادر است جسمش را به روح بدل کند و از آن بیشتر عاشق شعر است ( اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند ) و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد ! و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد عاشق زنی مشو که دوستدار سیاست است مفرح ، هشیار ، نافرمان و جواب‌ده است و زنی سرکش که بی عدالتی را به طور ترسناکی می فهمد و بینندۀ تلویزیون نیست و چنین زنی زیباست .. و از رد پای زمان بر پیکرش و چهره اش بیم ندارد ! که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی که با تو بماند یا نه که عاشق تو باشد یا نه ؟! این‌گونه زن ، بازگشت ناپذیر است ... [مارتا ریوراگاریدو]
  4. در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم. نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد می ترکد!! بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت... آن هم ترکید... فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود... نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند بردمش پیش دوستانم و در یک چشم بر هم زدن صاحبش شدند!!!! بادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش می رفت افتاد روی بخاری و تمام... رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی که دوست دارم... رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم. نه بغلش کردم... نه زیاد بزرگش کردم... نه به کسی نشانش دادم... اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمی کرد... یک دوست داشتن یواشکی... یک دوست داشتن از راه دور... یک دوست داشتن بدون روزهای خوب و شاد... هر چند وقت یک بار می رفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست... یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچک شده... خیلی پیر شده... همان جا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت... فهمیدم به دست آوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست... دوست داشتن نگهداری می خواهد... حسین حائریان
  5. پدرمن عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست.مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون،جواب میده: ابراهیم پورحوصله نداره! یا مثلا میگه: ابراهیم پور چایی می خواد! سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولّپی و با ولع مشغول لنباندن بودیم،می انداخت. نوبتی بهمون اشاره می کرد و می گفت: ابراهیم پور کار کنه، تو بخور! یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می ماسید و دیگه پایین نمی رفت! من که شاعر و بیکار و آویزون بودم، بیشتر از همه در معرض این اظهار لطف قرار می گرفتم و همیشه قبل ازملحق شدن به میز غذا و هنگام لنباندن ،خودم رو جمع و جور می کردم که زیاد توی چشم نیام و استرس اینو داشتم که یهو مورد عنایت قرار نگیرم! زمان دانشجویی که هنری بازیم شکوفا شده بود و موهام رو بلند کرده بودم ،همراه من بیرون نمی اومد! می گفت ابراهیم پور توی محل آبرو داره! سالها پیش فکر می کردم، اگه کتابی منتشر کنم ،دیگه به چشم یک فرد مفید در جامعه بهم نگاه می شه! باذوق و شوق اولین کتابی که چاپ کرده بودم رو پیشش بردم.بعدا ازش پرسیدم کتابمو خوندی؟نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:ابراهیم پور اگه بخواد شعر بخونه ،میره حافظ می خونه ! دیدم خداییش داره حرف حساب می زنه! چندسال بعدش یه برنامه شبانه رادیویی داشتم که توی اون درباره ی سینمای ایران و جهان صحبت می کردم.یه بار ازش پرسیدم :برنامه م رو گوش میدی؟ همان نگاه همیشگی اش رو بهم انداخت و گفت : ابراهیم پور شبا رادیو گوش نمی ده! شبا فقط راننده کامیونا رادیو گوش میدن! خلاصه هیچ وقت نشد که به من افتخار کنه! مدتها پیش که با خانم والده داشتیم خاطره های قدیمی رو دوره می کردیم و یادش بخیر می گفتیم ، یاد سالها قبل افتادم که برادرای پلیس، من رو با دختری ارمنی توی خیابون گرفته بودن ! اون سال ها آخرین حد روابط عاشقانه ی ما نسل دربه در ،قدم زدن توی پارک یا خیابون بود! اگه خیلی شانس می آوردیم و رابطه به اون حد رسیده بود ،شاید می تونستیم موقع راه رفتن دست طرف رو هم بگیریم! مثل بچه های امروز امکانات نداشتیم! خبری ازخونه رفتن و مهمونی و سفر و بشکن و بالا بنداز نبود! حتی سینما هم با خیال راحت نمی تونستیم بریم! چون کنترل چی هر 3 دقیقه یه بار با چراغ قوه اش می اومد بالای صندلی و جلوی ملت نور می انداخت توی صورتمون و چک می کرد که دست مون روی پای خودمون باشه! خلاصه ما رو گرفتن و من همون لحظه ی اول یه چک آبدار از یکی از مامورها خوردم و منتظر بعدی هاش بودم! بعد نمیدونم ابراهیم پور از کجا نازل شد و اونها رو کشید یه طرفی و پس از نیم ساعت چک و چونه زدن آزادمون کردن.به مادرم گفتم عجب شانسی اوردیم اون روز.خدا رو شکر بابا مارو تصادفی دید! گفت: تصادفی نبود! هروقت که هیجان داشتی و حسابی به خودت می رسیدی و بیرون می رفتی، می فهمید قرار داری.کار و بارش رو ول می کرد و به فاصله ی 200 متری دنبالت میومد تا اگه یه وقت کمیته ای ها گرفتنت ،سریع بیاد جلو ! . پدر دیگه چندسالی هست که بازنشست شده و خونه نشین. روزا به گلدونای متعدد و باغچه ای که گوشه حیاط درست کرده، رسیدگی می کنه و وقتایی که حوصله ش سر می ره، عینک کوچکیشو می زنه،برای خودش چای می ریزه، کتابی ورق می زنه یا می نشینه به دیدن فیلم های قدیمی... دیشب که تلفنی صحبت می کردیم ، پرسیدم حالت چطوره؟ یکم مکث کرد و گفت:ابراهیم پور خسته ست... احساساتی شدم و گفتم بیام ماچت کنم خستگیت درآد؟ جواب داد : با ابراهیم پورکه حرف می زنی، ازین قرتی بازیا درنیار! گفتم :چشم! حامد ابراهيم پور
  6. اوایل ازدواجمان به چهره همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم. اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد. آن روز دعوای شدیدی بین ما در گرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می کرد ما را آرام کند. از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه اینها به سالها پیش بر می گردد. من و مادر شوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست. به علاوه، رابطه من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت. اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره خوابیده او بود. کجا ممکن است پیدایش کنم/ هاروکی موراکامی