• اطلاعیه ها

    • فراخوان جذب مدیر   دوشنبه, 28 فروردین 1396

      انجمن عصر نویسندگی به منظور ایجاد بستری مناسب برای نویسندگان نوقلم و حمایت از ایشان ایجاد گردیده است. در جهت ارائه خدمات بهتر به نویسندگان، اقدام به جذب مدیر کرده ایم. لطفا عزیزانی که به مدیریت انجمن وارد اند و توانایی ارسال حداقل ده پست در روز را دارند به این آیدی مراجعه نمایند. @admin به امید پیشرفت
    • افتتاح بخش خاطره نویسی روزانه   سه شنبه, 19 اردیبهشت 1396

      تیم انجمن عصر نویسندگی برای افزایش لذت کاربران هنگام استفاده از سایت،اقدام به افتتاح بخش "خاطره نویسی روزانه"کرد. برای رفتن به این بخش،کافیست اینجـــا کلیک کنید. از نوشتن خاطره های خود،لذت ببرید.

2 ارسال در این موضوع قرار دارد

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

بسمه تعالی

با سلام

رمان شب مهتاب

اثر:سانیا سلطانی

ژانر: عاشقانه، درام، اچتماعی

خلاصه داستان: زندگی با تمام فراز و نشیب هایش با تمام بدی ها و جدل هایش می تواند گاهی روی خوبش را نیز نشان دهد، می خوانیم داستان زنگی دختری سخت کوش را که قصد دارد زندگی را آن طور که شایسته خود و وصیت پدرش است به دور از هرگونه بدی و خطایی بسازد، تلاش می کند و خودش را به اجتماع هزار رنگ نزدیک میکند و درست درزمانی که فکر میکند روزمره هایش رنگ عادی به خود گرفته زندگی باز حرف های  نگفته اش را از سر میگیرد

 

 

ویرایش شده در توسط سانیا سلطانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ارسال شده در (ویرایش شده)

"پارت اول"

اردشیر نیاکان

اردشیر نیاکان ، مردی منضبط و خودرای ودر عین  حال رقیق القلب بود.

به خاطرارثی که در دست داشت،  تونسته بود   بازار تولید  قطعات فلزی رو به دست بگیره ،  پسرٍ بزرگ  آقای   کابوس نیاکان بودن، فقط حالا، بعد  مرگش،  به کمک  اون اومده  بود!

 تا قبل  اون، زندگی معمولی و عادی در کناره همسرش مستانه  داشت،  ولی بعد  فوت  پدر، به لطف چندین هکتار زمین و   ملک و املاک  دیگه تونسته بود  برای خودش اسم و رسمی دست و پا کنه.

 تنها دختر خانواده نیاکان، شهناز هم، چند ساله پیش  بعد از ازدواج،  رفته بود آمریکا  و تمام سهم الارث  خود ش رو به اردشیر بخشیده بود.

حالا  پول بود که روی  پول انباشته می شد و هر روز رقیبان از میدون صنعت کنار گذاشته می شدن!

اما در این بین، غمی انکار نشدنی هم بود " بیماری لاعلاج  مستانه"

که با وجود  امکاناتی که داشت و تمام کارهایی  که برای اون کرده بود، نتونست پلی برای بهبودیش باشه و مستانه بعد  دوسال  دست و پنجه نرم کردن با اون بیماری، وقتی دوقلو ها  12 ساله بودن، بالاخره تسلیم شد و  برای همیشه  تنهاشون گذاشت!

حالا تقریبا 16   سال از اون ماجرا می گذشت و دوقلو ها برای خودشون مردی شده بودن و پدر با دیدن  اونها اشک  شوق تو چشمای  همیشه غمگینش نقش می بست.

شهریار پسر بزرگ  خانواده  بود و شهیاد پسره کوچکتر، با تنها دو دقیقه فاصله زمانی!

اما خب، این چیزی نبود که شهریار، اون پسره غد و مغرور و یکدنده ازش به راحتی بگذره.

 وقتی کوچیک تر بودن، این مسئله براش  حکم  پادشاهی رو داشت و سعی می کرد، همیشه شهیاد و آزار بده  و بیشتر موقع ها ازش بیگاری بکشه، شهیادم به خاطره خصوصیت بی خیالی و آب زیره کاهی  که داشت، زیاد ناراحتی شو بروز نمی داد، اما به جاش توی  خلوت با بابا،  می نشست و از زور گویی های  شهریار می گفت و در قبالش واسه ادامه سکوت، از پدر باج می گرفت .

اردشیرم به خاطره اینکه  تا اونجا که ممکن  دعوا رو از اون خونه دور کنه و آرامش  خودش رو بهم نزنه به این امر راضی بود.

اما حالا دیگه از اون زمان، سالهای  زیادی گذشته بود و این بچه بازی ها به صورت دیگه تو وجودشون سر باز می کرد.     

شهریار دقیقا  شبیه پدر بود،  موهای  پرپشت   رو به بالا و مثل  شبق مشکی، با چشمای  براق مثل  شب،  تنها عضو  صورتش که از مادر به ارث برده بود، لبهای  برجسته و قرمزرنگش بود، که تو نگاه  اول بیننده رو مجذوب خودش می کرد، ولی شهیاد بیشتر شبیه مستانه بود!

 به خصوص رنگ پوست صاف و سفیدش  و بیشتر از همه چشمای عسلیش، ولی اینقدر شیطتنت  توش موج می زد که  ناخودآگاه اطرافیان  ش رو هم مجاب می کرد که هم پایه اون شورو حال  جوونی رو تو خودشون زنده کنن.

اما جفتشون قدو قواره پدرو داشتنو به لطفه دستگاه هایه ورزشیه حرفه ای  بدنی ورزیده و خوش فرمو به قول  خودشون دختر کش داشتن .

ویرایش شده در توسط سانیا سلطانی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری
  • کاربران آنلاین در این صفحه   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.